یک دم عصری داشتم بعضی نوشته ها رو تو ذهنم مرور میکردم .
یک دم عصری داشتم بعضی نوشته ها رو تو ذهنم مرور میکردم .
دیدم بی بی تشریف اوردن و جلوی من نشسته و گفت .
تو خوبی پسر ؟
خودمو جمع وجور کردم گفتم بله کاملا روبراه .
گفت ای دروغگو ...
بی بی چه دروغی ...الان تو واقعا خوبی گفتم دقیقا نه .
خب ...چه مرگته .
گفتم بی بی جون گشنمه .
با لبخندی ملیح وپر از لطافت گفت
پسر جان کمی صبر کن ....
ولی واقعا همینه مشکلت .
گفتم بی بی جونم من هیچ مشکلی ندارم .
دوباره همون نگاه مهربون وکمی سختگیرانه تر .
بی بی من خوبم .
نگران نباش .
دیدم بی بی تشریف اوردن و جلوی من نشسته و گفت .
تو خوبی پسر ؟
خودمو جمع وجور کردم گفتم بله کاملا روبراه .
گفت ای دروغگو ...
بی بی چه دروغی ...الان تو واقعا خوبی گفتم دقیقا نه .
خب ...چه مرگته .
گفتم بی بی جون گشنمه .
با لبخندی ملیح وپر از لطافت گفت
پسر جان کمی صبر کن ....
ولی واقعا همینه مشکلت .
گفتم بی بی جونم من هیچ مشکلی ندارم .
دوباره همون نگاه مهربون وکمی سختگیرانه تر .
بی بی من خوبم .
نگران نباش .
- ۵۹
- ۱۳ خرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط