رویای تو
رویای تو :)
پارت ۲۹
" سلام ؟"
قدم های آروم و سنگینش رو روی زمین کشید.
" کسی اینجا نیست؟!"
کم کم داشت میترسید یعنی هیچکس اونجا نبود که کمکش کنه ؟
آروم دست سالمش رو روی بازوی زخمی شده اش گذاشت و از احساس سوزش عمیقی هیس آرومی کشید
سرشو پایین انداخت و گذاشت اشک هاش آزاد بشن
صدای دویدن فردی باعث شد سرشو بالا بیاره و بهش نگاه کنه
" یونگی!"
آروم زمزمه کرد و چشمای زیباش درشت شدن
" یونگی .."
تلوتلو خورد و دوباره صداش زد
درست لحظه ای که یونگی به سرعت از کنارش گذشت
توی آب کشیده شد و از خواب پرید
با ترس نفس بلندی کشید و به تاج تخت تکیه زد
نمیدونست چند دقیقه گذشته که گوشیش به صدا دراومد
" کوکی.."
صدای بارون از پشت تلفن با صدای جونگکوک قاطی شد
" هیونگ! حالت خوبه ؟"
دستی به صورتش کشید
" البته " بعد انگار که یه چیزی یادش اومده باشه گفت :
" سئول بارون میاد ؟ "
" نه جیمین هیونگ. من الان اومدم بوسان"
نگران شد. نکنه اتفاقی برای یونگی افتاده باشه ؟
" چرا؟!"
" هیچی یکم کار داشتم "
جونگکوک بعد از کمی حرف زدن و مطمئن شدن از حال جیمین تماس رو قطع کرد.
جیمین به قاب عکس یونگی کنار تختش نگاهی انداخت
قاب عکس رو توی دستش گرفت و با تمام وجود بغلش کرد و اشک ریخت.
ادامه دارد...
______________________________
سلامممممم 🤍
چطورین مرواریدا؟
این پارت تقدیم نگاه زیباتون 🫀💜
واقعا معذرت میخوام که انقدر دیر گذاشتم :]
پارت ۲۹
" سلام ؟"
قدم های آروم و سنگینش رو روی زمین کشید.
" کسی اینجا نیست؟!"
کم کم داشت میترسید یعنی هیچکس اونجا نبود که کمکش کنه ؟
آروم دست سالمش رو روی بازوی زخمی شده اش گذاشت و از احساس سوزش عمیقی هیس آرومی کشید
سرشو پایین انداخت و گذاشت اشک هاش آزاد بشن
صدای دویدن فردی باعث شد سرشو بالا بیاره و بهش نگاه کنه
" یونگی!"
آروم زمزمه کرد و چشمای زیباش درشت شدن
" یونگی .."
تلوتلو خورد و دوباره صداش زد
درست لحظه ای که یونگی به سرعت از کنارش گذشت
توی آب کشیده شد و از خواب پرید
با ترس نفس بلندی کشید و به تاج تخت تکیه زد
نمیدونست چند دقیقه گذشته که گوشیش به صدا دراومد
" کوکی.."
صدای بارون از پشت تلفن با صدای جونگکوک قاطی شد
" هیونگ! حالت خوبه ؟"
دستی به صورتش کشید
" البته " بعد انگار که یه چیزی یادش اومده باشه گفت :
" سئول بارون میاد ؟ "
" نه جیمین هیونگ. من الان اومدم بوسان"
نگران شد. نکنه اتفاقی برای یونگی افتاده باشه ؟
" چرا؟!"
" هیچی یکم کار داشتم "
جونگکوک بعد از کمی حرف زدن و مطمئن شدن از حال جیمین تماس رو قطع کرد.
جیمین به قاب عکس یونگی کنار تختش نگاهی انداخت
قاب عکس رو توی دستش گرفت و با تمام وجود بغلش کرد و اشک ریخت.
ادامه دارد...
______________________________
سلامممممم 🤍
چطورین مرواریدا؟
این پارت تقدیم نگاه زیباتون 🫀💜
واقعا معذرت میخوام که انقدر دیر گذاشتم :]
- ۲.۶k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط