دوباره...
دوباره...
باغ گوشواره های بابابزرگ ...
همان سالار قصه های قدیمی...
به بار نشسته است...
ومن هنوز...
دستان کوچکم...
بدنبال همان دستهای جروکیده ومهربان بابابزرگ می گردد...
تا ان بالاهای درخت...
ان بالاهای دوروپرنور...نزدیکترین نقطه به خانه ی خدا...
برایم یک جفت
گوشواره بچیند...
ترش...
سرخ...
وزیبا... ...
باغ گوشواره های بابابزرگ ...
همان سالار قصه های قدیمی...
به بار نشسته است...
ومن هنوز...
دستان کوچکم...
بدنبال همان دستهای جروکیده ومهربان بابابزرگ می گردد...
تا ان بالاهای درخت...
ان بالاهای دوروپرنور...نزدیکترین نقطه به خانه ی خدا...
برایم یک جفت
گوشواره بچیند...
ترش...
سرخ...
وزیبا... ...
- ۵۲۳
- ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط