پدرخوانده
پدرخوانده
پارت : ۱
صبح زود، قبل از اینکه محوطه دانشگاه شلوغ شود، نااون با یک لیوان قهوه ارزان و کولهای کهنه از در اصلی وارد شد. مثل هر روز مستقیم به سمت کتابخانه رفت. برای او، هر دقیقه ارزش داشت؛ چون بعد از کلاس باید سر کار میرفت و شب هم تا دیر وقت درس میخواند.
چند خیابان آنطرفتر، عمارتی بزرگ و مجلل درست کنار دانشگاه قرار داشت. پشت پنجره قدی طبقه آخر، مردی با کتوشلوار مشکی و چهرهای سرد ایستاده بود. نگاه نافذش فقط یک نفر را دنبال میکرد... همان دختر آرامی که هر روز زودتر از همه وارد دانشگاه میشد.
جئون جونگ کوک، مدیرعامل بزرگترین هلدینگ خصوصی سئول، در ظاهر مردی موفق و بینقص بود. اما هیچکس نمیدانست پشت آن چهره آرام، رئیس یکی از خطرناکترین سازمانهای مافیایی کره پنهان شده است؛ مردی که با یک دستورش، سرنوشت آدمها تغییر میکرد.
با این حال، عجیب بود که هر صبح چند دقیقه از وقتش را صرف تماشای دختری میکرد که حتی اسمش را هم نمیدانست. نه به خاطر زیباییاش، بلکه به خاطر ارادهای که در نگاهش موج میزد؛ ارادهای که سالها بود در چشمان هیچکس ندیده بود.
نااون بعد از پایان کلاس اول، بیآنکه استراحت کند، به کافه کوچکی نزدیک دانشگاه رفت. پیشبندش را بست و پشت صندوق ایستاد. مشتریها یکییکی میآمدند و او با همان لبخند همیشگی سفارشهایشان را آماده میکرد؛ انگار نه انگار که از خستگی، پاهایش توان ایستادن نداشت.
یکی از همکارانش آهی کشید و گفت:
«نااون... تو واقعاً هیچوقت استراحت نمیکنی؟»
دختر فقط لبخند زد و آرام جواب داد:
«اگر من کار نکنم، قبضها خودشون پرداخت نمیشن.»
در همان لحظه، یک خودروی مشکی لوکس مقابل کافه توقف کرد. همه با تعجب به ماشین خیره شدند؛ اما مردی که داخل آن نشسته بود، حتی از خودرو پیاده هم نشد. تنها چند ثانیه از پشت شیشه به نااون نگاه کرد و دوباره ماشین بهآرامی دور شد.
جونگ کوک بدون اینکه چیزی بگوید، پروندهای را که روی صندلی کنارش بود برداشت. روی جلد آن فقط یک اسم نوشته شده بود...
Naeun
او شب قبل دستور داده بود تمام اطلاعات دختر را جمعآوری کنند.
با ورق زدن پرونده، اخمی روی صورتش نشست. پدر و مادر... فوت شده. هیچ خانوادهای نداشت. بورسیه تحصیلی، سه شغل پارهوقت و معدل کامل دانشگاه... تمام زندگی این دختر در چند برگه خلاصه شده بود.
جونگ کوک پرونده را بست و زیر لب گفت:
«تنهایی تا اینجا اومدی...»
برای اولین بار بعد از مدتها، حس عجیبی در قلبش شکل گرفت؛ حسی که حتی خودش هم نمیتوانست برایش اسمی پیدا کند.
همان شب، وقتی نااون با خستگی از آخرین شیفت کاریاش برمیگشت، از کنار عمارت بزرگ کنار دانشگاه عبور کرد. لحظهای نگاهش به پنجره روشن طبقه آخر افتاد، اما بیتفاوت سرش را پایین انداخت و به راهش ادامه داد.
پشت همان پنجره، جونگ کوک هنوز ایستاده بود. نگاهش تا آخرین لحظه دختر را دنبال کرد و بعد رو به یکی از محافظانش گفت:
«از فردا... مراقبش باشید. بدون اینکه خودش بفهمه.»
محافظ فقط سرش را پایین آورد.
«چشم، رئیس.»
نااون هنوز نمیدانست...
از همان شب، زندگیاش زیر نگاه مردی قرار گرفته بود که همه از نامش میترسیدند؛ مردی که قرار بود خیلی زود، سرنوشت هر دوی آنها را برای همیشه تغییر دهد...
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱
صبح زود، قبل از اینکه محوطه دانشگاه شلوغ شود، نااون با یک لیوان قهوه ارزان و کولهای کهنه از در اصلی وارد شد. مثل هر روز مستقیم به سمت کتابخانه رفت. برای او، هر دقیقه ارزش داشت؛ چون بعد از کلاس باید سر کار میرفت و شب هم تا دیر وقت درس میخواند.
چند خیابان آنطرفتر، عمارتی بزرگ و مجلل درست کنار دانشگاه قرار داشت. پشت پنجره قدی طبقه آخر، مردی با کتوشلوار مشکی و چهرهای سرد ایستاده بود. نگاه نافذش فقط یک نفر را دنبال میکرد... همان دختر آرامی که هر روز زودتر از همه وارد دانشگاه میشد.
جئون جونگ کوک، مدیرعامل بزرگترین هلدینگ خصوصی سئول، در ظاهر مردی موفق و بینقص بود. اما هیچکس نمیدانست پشت آن چهره آرام، رئیس یکی از خطرناکترین سازمانهای مافیایی کره پنهان شده است؛ مردی که با یک دستورش، سرنوشت آدمها تغییر میکرد.
با این حال، عجیب بود که هر صبح چند دقیقه از وقتش را صرف تماشای دختری میکرد که حتی اسمش را هم نمیدانست. نه به خاطر زیباییاش، بلکه به خاطر ارادهای که در نگاهش موج میزد؛ ارادهای که سالها بود در چشمان هیچکس ندیده بود.
نااون بعد از پایان کلاس اول، بیآنکه استراحت کند، به کافه کوچکی نزدیک دانشگاه رفت. پیشبندش را بست و پشت صندوق ایستاد. مشتریها یکییکی میآمدند و او با همان لبخند همیشگی سفارشهایشان را آماده میکرد؛ انگار نه انگار که از خستگی، پاهایش توان ایستادن نداشت.
یکی از همکارانش آهی کشید و گفت:
«نااون... تو واقعاً هیچوقت استراحت نمیکنی؟»
دختر فقط لبخند زد و آرام جواب داد:
«اگر من کار نکنم، قبضها خودشون پرداخت نمیشن.»
در همان لحظه، یک خودروی مشکی لوکس مقابل کافه توقف کرد. همه با تعجب به ماشین خیره شدند؛ اما مردی که داخل آن نشسته بود، حتی از خودرو پیاده هم نشد. تنها چند ثانیه از پشت شیشه به نااون نگاه کرد و دوباره ماشین بهآرامی دور شد.
جونگ کوک بدون اینکه چیزی بگوید، پروندهای را که روی صندلی کنارش بود برداشت. روی جلد آن فقط یک اسم نوشته شده بود...
Naeun
او شب قبل دستور داده بود تمام اطلاعات دختر را جمعآوری کنند.
با ورق زدن پرونده، اخمی روی صورتش نشست. پدر و مادر... فوت شده. هیچ خانوادهای نداشت. بورسیه تحصیلی، سه شغل پارهوقت و معدل کامل دانشگاه... تمام زندگی این دختر در چند برگه خلاصه شده بود.
جونگ کوک پرونده را بست و زیر لب گفت:
«تنهایی تا اینجا اومدی...»
برای اولین بار بعد از مدتها، حس عجیبی در قلبش شکل گرفت؛ حسی که حتی خودش هم نمیتوانست برایش اسمی پیدا کند.
همان شب، وقتی نااون با خستگی از آخرین شیفت کاریاش برمیگشت، از کنار عمارت بزرگ کنار دانشگاه عبور کرد. لحظهای نگاهش به پنجره روشن طبقه آخر افتاد، اما بیتفاوت سرش را پایین انداخت و به راهش ادامه داد.
پشت همان پنجره، جونگ کوک هنوز ایستاده بود. نگاهش تا آخرین لحظه دختر را دنبال کرد و بعد رو به یکی از محافظانش گفت:
«از فردا... مراقبش باشید. بدون اینکه خودش بفهمه.»
محافظ فقط سرش را پایین آورد.
«چشم، رئیس.»
نااون هنوز نمیدانست...
از همان شب، زندگیاش زیر نگاه مردی قرار گرفته بود که همه از نامش میترسیدند؛ مردی که قرار بود خیلی زود، سرنوشت هر دوی آنها را برای همیشه تغییر دهد...
ادامه دارد...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۵۷۲
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط