دوباره...

دوباره...
باغ گوشواره های بابابزرگ ...
همان سالار قصه های قدیمی...
به بار نشسته است...
ومن هنوز...
دستان کوچکم...
بدنبال همان دستهای جروکیده ومهربان بابابزرگ می گردد...
تا ان بالاهای درخت...
ان بالاهای دوروپرنور...نزدیکترین نقطه به خانه ی خدا...
برایم یک جفت
گوشواره بچیند...
ترش...
سرخ...
وزیبا... ...
دیدگاه ها (۱)

بالا و پاییــــن بسـته بودی دکـــــمه هایــــــت را!گــُم کر...

من و تومن و تودر فاصله یک نگاه ایستاده ایم.مبهوت و حیران ،بر...

چترت را ببند من شانه به شانه ی باران آمده ام تا تو تا خیس شد...

چشمهایت سیراب سرابو نگاهم،تاول زده از تابش تشنگیبرویم دعای ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط