گفتم:

گفتم:
مادربزرگ نمی‌خواهی بروی دکتر
چین و چروک دور لب‌هایت را برداری
کمی جوان شوی و زیباتر؟

خندید و گفت:
خدابیامرز پدربزرگت
مرا با همین اسناد و مدارک هم
سخت می‌شناسد
این‌ها رد بوسه‌های آن دورانند
ما به پای هم پیر نشدیم
که حسرت جوانی بخوریم

گفتم:
از کجا می فهمد، این لب همان لب است
و این غنچه همان غنچه؟

گفت باغبان هم نفهمد
گل که خوب می‌داند
در کدام باغچه روییده

رسول_ادهمی
.
دیدگاه ها (۶)

. بعضی از زن‌هاشبیه کفش‌های پشت ویترین مغازه‌نداز آن‌هایی که...

متن عاشقانه 👇 .دلتنگ تو که می شوم قلبم فریاد می زندآشوبگران ...

آخرین ماموریتت چه بود سرباز؟اعضایی از بدنم را اهدا کردم قربا...

انار فصل نداردهر وقت تو بخندیمی شکفد ... رضا_کاظمی 🍁 . .

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season²PART³¹(نایون+...

این داستان یک **فیکشن** صرفاً برای سرگرمی است و بر اساس شخصی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط