ب

ﻣﯿﺸﻮﺩ ... ﻋﮑﺴﯽ ﺍﺯ ‏« ﺁﻏﻮﺷﺖ ‏» ... ب.... ﺮ...... ﺍ.‌‌‌‌... ﯼ ... ﻣﻦ ﺑﻔﺮﺳﺘﯽ ...؟ !!
ﺟﺎﯾﯽ ... ﻣﯿﺎﻥ ‏« ﺑﺎﺯﻭﺍﻧﺖ ‏» !!... ﺩﺭﺳﺖ ... ﺭﻭﯼ ‏« ﻗﻠﺒﺖ ‏» !!!...
ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ... ﺷﺒﻬﺎﯾﻢ ﺭﺍ ... با ﺧﯿﺎﻝ ...
‏ « ﺯﺍﺩﮔﺎﻫﻢ ‏» ﺳﺮ ﮐﻨﻢ !!!...
ﺟﺎﯾﯽ ... که.... بر ﺍﯼ ...اوﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ... ﻃﻨﯿﻦ ﺻﺪﺍﯼ ‏« ﺯﻧﺪﮔﯽ ‏» ... ﺩﺭ ... ﮔﻮﺷﻬﺎﯾﻢ ﭘﯿﭽﯿﺪ !!... ﺻﺪﺍﯼ ... ﻗﻠﺐ ..... ‏« ﺗﻮ ‏» حس آغوشت غزلها را روانی میکند
چشم هایت شعرهایم را جهانی میکند

دستبرد از باغ لبهایت وَ مردن در خودم
بوسه ات من را چه ساده دزد و جانی میکند!

جبرئیل چشم تو دیشب مرا معراج برد
لمس دستانت دلم را آسمانی میکند

آینه دار تمام فصل های بی غبار
سینه ات با آینه دارد تبانی میکند

هیچ میدانی چرا صدها غزل در چشم توست؟
شاعری تنها درونت شعرخوانی میکند

خوب میدانم که فردا روزگار سنگدل
قصه ی عشق مرا هم بایگانی میکند.
دیدگاه ها (۳)

گاهیفقط از کل دنیادلت یکی را می خواهدو می دانیتا ابد هم کهخد...

ﺍﺯ ﺭﻭﺯﮔــــــــــــﺎﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻡ : ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺯﻧﺪﮔـــــــــ...

بی پروا, خاهرت بودن را پس زدممیخاستم, هم نفست باشم...اگر نه ...

هر شب من .....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط