#اخرین_پیچ
#اخرین_پیچ
#پارت28
« تب، دردسر و اعترافهایی که کسی نمیخواد بگه»
«خانه امن بوسان — ساعت ۷ صبح»
صدای بارون از پشت شیشههای ضخیم میاومد و هوا بوی نم و خستگی داشت.
تهیونگ در حالی که یک پتو روی دوشش انداخته بود وارد شد:
«بهبه، رئیس بزرگ خرگوش سیاه رسماً ناکاوت شده…»
جیمین پشت سرش:
«گفتم بهت تب میکنه. هرکی با تیر از عملیات برگرده، روز بعدش مثل مرغ نیمهپخته میسوزه.»
ا.ت که بالای سر جونگکوک نشسته بود، با شنیدن حرف جیمین اخم کرد.
«میخوای بری بیرون؟ چون اگه بمونی، من هم تو رو نیمهپخته میکنم.»
جیمین سریع عقب رفت.
«چَشم خانم دکتر.»
ا.ت پیشانی جونگکوک را دوباره گرفت. هنوز داغ بود.
موهاش رو کمی کنار زد و زیر لب گفت:
«تو چرا اینقدر موجود سختسری هستی…»
جونگکوک با صدای بم و گرفتهای گفت:
«شنیدم.»
ا.ت تکان خورد.
«خفه شو تو هنوز خواب بودی!»
جونگکوک لبخند ضعیفی زد.
«تو… همیشه اینقد مراقبی؟»
ا.ت سعی کرد جدی باشد.
«نه. فقط وقتی یکی از بچهها احمقبازی درمیاره.»
تهیونگ از دور داد زد:
«اِههه یعنی ما برات مهم نیستیم؟»
ا.ت فریاد زد:
«شما؟ نه. شما دو تا مثل بچهسوسمارین.»
تهیونگ و جیمین با هم:
«سوسمار چرا؟»
ا.ت:
«چون هی سر و کلهتون همه جا هست.»
جونگکوک خندید.
این بار کمی بلندتر.
ا.ت ناخودآگاه نگاهش کرد… خیلی زیباتر از همیشه.
بعد سریع نگاهش را برگرداند:
«تب داری، مغزت کار نمیکنه، واسه همین داری میخندی.»
«ده دقیقه بعد – وقتی گروه تنهاییشان را به هم نمیدهد»
تهیونگ یک بسته دارو آورد.
«دکتر گفت اینو بده بهش بخوره.»
ا.ت قرص را برداشت.
«خوبه. مرسی تهیونگ… یه بار به درد خوردی.»
تهیونگ اخم کرد.
«وااای ممنون از این تعریف گرم!»
ا.ت برگشت کنار جونگکوک و قرص را به لبش نزدیک کرد.
«بخور.»
جونگکوک نیمهچشم باز کرد.
«من بچه نیستم.»
«دهنتو باز کن جونگکوک.»
جیمین پچپچ کرد:
«واای این دیگه از پرستاری رد شد رفت سمت مامانبازی.»
ا.ت به سمتش بالش پرت کرد
«لحظهٔ خلوت — وقتی همه رفتند»
تهیونگ و جیمین بالاخره رفتند در آشپزخانه دنبال صبحانه.
اتاق ساکت شد.
ا.ت روی لبه تخت نشست، سرش را کمی به دیوار تکیه داد و گفت:
«تو همیشه اینقد خودت رو جلو گلوله پرت میکنی؟»
جونگکوک آرام گفت:
«اگه لازم باشه.»
«ولی لازم نبود.»
جونگکوک با نگاه ثابت گفت:
«چون تو اونجا بودی.»
ا.ت مکث کرد.
چشمهایش نرم شد، اما خودش هم نفهمید.
«خب… دفعه بعد، تیر نخور. چون من اعصابشو ندارم.»
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
«باشه.»
ا.ت یک لحظه به بازوی بخیهخوردهاش نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«اون سو چرا انقدر ازت متنفره؟»
جونگکوک نگاهش را دزدید.
«داستان طولانیه.»
«من وقت دارم.»
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
تهنگاهش زخمی شد، کمی سردتر.
«سالها قبل… اتفاقی افتاد که اون فکر میکنه مقصرش منم.»
ا.ت زیر لب گفت:
«ولی تیر زدن به تو خیلی بیشعورانهست.»
جونگکوک خندید.
«در این مورد باهات موافقم.»
«حرفی که ا.ت از زبان جونگکوک انتظار نداشت»
وقتی ا.ت مشغول چک کردن دماسنج بود، جونگکوک آهسته گفت:
«ا.ت…»
«هوم؟»
«دیشب… وقتی اون سو اسلحه کشید… من فقط به یه چیز فکر کردم.»
ا.ت برگشت نگاهش کرد.
«به چی؟»
«اینکه اگه تیر بعدی به تو بخوره… من—»
لبانش ساکت شدند.
جمله را تمام نکرد.
ا.ت آرام گفت:
«خب… نخورد. چون من ازت سریعترم.»
جونگکوک نیملبخند زد.
«معلومه.»
اما سکوت بینشان گرم شد.
از آن نوع سکوتهایی که هیچکس نمیخواهد بشکند.
«تهدید تازه — پیام پدر ا.ت»
صدای لرزش گوشی ا.ت اتاق را پر کرد.
روی صفحه فقط یک جمله بود:
«دخترم، از خرگوشهای سیاه دور بمون.
دفعه بعد کسی نجاتت نمیدهد.»
رنگ از صورت ا.ت پرید.
جونگکوک نگاهش کرد.
«چی شد؟»
ا.ت گوشی را خاموش کرد و خیلی سریع جواب داد:
«هیچی. پیام تبلیغاتی بود.»
اما دستش… آشکارا میلرزید.
جونگکوک اخم کرد.
«ا.ت…»
او سریع ایستاد.
«من باید برم پایین ببینم سیستمهای امنیتی فعاله یا نه.»
جونگکوک دست سالمش را بالا آورد تا مانعش شود.
«صبر کن—»
ا.ت عقب رفت.
لبخند آرام و دروغی زد.
«استراحت کن رئیس. تو هنوز تب داری.»
و اتاق را ترک کرد.
در بسته شد.
جونگکوک به در خیره ماند.
زمزمه کرد:
«تو چیزی رو ازم قایم میکنی…»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
#پارت28
« تب، دردسر و اعترافهایی که کسی نمیخواد بگه»
«خانه امن بوسان — ساعت ۷ صبح»
صدای بارون از پشت شیشههای ضخیم میاومد و هوا بوی نم و خستگی داشت.
تهیونگ در حالی که یک پتو روی دوشش انداخته بود وارد شد:
«بهبه، رئیس بزرگ خرگوش سیاه رسماً ناکاوت شده…»
جیمین پشت سرش:
«گفتم بهت تب میکنه. هرکی با تیر از عملیات برگرده، روز بعدش مثل مرغ نیمهپخته میسوزه.»
ا.ت که بالای سر جونگکوک نشسته بود، با شنیدن حرف جیمین اخم کرد.
«میخوای بری بیرون؟ چون اگه بمونی، من هم تو رو نیمهپخته میکنم.»
جیمین سریع عقب رفت.
«چَشم خانم دکتر.»
ا.ت پیشانی جونگکوک را دوباره گرفت. هنوز داغ بود.
موهاش رو کمی کنار زد و زیر لب گفت:
«تو چرا اینقدر موجود سختسری هستی…»
جونگکوک با صدای بم و گرفتهای گفت:
«شنیدم.»
ا.ت تکان خورد.
«خفه شو تو هنوز خواب بودی!»
جونگکوک لبخند ضعیفی زد.
«تو… همیشه اینقد مراقبی؟»
ا.ت سعی کرد جدی باشد.
«نه. فقط وقتی یکی از بچهها احمقبازی درمیاره.»
تهیونگ از دور داد زد:
«اِههه یعنی ما برات مهم نیستیم؟»
ا.ت فریاد زد:
«شما؟ نه. شما دو تا مثل بچهسوسمارین.»
تهیونگ و جیمین با هم:
«سوسمار چرا؟»
ا.ت:
«چون هی سر و کلهتون همه جا هست.»
جونگکوک خندید.
این بار کمی بلندتر.
ا.ت ناخودآگاه نگاهش کرد… خیلی زیباتر از همیشه.
بعد سریع نگاهش را برگرداند:
«تب داری، مغزت کار نمیکنه، واسه همین داری میخندی.»
«ده دقیقه بعد – وقتی گروه تنهاییشان را به هم نمیدهد»
تهیونگ یک بسته دارو آورد.
«دکتر گفت اینو بده بهش بخوره.»
ا.ت قرص را برداشت.
«خوبه. مرسی تهیونگ… یه بار به درد خوردی.»
تهیونگ اخم کرد.
«وااای ممنون از این تعریف گرم!»
ا.ت برگشت کنار جونگکوک و قرص را به لبش نزدیک کرد.
«بخور.»
جونگکوک نیمهچشم باز کرد.
«من بچه نیستم.»
«دهنتو باز کن جونگکوک.»
جیمین پچپچ کرد:
«واای این دیگه از پرستاری رد شد رفت سمت مامانبازی.»
ا.ت به سمتش بالش پرت کرد
«لحظهٔ خلوت — وقتی همه رفتند»
تهیونگ و جیمین بالاخره رفتند در آشپزخانه دنبال صبحانه.
اتاق ساکت شد.
ا.ت روی لبه تخت نشست، سرش را کمی به دیوار تکیه داد و گفت:
«تو همیشه اینقد خودت رو جلو گلوله پرت میکنی؟»
جونگکوک آرام گفت:
«اگه لازم باشه.»
«ولی لازم نبود.»
جونگکوک با نگاه ثابت گفت:
«چون تو اونجا بودی.»
ا.ت مکث کرد.
چشمهایش نرم شد، اما خودش هم نفهمید.
«خب… دفعه بعد، تیر نخور. چون من اعصابشو ندارم.»
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
«باشه.»
ا.ت یک لحظه به بازوی بخیهخوردهاش نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
«اون سو چرا انقدر ازت متنفره؟»
جونگکوک نگاهش را دزدید.
«داستان طولانیه.»
«من وقت دارم.»
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
تهنگاهش زخمی شد، کمی سردتر.
«سالها قبل… اتفاقی افتاد که اون فکر میکنه مقصرش منم.»
ا.ت زیر لب گفت:
«ولی تیر زدن به تو خیلی بیشعورانهست.»
جونگکوک خندید.
«در این مورد باهات موافقم.»
«حرفی که ا.ت از زبان جونگکوک انتظار نداشت»
وقتی ا.ت مشغول چک کردن دماسنج بود، جونگکوک آهسته گفت:
«ا.ت…»
«هوم؟»
«دیشب… وقتی اون سو اسلحه کشید… من فقط به یه چیز فکر کردم.»
ا.ت برگشت نگاهش کرد.
«به چی؟»
«اینکه اگه تیر بعدی به تو بخوره… من—»
لبانش ساکت شدند.
جمله را تمام نکرد.
ا.ت آرام گفت:
«خب… نخورد. چون من ازت سریعترم.»
جونگکوک نیملبخند زد.
«معلومه.»
اما سکوت بینشان گرم شد.
از آن نوع سکوتهایی که هیچکس نمیخواهد بشکند.
«تهدید تازه — پیام پدر ا.ت»
صدای لرزش گوشی ا.ت اتاق را پر کرد.
روی صفحه فقط یک جمله بود:
«دخترم، از خرگوشهای سیاه دور بمون.
دفعه بعد کسی نجاتت نمیدهد.»
رنگ از صورت ا.ت پرید.
جونگکوک نگاهش کرد.
«چی شد؟»
ا.ت گوشی را خاموش کرد و خیلی سریع جواب داد:
«هیچی. پیام تبلیغاتی بود.»
اما دستش… آشکارا میلرزید.
جونگکوک اخم کرد.
«ا.ت…»
او سریع ایستاد.
«من باید برم پایین ببینم سیستمهای امنیتی فعاله یا نه.»
جونگکوک دست سالمش را بالا آورد تا مانعش شود.
«صبر کن—»
ا.ت عقب رفت.
لبخند آرام و دروغی زد.
«استراحت کن رئیس. تو هنوز تب داری.»
و اتاق را ترک کرد.
در بسته شد.
جونگکوک به در خیره ماند.
زمزمه کرد:
«تو چیزی رو ازم قایم میکنی…»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۶۵۵
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط