تنها یک ساعت زمان لازم بود تا نفوذ و پول کثیف جون‌وو، چرخ

تنها یک ساعت زمان لازم بود تا نفوذ و پول کثیف جون‌وو، چرخ‌دنده‌های قانون را به حرکت درآورد. شناسنامه‌ها را بردند و با مهرِ سردِ ازدواج، سرنوشت آوا و جونگکوک را به هم زنجیر کردند. حالا در سالنِ بزرگ عمارت، سکوتی مرگبار حاکم بود
همه روی مبل‌های مجلل چرمی نشسته بودند جینجو سرش را میان دستانش گرفته بود و همسرش با نگاهی تهی به گوشه‌ای زل زده بود. جیهوپ و سوآه هم در شوکِ این وصلتِ اجباری، کلامی برای گفتن نداشتند
اما تصویرِ تکان‌دهنده، آوا بود. او هنوز همان‌جا، روی زمینِ سرد، کنار پای هیونگ‌بک کز کرده بود. درست مثل موجودی بی‌دفاع و درهم‌شکسته که صاحبش او را به زنجیر کشیده باشد بی‌حرکت مانده بود.
چشمانش باز بود اما انگار چیزی نمی‌دید در شوکی عمیق فرو رفته بود و بدنش از شدتِ تحقیر و ضرباتِ روحی، دیگر توانی برای بلند شدن نداشت.
جونگکوک روی مبلِ مقابل با دستانی مشت‌شده و رگ‌هایی که از خشم روی پیشانی‌اش بیرون زده بود، به آوا نگاه می‌کرد. او می‌دید که چطور غرورِ فرشته‌اش را زیر پای آن مردِ پست‌فطرت له کرده‌اند
جون‌وو با قدم‌هایی شمرده و پوزخندی که پیروزی‌اش را فریاد می‌زد به میان سالن آمد. سکوت سنگین عمارت را با صدای بم و سردش درهم شکست: دیگر حرفی باقی نمانده، ازدواج قطعی شد. این هم نشانِ پیوندشونه
او دو حلقه نقره‌ای درخشان را با لذت از جیبش بیرون کشید و به دست هیونگ‌بک داد.
هیونگ‌بک با خشمِ جنون‌آمیزی خم شد دست لرزان آوا را که روی زمین کز کرده بود وحشیانه چنگ زد. بدون هیچ ملاحظه‌ای، حلقه را با فشار در انگشت ظریف آوا فرو برد طوری که پوستِ لطیفش زیر تیزیِ فلز سرخ شد و بلافاصله جای کبودی بنفشی دور مفصلش نقش بست. ناله‌ی کوتاهی از گلوی آوا خارج شد که در نطفه خفه گشت. و این از نگاه عصبی جونگکوک پنهان نماند
سپس هیونگ‌بک حلقه دوم را با تحقیرِ تمام در کف دست لرزان جینجو گذاشت. نگاهش را میان جینجو و شوهرش چرخاند و با صدایی که از سمِ کینه پر بود، غرید: بفرمایید، این هم هدیه‌ی من به عروس و دامادِ عزیز! واقعاً براتون متاسفم... هیچ‌وقت فکرش رو هم نمی‌کردم که عطشِ انتقامِ قدیمی‌تون، پسرتون را به این روز بیندازد که برای ضربه زدن به من، دخترِ معصومم را طعمه‌ی هوس‌هاش کند. تماشایِ سقوطِ خانواده‌ی محترم شما، لذت‌بخش‌ترین بخشِ این بازی بود ... جونگکوک دیگری عصبانش را رها نمود سپس با یک حرکت بلند شد و یقه کت مشکی هیون بک را اسیر گرفت و با فریاد گفت : کافیه بسه دیگه اینقدر دروغ نگو .. ولی اما جیهوپ تند جونگکوک را جدا کرد ولی جونگکوک همون طور عصبی فریاد زد : می‌کشت عوضی .. تو نمیتونی به مادرم اینجوری بگی .. جینجو فریاد زد : کافیه بسه..
جونگکوک نگاهش سمت مادرش کشیده شد ..
هیون بک با نگاهی پیروزمندانه به قامت درهم‌شکسته‌ی آوا و صورتِ برافروخته‌ی جونگکوک خیره شد. بعد رو به جون‌وو کرد و با سردی گفت: بریم، اینجا دیگر بویِ تعفنِ خیانت می‌ده
آن دو بدون ذره‌ای رحم از عمارت خارج شدند و درِ بزرگ با صدای مهیبی پشت سرشان بسته شد. حالا آوا مانده بود و حلقه‌ای که مثل طوقِ بندگی در انگشتش می‌سوخت، و نگاه‌های سنگین و ناباورِ خانواده‌ای که او را مسببِ این بی‌آبرویی می‌دیدند.
جونگکوک که دیگر تحمل سنگینی آن نگاه‌های پر از تردید و قضاوت را نداشت منفجر شد. مشت‌های گره‌خورده‌اش را با تمام قدرت به دسته‌ی مبل کوبید و فریادش ستون‌های باشکوه عمارت را به لرزه انداخت:
بسه دیگه! چطور می‌تونید این‌طوری نگام کنید؟ من کاری نکردم! قسم می‌خورم که همه‌اش یه بازیِ کثیفه که اون دوتا گرگ به راه انداختن من انتقام نگرفتم ... جینجو و همسرش با کمال تعجب نگاهش می‌کردند چرا که هیچ گونه نیز همچین رفتاری از جانب پسرش ندیده بودند
جونگکوک با چشمانی سرخ و خیس از خشم، مقابل پدر و مادرش ایستاد و با صدایی که از شدتِ بغض و ناباوری می‌لرزید، ادامه داد: مامان... بابا... جیهوپ! یعنی واقعاً گوشت و خونِ خودتون رو نمی‌شناسید؟ یعنی حرف‌های اون آدمِ پست‌فطرت رو بیشتر از بیست و چند سال زندگی با من باور کردید اعتمادِ شما این‌قدر سست بود؟ این‌قدر راحت اجازه دادید که براتون سناریو بنویسن؟
جونگکوک در حالی که نفس‌نفس می‌زد، دستش را با درماندگی به سمت آوایِ مچاله شده روی زمین دراز کرد: شما به جای اینکه پشتِ من و این دخترِ بی‌پناه بایستید، شدید تماشاچیِ سقوطِ ما! من دارم تاوانِ گناهی رو می‌دم که روحم هم ازش خبر نداره. اگه شما به من اعتماد ندارید، پس من دیگه تو این خونه چه جایگاهی دارم؟
پدر جونگکوک که تا آن لحظه خشمش را پشت سکوتی مرگبار پنهان کرده بود، ناگهان مثل آتشفشانی فوران کرد. او از جا پرید، یقه پیراهن جونگکوک را چنگ زد و با صورتی که از شدت فشار و عصبانیت به کبودی می‌زد، فریاد کشید:

بقیش تو کامنت ها
دیدگاه ها (۳)

ساعت ها گذشت صبح آن روز تبدیل به ظهر شد ساکت و آرام بدون هیچ...

جونگکوک مثل یک شکار محبوس با قدم‌های تند و عصبی طول و عرض ات...

جونگکوک مثل آتشفشانی که فوران کرده باشد آوا را رها کرد و با ...

صدای چرخش کلید و باز شدن ناگهانی در، مثل انفجار سکوت اتاق را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط