⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p58
نینا شونه بالا انداخت.
«خب... تا قبل از دو هفته پیش فکر میکردم اصلاً وجود ندارین.»
جیمین خیلی کوتاه گفت:
«منم تا دو هفته پیش فکر نمیکردم مجبور بشم با یه انسان سر یه میز غذا بخورم.»
نینا ناخودآگاه خندید.
خندهش کوتاه بود...
اما واقعی.
خودش هم انگار از خندیدنش تعجب کرده بود.
بعد دوباره جدی شد.
«یه سؤال دیگه.»
«بپرس.»
«چرا انسانها از وجود شما خبر ندارن؟»
جیمین چند لحظه به شعلهی شمع خیره شد.
«چون قرار نیست بدونن.»
«این که جواب نشد.»
«اگر دو دنیا از وجود هم باخبر بشن...»
مکث کرد.
«جنگ شروع میشه.»
نینا ابروهاش توی هم رفت.
«از کجا مطمئنی؟»
جیمین نگاهش کرد.
«چون قبلاً یک بار اتفاق افتاده.»
...
نینا نفسش بند اومد.
«یعنی... قبلاً انسانها شما رو میشناختن؟»
«آره.»
«بعد؟»
جیمین برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد خیلی آروم جواب داد:
«آخرش، هر دو طرف فقط مرده تحویل گرفتن.»
دیگه توی صداش خبری از غرور نبود.
فقط یه خستگی قدیمی.
نینا سؤال بعدیش رو نپرسید.
فنجون چای روی میز رو برداشت.
چند ثانیه به بخارش خیره موند.
بعد خیلی آروم گفت:
«...پس از اول قرار نبوده من اینجا باشم.»
جیمین مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد.
«نه.»
«پس چرا من؟»
جیمین نفس عمیقی کشید.
انگار میدونست اگر امروز جواب نده، دیگه هیچ اعتمادی بینشون باقی نمیمونه.
«چون روی مچ دستت، چیزی هست که فقط هر چند صد سال یک بار روی دست یک انسان ظاهر میشه...»
نینا ناخودآگاه به مچ دستش نگاه کرد.
قلبش تندتر زد.
«و اگر قبل از من، افراد اشتباه پیداش میکردن...»
مکث کرد.
«الان زنده نبودی.»
نینا فقط ساکت موند بعد سرش رو بلند کرد
«همین؟»
جیمین از جاش بلند شد.
«برای امروز، آره.»
«نه.»
صدای نینا محکمتر از قبل بود.
«تو یه جمله گفتی روی دستم یه نشونه هست، بعد انتظار
p58
نینا شونه بالا انداخت.
«خب... تا قبل از دو هفته پیش فکر میکردم اصلاً وجود ندارین.»
جیمین خیلی کوتاه گفت:
«منم تا دو هفته پیش فکر نمیکردم مجبور بشم با یه انسان سر یه میز غذا بخورم.»
نینا ناخودآگاه خندید.
خندهش کوتاه بود...
اما واقعی.
خودش هم انگار از خندیدنش تعجب کرده بود.
بعد دوباره جدی شد.
«یه سؤال دیگه.»
«بپرس.»
«چرا انسانها از وجود شما خبر ندارن؟»
جیمین چند لحظه به شعلهی شمع خیره شد.
«چون قرار نیست بدونن.»
«این که جواب نشد.»
«اگر دو دنیا از وجود هم باخبر بشن...»
مکث کرد.
«جنگ شروع میشه.»
نینا ابروهاش توی هم رفت.
«از کجا مطمئنی؟»
جیمین نگاهش کرد.
«چون قبلاً یک بار اتفاق افتاده.»
...
نینا نفسش بند اومد.
«یعنی... قبلاً انسانها شما رو میشناختن؟»
«آره.»
«بعد؟»
جیمین برای چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد خیلی آروم جواب داد:
«آخرش، هر دو طرف فقط مرده تحویل گرفتن.»
دیگه توی صداش خبری از غرور نبود.
فقط یه خستگی قدیمی.
نینا سؤال بعدیش رو نپرسید.
فنجون چای روی میز رو برداشت.
چند ثانیه به بخارش خیره موند.
بعد خیلی آروم گفت:
«...پس از اول قرار نبوده من اینجا باشم.»
جیمین مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد.
«نه.»
«پس چرا من؟»
جیمین نفس عمیقی کشید.
انگار میدونست اگر امروز جواب نده، دیگه هیچ اعتمادی بینشون باقی نمیمونه.
«چون روی مچ دستت، چیزی هست که فقط هر چند صد سال یک بار روی دست یک انسان ظاهر میشه...»
نینا ناخودآگاه به مچ دستش نگاه کرد.
قلبش تندتر زد.
«و اگر قبل از من، افراد اشتباه پیداش میکردن...»
مکث کرد.
«الان زنده نبودی.»
نینا فقط ساکت موند بعد سرش رو بلند کرد
«همین؟»
جیمین از جاش بلند شد.
«برای امروز، آره.»
«نه.»
صدای نینا محکمتر از قبل بود.
«تو یه جمله گفتی روی دستم یه نشونه هست، بعد انتظار
- ۴۲۱
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط