𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔


𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏



باران از صبح شروع شده بود و انگار قصد نداشت بند بیاید.

کیم الین پشت پنجره‌ی اتاقش ایستاده بود و به قطره‌هایی خیره شده بود که روی شیشه سر می‌خوردند و یکی‌یکی محو می‌شدند. موهای خرمایی‌اش را دم‌اسبی بسته بود و پیراهن سفید ساده‌ای به تن داشت.

اتاق پر بود از بوی رنگ روغن و کاغذ. چند بوم نیمه‌تمام گوشه‌وکنار اتاق تکیه داده شده بودند و روی میز کار، قلم‌موها داخل یک لیوان قدیمی قرار داشتند.

زندگی الین ساده بود.

یا حداقل، تا آن شب ساده به نظر می‌رسید.

در اتاق با ضربه‌ی آرامی باز شد. مادرش سرش را از لای در داخل آورد.

«الین؟ پدرت کارت داره.»

الین برگشت.

«الان؟»

«آره. بیا پایین.»

مادرش بلافاصله رفت.

الین چند لحظه به در خیره ماند. لحن مادرش عجیب بود؛ شبیه کسی که خبر بدی دارد و نمی‌داند چطور آن را بیان کند.

از اتاق بیرون رفت و به سمت پایین راه افتاد.

---

وقتی از پله‌ها پایین می‌رفت، صدای پدرش را شنید که در اتاق کارش با مردی صحبت می‌کرد.

صدای مرد غریبه سنگین و محکم بود؛ صدای کسی که سال‌ها به دستور دادن عادت کرده بود.

الین پشت در ایستاد و نفس عمیقی کشید.

بعد در زد.

«بیا تو.»

الین وارد شد.

اتاق بوی چوب و چرم می‌داد. پدرش پشت میز نشسته بود و مرد غریبه روبه‌رویش قرار داشت.

مردی با موهای جوگندمی، کت تیره و چهره‌ای که نمی‌شد از آن چیزی خواند.

پدرش به صندلی اشاره کرد.

«بیا تو، الین. بشین.»

الین نشست و دست‌هایش را روی پاهایش گذاشت. ناخن‌هایش کوتاه بودند، اما با این حال آن‌قدر مضطرب بود که احساس می‌کرد هر لحظه ممکن است ناخن‌هایش را در پوست دستش فرو کند.

پدرش ابتدا نگاهی به مرد غریبه انداخت و بعد به الین نگاه کرد.

«ایشون آقای جئون هستن. رئیس خاندان جئون.»

الین سرش را کمی تکان داد.

اسم جئون را شنیده بود. همه شنیده بودند.

کیم و جئون.

دو خاندان قدرتمندی که بخش بزرگی از اقتصاد کره در دستشان بود؛ از بانک و کشتیرانی گرفته تا ساختمان‌سازی و فناوری.

سال‌ها بود که این دو خاندان در ظاهر بدون درگیری مستقیم کنار یکدیگر فعالیت می‌کردند؛ اما همه می‌دانستند رابطه‌شان چیزی بیشتر از یک رقابت ساده است.

پدرش ادامه داد:

«ما یه تصمیمی گرفتیم.»

الین ساکت ماند.

«تو با پسر آقای جئون ازدواج می‌کنی.»

برای چند ثانیه، الین فقط به پدرش خیره شد.

فکر کرد شاید شوخی می‌کند.

اما چهره‌ی پدرش کاملاً جدی بود.

«چی؟»

«جئون جونگکوک. بیست‌ونه سالشه و مدیرعامل شرکت جئونه.»

الین از جا بلند شد. صندلی با صدای کوتاهی روی زمین کشیده شد.

«شما... دارید چی می‌گید؟»

پدرش با لحنی آرام اما جدی گفت:

«الین، بشین.»

«نه!» صدایش بلندتر از چیزی شد که خودش انتظار داشت. «من حتی اون رو ندیدم! شما چطور می‌تونید درباره‌ی ازدواج من تصمیم بگیرید؟»

پدرش بدون اینکه نگاهش را از او بردارد، گفت:

«هفته‌ی بعد می‌بینیش. مراسم نامزدی هم برگزار می‌شه.»

الین احساس کرد اتاق دور سرش می‌چرخد.

به پدرش نگاه کرد، بعد به آقای جئون و در نهایت به پنجره‌ای که پشت آن باران بی‌وقفه می‌بارید.

با صدای آرامی گفت:

«این... شبیه قرون وسطاست.»

آقای جئون که تا آن لحظه ساکت بود، بالاخره حرف زد.

«این سیاست، الین. و تو بخشی از این خانواده‌ای.»

الین مستقیم به او نگاه کرد.

«من بخشی از این خانواده‌ام؟ یا فقط یه مهره برای معامله؟»

سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.

پدرش از جایش بلند شد و به سمت او آمد. دستش را روی شانه‌ی الین گذاشت.

«الین... می‌دونم سخته. اما گاهی ما برای خانواده‌مون مجبوریم—»

«مجبوریم چی؟»

چشم‌های الین پر از اشک شد.

«خودمون رو بفروشیم؟»

پدرش چیزی نگفت.

دستش را از روی شانه‌ی الین برداشت.

نگاه الین روی انگشتر طلایی پدرش افتاد؛ انگشتری با نشان خاندان کیم.

همان نشانی که حالا احساس می‌کرد با آن، آینده‌اش را معامله کرده‌اند.

چند ثانیه بعد، آرام گفت:

«باشه.»

پدرش نگاهش کرد.

«باشه.»

و بدون اینکه حرف دیگری بزند، از اتاق بیرون رفت.

---

وقتی به اتاقش رسید، در را قفل کرد.

روی تخت نشست و زانوهایش را در آغوش گرفت.

چند دقیقه بعد گوشی‌اش را برداشت.

اسم «جئون جونگکوک» را جست‌وجو کرد.

نتایج یکی‌یکی روی صفحه ظاهر شدند.

مردی با موهای مشکی، چشمانی تیره و قامتی بلند.

در یکی از عکس‌ها کت‌وشلوار رسمی پوشیده و در مراسمی ایستاده بود. در عکس دیگری، تصویرش روی جلد یک مجله‌ی اقتصادی دیده می‌شد.

چهره‌اش جدی و تقریباً غیرقابل‌خواندن بود.

الین گوشی را روی بالش گذاشت و به سقف خیره شد.

«جونگکوک...»

اسمش را آرام زیر لب تکرار کرد؛ مثل کسی که یک کلمه‌ی ناآشنا را برای اولین بار تلفظ می‌کند.

★ ادامه در کامنتا.
دیدگاه ها (۲)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️هیچ‌کس چیزی نگفت.نام روزیر روی دیوار می‌در...

مقدمهدر شهری که ثروت، قدرت می‌خرید و نام خانوادگی می‌توانست ...

.قمار آخرقسمت اول :قمار باران شدیدی می باریدلارا پشت پنجره ا...

P3جئون وارد خانه شد.همین که قدم اولش را داخل گذاشت، تمام صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط