روی تخت با چشم‌های بسته دراز کشیده بود ، یک دفعه یه لبخند

روی تخت با چشم‌های بسته دراز کشیده بود ، یک دفعه یه لبخند آروم زد، ازش پرسیدم چیکار می‌کنی ؟
بدون این که چشماش رو باز کنه گفت : تو رویام.
بلند خندیدم گفتم : همه چی خوبه ؟ خوش می‌گذره ؟
گفت : آره، نمیدونی چقدر پیرهن آبی بهش میاد، همیشه وقتی آبی تنش میکنه بیشتر دوستم داره.
یهو چشماش رو باز کرد و خیره شد به سقف ، پرسیدم : چت شد؟
آروم گفت : فقط بدی رویا اینه واقعیت نداره...!

#مرآ_جان
دیدگاه ها (۱۳۸)

-از من قول گرفت؛تا بخَندمتا نگریَمحال نمیداند،دلتنگش که می ش...

برای خریدن چند کتاب شعر به آن کتابفروشی رفته بودم که فروشنده...

آدم خوب و ساده و دوست داشتنی بود ، آنقدر که میتوانستید با یک...

سلام دوستان خوب ویسگون انیس جان مسدود شده کمک کنید ازاد بشه ...

پارت 10

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.116(از زبون جون...

سناریو قفل آبی/بلولاک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط