My professor
My professor
Chapter:2
Part:59
یونگی :من همیشه حضور داشتم کسی که معلوم نیست از کدوم جهنمی پیداش شد، معشوقه ی بی بته ی جنابعالی بود ...
هیزل با شنیدن کلمه ی معشوقه، نگاهشو به کف زمین دوخت و زهر خندی کرد
هیزل:حتى نمیدونم عاشقشم یا ازش متنفرم ...
یونگی :یکم دیگه بگذره به تمام چیزای ساختگی که اتفاق افتاد فکر میکنی و حسی جز تنفر برات باقی نمی مونه ... اون موقع میتونی به پیشنهاد من هم فكر کنی ... نفرت اولین پله برای پیشرفته دختر جان ...
وارد آزمایشگاه غول پیکری با ماشین آلات استیل شدن ... هیزل دور و برشو نگاه کرد ...
هیزل :توام خلاف میکنی آره؟!
یونگی وسط آزمایشگاه بالاخره رو به هیزل ایستاد و دستاشو از هم باز کرد
یونگی:كريستال، خانم ! من ناب ترین شیشه ی بازار و تولید میکنم ...
هیزل نگاه بی تفاوتش رو از وسایل ازمایشگاه گرفت
هیزل :بابت معرفی ممنونم.اما فکر کنم منو با کسی اشتباه گرفتی فک نمیکنم من هیچ ربطی به این مسائل داشته باشم.
یونگی دستاشو پشت سرش به هم قفل کرد و دور هیزل چرخید
یونگی :آمارتو دارم خانم هیزل با ارفاق بخوایم بگیم ، میشه گفت زندگی سگی ای رو تجربه کردی. يتيمي و تنهایی و ترس از اجتماع هیچ دوست و رفیق و آشنایی نداری. البته یه برادر داری که بود و نبودش فرق خاصی به حالت نمیکنه. همیشه مشغوله و حواسش بهت نیست. شیمی رو با تردید انتخاب کردی اما با دیدن شیوه ی تدریس و شخصیت عجیب استاد جئون جای پاتو توش محکم تر گذاشتی بچه خرخون عجیب دانشکده ای در آستانه ی ۱۸ ساله شدنی و به تازگی با شکست به رابطه ی عميق عاطفی مواجه شدی اونم با کی؟ تونی مونتانا خوش اشتها هم هستی از بین دشمنای برادرت دست رو خطرناک ترینش گذاشتی بچه ... الانم اونقدری توی باتلاق دروغات فرو رفتی و گیج و منگ عشقی که نمیتونی به داداشت لو بديش ...
و بعد بی حرکت جلوی هیزل ایستاد
یونگی:كيش ... و مات !
هیزل :نمیدونستم سرگذشت مسخرم ممکنه برای کسی انقد مهم باشه.
یونگی: تو بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی واسم مهمی بچه محصل. حرف نداری همونی هستی که میخوام تنها ایرادت اینه که نمیدونی کی هستی و چه کارایی ازت بر میاد .....
هیزل بی تفاوت و کسل گفت :
هیزل: مرسی که تلاش میکنی اعتماد به نفسمو
برگردونی. اما ممکنه فقط بگی از من چه کوفتی میخوای؟!
یونگی یهو اخم کرد و محکم داد زد:
یونگی:من فرمولو میخوام !!!
سكوت مرگ باری توی لابراتوار حاکم شد و صدای بال زدن چند تا پرنده به گوش رسید ... یونگی صداشو طوری بالا برده بود که انگار در کسری از ثانیه یه آدم دیگه شده ... اونقدر ناگهانی که به نظر میومد اختلال شخصیت مرزی داره ...
هیزل از حرص تو چشمای یونگی ترسید اما سعی کرد خودشو نبازه ... از جمله درس هایی که نامجون به هیزل داده بود این بود که همچین افرادی از ترس آدما تغذیه میکنن و قدرتمند تر میشن ...نباید ترست رو جلوشون بروز بدى ...
هیزل دست به سینه ایستاد
هیزل :پس قضیه از این قراره ... خوشحال میشدم میتونستم كمكتون کنم ولی منم فرمولو بلد نیستم ... یه چیزایی بلدما ... ولى به قول خودتون تمام مدت عشق چشما مو کور کرده بود و هوش و حواسمو پرت ... نفهمیدم چی میسازم و چطور میسازمش ...
یونگی با انگشتاش یه بشکن سمت هوسوک زد و اشاره داد تا چیزی رو براش بیارن ... هوسوک یه دفتر آشنا رو دست یونگی داد
و یونگی روبه روی چشمای متعجب هیزل دفترو ورق زد...
یونگی: چه دستخط خوانا و زیبایی هم دارید خانم پارک ...
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🫐
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:59
یونگی :من همیشه حضور داشتم کسی که معلوم نیست از کدوم جهنمی پیداش شد، معشوقه ی بی بته ی جنابعالی بود ...
هیزل با شنیدن کلمه ی معشوقه، نگاهشو به کف زمین دوخت و زهر خندی کرد
هیزل:حتى نمیدونم عاشقشم یا ازش متنفرم ...
یونگی :یکم دیگه بگذره به تمام چیزای ساختگی که اتفاق افتاد فکر میکنی و حسی جز تنفر برات باقی نمی مونه ... اون موقع میتونی به پیشنهاد من هم فكر کنی ... نفرت اولین پله برای پیشرفته دختر جان ...
وارد آزمایشگاه غول پیکری با ماشین آلات استیل شدن ... هیزل دور و برشو نگاه کرد ...
هیزل :توام خلاف میکنی آره؟!
یونگی وسط آزمایشگاه بالاخره رو به هیزل ایستاد و دستاشو از هم باز کرد
یونگی:كريستال، خانم ! من ناب ترین شیشه ی بازار و تولید میکنم ...
هیزل نگاه بی تفاوتش رو از وسایل ازمایشگاه گرفت
هیزل :بابت معرفی ممنونم.اما فکر کنم منو با کسی اشتباه گرفتی فک نمیکنم من هیچ ربطی به این مسائل داشته باشم.
یونگی دستاشو پشت سرش به هم قفل کرد و دور هیزل چرخید
یونگی :آمارتو دارم خانم هیزل با ارفاق بخوایم بگیم ، میشه گفت زندگی سگی ای رو تجربه کردی. يتيمي و تنهایی و ترس از اجتماع هیچ دوست و رفیق و آشنایی نداری. البته یه برادر داری که بود و نبودش فرق خاصی به حالت نمیکنه. همیشه مشغوله و حواسش بهت نیست. شیمی رو با تردید انتخاب کردی اما با دیدن شیوه ی تدریس و شخصیت عجیب استاد جئون جای پاتو توش محکم تر گذاشتی بچه خرخون عجیب دانشکده ای در آستانه ی ۱۸ ساله شدنی و به تازگی با شکست به رابطه ی عميق عاطفی مواجه شدی اونم با کی؟ تونی مونتانا خوش اشتها هم هستی از بین دشمنای برادرت دست رو خطرناک ترینش گذاشتی بچه ... الانم اونقدری توی باتلاق دروغات فرو رفتی و گیج و منگ عشقی که نمیتونی به داداشت لو بديش ...
و بعد بی حرکت جلوی هیزل ایستاد
یونگی:كيش ... و مات !
هیزل :نمیدونستم سرگذشت مسخرم ممکنه برای کسی انقد مهم باشه.
یونگی: تو بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی واسم مهمی بچه محصل. حرف نداری همونی هستی که میخوام تنها ایرادت اینه که نمیدونی کی هستی و چه کارایی ازت بر میاد .....
هیزل بی تفاوت و کسل گفت :
هیزل: مرسی که تلاش میکنی اعتماد به نفسمو
برگردونی. اما ممکنه فقط بگی از من چه کوفتی میخوای؟!
یونگی یهو اخم کرد و محکم داد زد:
یونگی:من فرمولو میخوام !!!
سكوت مرگ باری توی لابراتوار حاکم شد و صدای بال زدن چند تا پرنده به گوش رسید ... یونگی صداشو طوری بالا برده بود که انگار در کسری از ثانیه یه آدم دیگه شده ... اونقدر ناگهانی که به نظر میومد اختلال شخصیت مرزی داره ...
هیزل از حرص تو چشمای یونگی ترسید اما سعی کرد خودشو نبازه ... از جمله درس هایی که نامجون به هیزل داده بود این بود که همچین افرادی از ترس آدما تغذیه میکنن و قدرتمند تر میشن ...نباید ترست رو جلوشون بروز بدى ...
هیزل دست به سینه ایستاد
هیزل :پس قضیه از این قراره ... خوشحال میشدم میتونستم كمكتون کنم ولی منم فرمولو بلد نیستم ... یه چیزایی بلدما ... ولى به قول خودتون تمام مدت عشق چشما مو کور کرده بود و هوش و حواسمو پرت ... نفهمیدم چی میسازم و چطور میسازمش ...
یونگی با انگشتاش یه بشکن سمت هوسوک زد و اشاره داد تا چیزی رو براش بیارن ... هوسوک یه دفتر آشنا رو دست یونگی داد
و یونگی روبه روی چشمای متعجب هیزل دفترو ورق زد...
یونگی: چه دستخط خوانا و زیبایی هم دارید خانم پارک ...
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🫐
#رمان #فیک #فیکشن
- ۵.۱k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط