یک دم عصری داشتم بعضی نوشته ها رو تو ذهنم مرور میکردم .

یک دم عصری داشتم بعضی نوشته ها رو تو ذهنم مرور میکردم .
دیدم بی بی تشریف اوردن و جلوی من نشسته و گفت .
تو خوبی پسر ؟
خودمو جمع وجور کردم گفتم بله کاملا روبراه .
گفت ای دروغگو ...
بی بی چه دروغی ...الان تو واقعا خوبی گفتم دقیقا نه .
خب ...چه مرگته .
گفتم بی بی جون گشنمه .
با لبخندی ملیح وپر از لطافت گفت
پسر جان کمی صبر کن ....
ولی واقعا همینه مشکلت .
گفتم بی بی جونم من هیچ مشکلی ندارم .
دوباره همون نگاه مهربون وکمی سختگیرانه تر .
بی بی من خوبم .
نگران نباش .
دیدگاه ها (۱)

دم دمای اخر رمضان

یک عرض ادب جانانه السلام العلیکم یا مولانا یا صاحب الزمان

next isee u

از تمنای همیشه برنده بودن در زندگی دست بردارید، واقعیت را بپ...

ℍ𝕚𝕕𝕕𝕖𝕟 𝕃𝕠𝕧𝕖.𝕡𝕒𝕣𝕥:4ا/ت:خب راستش توی این چندسال همش داخل آمریک...

عشق غیر منتظره پارت 38

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط