پارت

# پارت ۱۷
#کامل‌و‌ناقص


نمی‌تونستم اینجا بمونم.
نه تا وقتی که تهیونگ اونجا نشسته و منتظره.
اگه بفهمه غذای اون پیر دیکه با چه وسایلی درست میشه، حتماً فرار می‌کنه.
و اگه فرار کنه، شاید دیگه برنگرده.
و اگه برنگرده، یرین نمی‌تونه آدرس خونه‌ش رو پیدا کنه.
و اگه آدرس رو پیدا نکنه، شرتش رو هم نمی‌تونم بدزدم.

ذهنم مثل یه طوفان به هم ریخته بود.
از یک طرف، ترس از اون پیرمرد لعنتی منو می‌کشت.
از طرف دیگه، هیجان و وسواسم برای داشتن اون لحظه‌ی مجانی با تهیونگ، منو مجبور به حرکت می‌کرد.

یه نفس عمیق کشیدم و صورتم رو با آب سرد شستم.
به آینه‌ی کثیف بالای سینک نگاه کردم.
چشم‌هام گشاد شده بود و رنگم پریده بود.

کوک:
کوکی... تو یه ساسنگ فن هستی.
تو یه فنِ باهوش.
تو می‌تونی این غول رو شکست بدی.

با یه اراده‌ی آهنین، یه روپوش تمیز دیگه از کمد برداشتم.
روی روپوش قبلی که احتمالاً آلوده شده بود، یه دستکش یکبار مصرف پوشیدم.
دوباره چاقو رو برداشتم.
دست‌هام هنوز می‌لرزید، اما این بار کنترلشون می‌کردم.

وارد آشپزخانه شدم.
آقای لی پشت پیشخوان نشسته بود و داشت چای می‌ریخت.
تهیونگ هنوز سر جاش نشسته بود، اما این بار ماسکش رو پایین کشیده بود و داشت به من نگاه می‌کرد.

احساس کردم قلبم از سینه‌ام بیرون پرید.
چشمان سیاه و عمیق کیم تهیونگ، مستقیم توی چشم‌های من دوخته شده بود.
اون داشت نگاهم می‌کرد.
اون داشت من رو می‌دید.

تهیونگ:
این پسره... همیشه اینجوری می‌لرزه؟

صدای آشنایی‌ش، مثل یه ماساژ روی اعصاب تحریک‌پذیرم بود.
سعی کردم لبخند بزنم.
ولی نمی‌دونستم لبخندم چقدر واقعی به نظر می‌رسید.

کوک:
نه... این فقط... گرمای آشپزخونه‌ست.
می‌دونید... اجاق‌ها خیلی داغ کار می‌کنن.

تهیونگ سرش رو کج کرد.
یه حالت کنجکاوی توی نگاهش بود.
مثل یه گربه‌ای که می‌خواد بفهمه تو جعبه‌ی سیاه چی هست.

تهیونگ:
شما... اسمتون چیه؟

آقای لی ناگهان از جاش پرید.
لیوان چای رو روی میز کوبید و مایع داغ پاشید روی دستم.
درد لحظه‌ای من رو به خودم آورد.

افای لی:
اسمش مهم نیست!
اسمش جونگ کوکه.
و اون یه آشپز عالی‌ست.
غذاتش مثل خودم... پر از اصالت و... چسبندگی!

تهیونگ اخم کرد.
از اون واژه‌ی "چسبندگی" خوشش نیامده بود.

تهیونگ:
باشه.
من فقط گشنمه.
غذا رو بیارید.

من و آقای لی هر دو ساکت شدیم.
سکوت سنگینی فضا رو پر کرد.
آقای لی با یه نگاه تهدیدآمیز به من اشاره کرد که:
"اگه یه غلط کنی، باهات تموم."

من هم با یه حرکت سر، جواب دادم که:
"نگران نباش."

ولی در دلم می‌دونستم که این شب، سخت‌ترین شب زندگی‌ام خواهد بود.
نه فقط برای غذای تهیونگ.
بلکه برای اینکه بتونم توی حضور اون مرد، نقش بازی کنم.
و شاید... شاید هم بتونم یه قدم به اون آیدل خداگونه‌ام نزدیک‌تر بشم.
حتی اگه اون قدم، از روی لجن‌های تعفن و ترس باشه.

دستکش‌هام رو محکم‌تر کشیدم و شروع به خرد کردن سبزیجات کردم.
صدای چاقو روی تخته، ریتم قلبم رو تعیین می‌کرد.
تق... تق... تق...

و در میان این ریتم، یه فکر خطرناک توی سرم جوانه زد:
اگه بتونم فقط یه ثانیه... فقط یه ثانیه با تهیونگ تنها باشم...
شاید بتونم...

نه!
کوکی!
تمرکز کن!
غذا رو درست کن.
بعدش فکر کن.
دیدگاه ها (۲)

+داری بد عادتم میکنی!-خب بد عادت شو برام!+ازم خسته نمیشی؟-اد...

# پارت ۱۶#کامل‌و‌ناقصدست‌هایم با لرزشی غیرقابل کنترل روی چاق...

پارت ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط