#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ²
Part : ⁴⁶
ویو اِلا___
قلبم…
داشت بهم خیانت میکرد.
هر چی بیشتر حرف میزد—
بیشتر میلرزید.
بیشتر…
نرم میشد.
و من از این متنفر بودم.
چشمهامو بستم.
محکم.
نفس عمیقی کشیدم.
الا: دیر شده…
آروم گفتم.
صدام خسته بود.
الا: خیلی دیر.
وقتی چشمهامو باز کردم—
اون هنوز همونجا بود.
همونقدر نزدیک.
همونقدر واقعی.
جونکوک: نه.
سریع گفت.
قاطع.
جونکوک: تا وقتی تو جلوی منی…
یه قدم نزدیکتر شد.
جونکوک: هیچچیز دیر نیست.
عقب رفتم.
غریزی.
اما پام خورد به یه سنگ.
تعادلم بهم خورد—
اما قبل از اینکه بیفتم…
باز دستش دورم پیچید.
لعنتی.
نفسهام قاطی شد.
صورتش خیلی نزدیک بود.
خیلی بیشتر از حد امن.
الا: ولم کن…
زمزمه کردم.
اما حتی خودمم میدونستم—
این بیشتر خواهش بود تا دستور.
چشمهاش رفت روی لبهام.
برای یه لحظه کوتاه.
خیلی کوتاه.
اما من دیدم.
حسش کردم.
بعد دوباره برگشت تو چشمهام.
جونکوک: اگه ولت کنم…
صداش پایینتر شد.
خطرناکتر.
جونکوک: دوباره فرار میکنی.
لبخند تلخی زدم.
الا: شاید.
مکث.
نگاهها قفل.
نفسها سنگین.
الا: یا شاید این بار…
آروم گفتم.
خیلی آروم.
الا: برگردم و کارو تموم کنم.
چشمهاش تیره شد.
اما…
نترسید.
حتی یه ذره.
جونکوک: اگه قراره منو بکشی—
خم شد نزدیکتر.
نفسش خورد به لبم.
جونکوک: این بار از نزدیک انجامش بده.
قلبم—
دیگه واقعاً از کنترل خارج شد.
دستم بالا اومد.
بینمون.
برای یه لحظه—
فقط یه لحظه—
میتونستم…
اما نکردم.
لعنتی…
بازم نکردم.
چشمهام پر شد.
اما این بار…
دیگه اشک نبود.
چیزی بدتر بود.
یه اعتراف بیصدا.
الا: نمیتونم…
زمزمه کردم.
خیلی آروم.
طوری که شاید فقط خودش شنید.
و اون—
شنید.
چشمهاش نرم شد.
برای اولین بار—
بدون جنگ.
بدون دیوار.
جونکوک: میدونستم.
آروم گفت.
و این—
بیشتر از هرچیزی…
منو شکست.
ادامه دارد.....
Season : ²
Part : ⁴⁶
ویو اِلا___
قلبم…
داشت بهم خیانت میکرد.
هر چی بیشتر حرف میزد—
بیشتر میلرزید.
بیشتر…
نرم میشد.
و من از این متنفر بودم.
چشمهامو بستم.
محکم.
نفس عمیقی کشیدم.
الا: دیر شده…
آروم گفتم.
صدام خسته بود.
الا: خیلی دیر.
وقتی چشمهامو باز کردم—
اون هنوز همونجا بود.
همونقدر نزدیک.
همونقدر واقعی.
جونکوک: نه.
سریع گفت.
قاطع.
جونکوک: تا وقتی تو جلوی منی…
یه قدم نزدیکتر شد.
جونکوک: هیچچیز دیر نیست.
عقب رفتم.
غریزی.
اما پام خورد به یه سنگ.
تعادلم بهم خورد—
اما قبل از اینکه بیفتم…
باز دستش دورم پیچید.
لعنتی.
نفسهام قاطی شد.
صورتش خیلی نزدیک بود.
خیلی بیشتر از حد امن.
الا: ولم کن…
زمزمه کردم.
اما حتی خودمم میدونستم—
این بیشتر خواهش بود تا دستور.
چشمهاش رفت روی لبهام.
برای یه لحظه کوتاه.
خیلی کوتاه.
اما من دیدم.
حسش کردم.
بعد دوباره برگشت تو چشمهام.
جونکوک: اگه ولت کنم…
صداش پایینتر شد.
خطرناکتر.
جونکوک: دوباره فرار میکنی.
لبخند تلخی زدم.
الا: شاید.
مکث.
نگاهها قفل.
نفسها سنگین.
الا: یا شاید این بار…
آروم گفتم.
خیلی آروم.
الا: برگردم و کارو تموم کنم.
چشمهاش تیره شد.
اما…
نترسید.
حتی یه ذره.
جونکوک: اگه قراره منو بکشی—
خم شد نزدیکتر.
نفسش خورد به لبم.
جونکوک: این بار از نزدیک انجامش بده.
قلبم—
دیگه واقعاً از کنترل خارج شد.
دستم بالا اومد.
بینمون.
برای یه لحظه—
فقط یه لحظه—
میتونستم…
اما نکردم.
لعنتی…
بازم نکردم.
چشمهام پر شد.
اما این بار…
دیگه اشک نبود.
چیزی بدتر بود.
یه اعتراف بیصدا.
الا: نمیتونم…
زمزمه کردم.
خیلی آروم.
طوری که شاید فقط خودش شنید.
و اون—
شنید.
چشمهاش نرم شد.
برای اولین بار—
بدون جنگ.
بدون دیوار.
جونکوک: میدونستم.
آروم گفت.
و این—
بیشتر از هرچیزی…
منو شکست.
ادامه دارد.....
- ۱.۰k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط