″Why we″

″Why we″
His eyes are still shining
Part:6
دست کوک رو کمی فشرد و سرشو کنار دست کوک گذاشت و چشاشو بست، صدای ضعیفی به گوشش می‌رسید .. اروم چشماشو باز کرد....
به زور لب میزد اما تهیونگ متوجه زمزمه های او نمیشد .نزدیکش کن و دستشو بیشتر فشرد.
کوک:خ.خا له
تهیونگ به خاله کوک که گوشه ای از اتاق سرد و بی روح نشسته بود نگاه کرد.
تهیونگ:خاله ،کوک ....
خاله کوک اجازه ادامه حرف و نداد و به سرعت به سمت تخت آمد و نگاهی به صورت رنگ پریده ی خواهر زاده عزیزش دید ، تنها یادگاری خواهرش بغضی گلویش را چنگ میزد . انگار تمامی وزنه های دنیا اکنون روی کمر او بود . اشک هایش را رها کرد .
خ.ک: چرا آنقدر پسره کله شقی هستی؟ چطور میتونی آنقدر بی پروا رفتار کنی؟
دعوا نبود ، بحث هم نبود انگار یه التماس بود التماسی که از دهان خاله اش شنیده بود. فهمید که زندگی اونجوری که فکر میکرد هم برای خالش آسون نبود.
کوک: ببخشید
ضعیف گفت اروم گفت اما همین برای خالش کافی بود
نگاهی به تهیونگ کرد و نفس عمیقی کشید .
تهیونگ:میدونی چقدر نگرانمون کردی پسر؟ دستشو میون موهای موج دار پسرک میکشید ، اون از الان میدونست که روابطشون دیگر شبیه قبل نیست. تهیونگ میدونست چرا در زندگی کوک وجود داره! میدونست معجزه ای رو به رویش قرار گرفته ، برایش مهم نبود کوک متوجه این نیست. اون میخواست جلوی تمام دنیا بایستد و داد بزند بگوید که دیگر هیچ کس اجازه آزار دادن او را تا زمانی که زنده است ندارد. او دیگر می‌دانست. می‌دانست که چه جواهر گرانبهایی درون مشت هایش دارد
کوک صدایش زد و ریشه افکارش پاره شد
کوک: تهیونگ.
تهیونگ: بله کوکی؟
کوک:ممنون ، که نجاتم دادی.
تهیونگ: تو فقط حالت بد بود . از این به بعد هر موقع حالت بد بود بهم زنگ بزن. نه اینکه کارمون باز به اینجا کشیده بشه!
چیشد؟ چیشد که توی دو شب اون ها آنقدر به هم نزدیک شدن. انگار تمام کائنات دست در دست هم داده بودن تا این دو بهم برسن ، تا این دو دیگر احساس تنهایی نکنند. انگار آنها قبلا همدیگر را میشناختن ، انگار با یک نخ قرمز از همان اول اول از همان موقعی که درون شکم مادرشان تنها یک جنین بودن. با یک نخ قرمز بهم وصل بودن. انگار دنیا از همان اول آن دو را برای هم ساخته بود ، انگار .....
انگار ها درون مغز تهیونگ میچرخیدن، باعث لبخند ریزی بر روی لب هایش میشدن. نگاهی به کوک کرد ، که غرق در خواب بود مژه های بلند مشکیش. صورت سفید و صافش ، بینی کوچیک، ابرو های پرپشتش هارمونی زیبایی درون گوش های تهیونگ مینواختن
تهیونگ نگاهی به خاله کوک کرد و با شَک پرسید
تهیونگ: خاله برام بگو..
خ.ک:...

نظرتونوووو راجب نوع نوشتنم و راجب فیک بگید؟
بچها بابت دیر گذاشتن این فیک معذرت می‌خوام اما براتون طولانی گذاشتم 🫪🌷
شرط ها:
۴۰ لایک
۵۰ کامنت
۱۲بازنشر
دیدگاه ها (۲۲)

″سلاممم صبح بخیر به خوشگلای خالهههبچها امروز دارم میرم کارنا...

″Desirée″Part:۱به قفسه کتاب های رو به روش نگاه میکرد ، این ب...

″Ballerina″Part:0 پارت معرفیفیک جدیدمون اسمش بالرین هست درخو...

″Why we″His eyes are still shiningPart:۵انگار که تهیونگ فهمی...

" Win on love"Love wins in the end?Part:3یونگی:سر برادرت‌. ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط