I Love you too...

I Love you too...
but I don't know...
How can I say this...
to you.(Ch.2)

Part:1(89)

(ویو:جونگکوک)
از وقتی که،یاقوت رفت...
همونجا مثل یه مجسمه نشستم...
و به تخته خالی که،چند دقیقه قبل یاقوت بی جون روش خوابیده بود،خیره شدم...
اشک مثله گوله های برف از چشمام میریخت پایین...
تک تک خاطرات،تو ذهنم مرور میشد...
از خنده های زیباش بگیر...
تا لجبازی ها،و یک دنده‌گی های بی موقع‌ش...
نمی‌تونستم باور کنم...
چون یاقوت یه فرشته بود...
و هرگز فکر نمی‌کردم،که انقدر زود،بال هاش به پرواز در بیاد...
زندگی من عادلانه نبود...
ولی گرفتن یاقوت از من چی بود؟
ناعادلانه؟
شاید...
دلم برای شنیدن صداش،تنگ شده...
به طوری که حاظرم کل دارایی هام رو از دست بدم...
ولی دوباره ببینمش...
به دستبند ستی که برای روز تولدش گرفته بودم نگاه کردم...
تنها یادگاری من،از یاقوت...
دوست داشتم که این فقط یه کابوس باشه...
ولی نه...
من کاملا بیدارم...
و حالا...
باید انتقام یاقوت رو بگیرم...
هر طور که شده!
دستم دور دستبند مانند حصاری بسته شد...
از روی زمین سرد بلند شدم...
هنوز نگاهم به تخت بود...
چشمام دیگه اشک نمیریختن...
کاملا جدی و سرد بودن...
چون به قولی که دادم...
باید از همین لحظه به بعد عمل کنم.
که در باز شد...

ببخشید کم بود💖.

تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.


شرط برای پارت بعدی
لایک:۸تا
کامنت:۸تا
بازنشر:۳تا



#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن#نامجون#جین#شوگا#جیهوپ#جیمین#تهیونگ#سناریوبی‌تی‌اس‌#رمان‌#مافیا
دیدگاه ها (۱۳)

I Love you too...but I don't know...How can I say this...to ...

I Love you...but I don't know...How can I say this...to you....

«♪ cløsèr ♫»i, Hate you ¿Maybe hatin you’s the only way...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط