My professor
My professor
Part:8
انگار اصلا به فکرش خطور نمی کرد عمق فاجعه چقدره.
هیزل:اصرار کردم...اما فایده نداشت...فکر کردن من...جاهای زیادی برای رفتن دارم...گفتن من...حاشیه دارم...و اعتبار خوابگاهو میبرم زیر سوال،گفتن برم خونه ی همنوایی که...
دوباره حرفمو خوردم
جونگکوک:همونایی که چی؟!
اونقدر لحن اون سوالش عذاب آور بود که فورا شروع کردم به توضیح دادن...نمیخواستم حتی یک درصد فکر کنه همچین دختریم.
هیزل:یه آقایی که هم سن بابای منه و متاهله مدتیه مزاحممه...اومد جلوی خوابگاه آبروریزی راه انداخت...تهمت زد که من به خاطر پول...
حرفمو قطع کرد
جونگکوک:آدرس داری ازش؟!
متعجب نگاهش کردم
هیزل:نه
جونگکوک:شماره؟! هر کوفتی!
از اون اخمش ترسیدم
هیزل:فکر کنم...پیاماش هنوز باشه نمیدونم شایدم پاک کردم یادم نیست.
جونگکوک:موبایلتو بده.
دستپاچه دادم دستش...موبایلم رمز نداشت و راحت رفت تو پیاما و با اخم پیاماشو خوند...تازه یادم افتاد چه پیامای جنسی و خجالت آوری داده و از خجالت صورتمو پوشوندم
حالا مگه دست بردار بود؟؟ پیاما رو بالا پایین میکرد و کلمه به کلمه اش رو با اخم میخوند و من بیشتر از خجالت آب میشدم...ماشینو روشن کرد و حرکت کرد...گوشیو داد بهم.
جونگکوک:زنگ بزن بگو میخوای ببینیش.
با چشم باز نگاهش کردم
هیزل:چی؟!!!
جونگکوک:بگو از خوابگاه انداختنت بیرون و جاییو نداری بری. فقط اینو بگو و ازش آدرس بگیر.
هیزل:استاد من میترسم باهاش حرف...
با اخم نگاهم کرد.
جونگکوک:کاری که گفتم رو بکن! من اینجام از چی میترسی خانم؟!
چند دقیقه بعد
ماشینو پارک کرد...کمرشو کمی خم کرد که بتونه اسم یه هتل درب و داغون رو کنار خیابون بخونه و مطمئن بشه درست اومدیم... آدمای اون محله فقیر نشین به ماشینش زل میزدن و از کنارمون با تعجب رد میشدن.
جونگکوک:گفت میاد بیرون؟!
هیزل:بله
جونگکوک:کدومه؟نگاه کن ببین میبینیش؟
دور و برمو نگاه کردم و جلو در هتل دیدمش قلبم از ترس لرزید.
هیزل:اون..اوناهاش..همونی که سیگار میکشه.
سرشو کمی خم کرد تا بتونه ببینتش و با اخم در ماشینو باز کرد.
هیزل:استاد؟!
بی حرکت موند و با همون اخم نگاهم کرد
هیزل:مبادا...باهاش درگیر بشین...اون آدم خطرناکیه...خیلی کله خره،نمیخوام خدایی نکرده یه وقت...دردسر بشه براتون.
با اخم صدای ضبط رو داد بالا
جونگکوک:کاری که میخوام بکنمو نگاه نکن...به حرفایی هم که میزنم گوش نده...هر چی شد هم از ماشین پیاده نشو،زود برمیگردم.
دهن باز کردم چیزی بگم که بی اهمیت پیاده شد... درو بست و رفت سمتش
صدای آهنگ اونقدر زیاد بود که پرده ی گوشم میلرزید و درد میگرفت
اون مرد پشتش به ماشین بود
استاد ریلکس بهش نزدیک شد و آروم دستشو گذاشت رو شونه ی اون مرد که نگاهش کنه
مرد روشو چرخوند اما قبل اینکه ببینه کی باهاش کار داره،مشت محکمی خوابوند تو صورتش.
از اون حرکت فرز و غافلگیر کننده یهو به خودم لرزیدم و از ترس تو خودم جمع شدم...انگار منم دردم گرفت اونقدر که محکم و وحشیانه کوبید تو دهنش...خم شد رو بدنش که پخش زمین شده بود...یقشو تو مشتش گرفت و اونقدر محکم و بی وقفه مشت کوبید که با وجود صدای بلند آهنگ صدای مشتاش به گوشم میرسید...تو فیلما این صدا رو شنیده بودم اما هیچوقت فکر نمیکردم صداش تو دنیای واقعی آنقدر وحشتناک باشه...لکه های خونو رو پیاده رو دیدم و زهره ترک شدم...خشکم زد...با شنیدن صدای اون مشتای محکم و وحشیانه فقط به این فکر میکردم که اگر بکشتش چی؟!
اگه یهو آدمای اون محله بریزم سرش چی...اگه آسیب ببینه...اگه پلیس بیاد و براش دردسر بشه چی.
از استرس سرمو تو دستام گرفتم و فقط منتظر بودم صدای اون مشتای وحشتناک تموم بشه...نقطه اوج آهنگ که در سر و صدا بود تموم شد و یه جملشو به سختی شنیدم
جونگکوک:تو یه پیام دیگه بده رو گوشی این بچه ببین چطور میام هفت جد و زنتو رو با هم....زنازاده ی نجس!
حتما اشتباه شنیده بودم!
هیچوقت نشنیده بودم این مرد به کسی بگه تو!
حالا اصلا نمیتونستم باور کنم دارم همچین چیزیو از زبونش میشنوم...
ادامه دارد...
بچها لایک پارت های امروز رو زیاد کنید🩵
#فیکشن #فیک #جونگکوک #جیمین #تهیونگ
Part:8
انگار اصلا به فکرش خطور نمی کرد عمق فاجعه چقدره.
هیزل:اصرار کردم...اما فایده نداشت...فکر کردن من...جاهای زیادی برای رفتن دارم...گفتن من...حاشیه دارم...و اعتبار خوابگاهو میبرم زیر سوال،گفتن برم خونه ی همنوایی که...
دوباره حرفمو خوردم
جونگکوک:همونایی که چی؟!
اونقدر لحن اون سوالش عذاب آور بود که فورا شروع کردم به توضیح دادن...نمیخواستم حتی یک درصد فکر کنه همچین دختریم.
هیزل:یه آقایی که هم سن بابای منه و متاهله مدتیه مزاحممه...اومد جلوی خوابگاه آبروریزی راه انداخت...تهمت زد که من به خاطر پول...
حرفمو قطع کرد
جونگکوک:آدرس داری ازش؟!
متعجب نگاهش کردم
هیزل:نه
جونگکوک:شماره؟! هر کوفتی!
از اون اخمش ترسیدم
هیزل:فکر کنم...پیاماش هنوز باشه نمیدونم شایدم پاک کردم یادم نیست.
جونگکوک:موبایلتو بده.
دستپاچه دادم دستش...موبایلم رمز نداشت و راحت رفت تو پیاما و با اخم پیاماشو خوند...تازه یادم افتاد چه پیامای جنسی و خجالت آوری داده و از خجالت صورتمو پوشوندم
حالا مگه دست بردار بود؟؟ پیاما رو بالا پایین میکرد و کلمه به کلمه اش رو با اخم میخوند و من بیشتر از خجالت آب میشدم...ماشینو روشن کرد و حرکت کرد...گوشیو داد بهم.
جونگکوک:زنگ بزن بگو میخوای ببینیش.
با چشم باز نگاهش کردم
هیزل:چی؟!!!
جونگکوک:بگو از خوابگاه انداختنت بیرون و جاییو نداری بری. فقط اینو بگو و ازش آدرس بگیر.
هیزل:استاد من میترسم باهاش حرف...
با اخم نگاهم کرد.
جونگکوک:کاری که گفتم رو بکن! من اینجام از چی میترسی خانم؟!
چند دقیقه بعد
ماشینو پارک کرد...کمرشو کمی خم کرد که بتونه اسم یه هتل درب و داغون رو کنار خیابون بخونه و مطمئن بشه درست اومدیم... آدمای اون محله فقیر نشین به ماشینش زل میزدن و از کنارمون با تعجب رد میشدن.
جونگکوک:گفت میاد بیرون؟!
هیزل:بله
جونگکوک:کدومه؟نگاه کن ببین میبینیش؟
دور و برمو نگاه کردم و جلو در هتل دیدمش قلبم از ترس لرزید.
هیزل:اون..اوناهاش..همونی که سیگار میکشه.
سرشو کمی خم کرد تا بتونه ببینتش و با اخم در ماشینو باز کرد.
هیزل:استاد؟!
بی حرکت موند و با همون اخم نگاهم کرد
هیزل:مبادا...باهاش درگیر بشین...اون آدم خطرناکیه...خیلی کله خره،نمیخوام خدایی نکرده یه وقت...دردسر بشه براتون.
با اخم صدای ضبط رو داد بالا
جونگکوک:کاری که میخوام بکنمو نگاه نکن...به حرفایی هم که میزنم گوش نده...هر چی شد هم از ماشین پیاده نشو،زود برمیگردم.
دهن باز کردم چیزی بگم که بی اهمیت پیاده شد... درو بست و رفت سمتش
صدای آهنگ اونقدر زیاد بود که پرده ی گوشم میلرزید و درد میگرفت
اون مرد پشتش به ماشین بود
استاد ریلکس بهش نزدیک شد و آروم دستشو گذاشت رو شونه ی اون مرد که نگاهش کنه
مرد روشو چرخوند اما قبل اینکه ببینه کی باهاش کار داره،مشت محکمی خوابوند تو صورتش.
از اون حرکت فرز و غافلگیر کننده یهو به خودم لرزیدم و از ترس تو خودم جمع شدم...انگار منم دردم گرفت اونقدر که محکم و وحشیانه کوبید تو دهنش...خم شد رو بدنش که پخش زمین شده بود...یقشو تو مشتش گرفت و اونقدر محکم و بی وقفه مشت کوبید که با وجود صدای بلند آهنگ صدای مشتاش به گوشم میرسید...تو فیلما این صدا رو شنیده بودم اما هیچوقت فکر نمیکردم صداش تو دنیای واقعی آنقدر وحشتناک باشه...لکه های خونو رو پیاده رو دیدم و زهره ترک شدم...خشکم زد...با شنیدن صدای اون مشتای محکم و وحشیانه فقط به این فکر میکردم که اگر بکشتش چی؟!
اگه یهو آدمای اون محله بریزم سرش چی...اگه آسیب ببینه...اگه پلیس بیاد و براش دردسر بشه چی.
از استرس سرمو تو دستام گرفتم و فقط منتظر بودم صدای اون مشتای وحشتناک تموم بشه...نقطه اوج آهنگ که در سر و صدا بود تموم شد و یه جملشو به سختی شنیدم
جونگکوک:تو یه پیام دیگه بده رو گوشی این بچه ببین چطور میام هفت جد و زنتو رو با هم....زنازاده ی نجس!
حتما اشتباه شنیده بودم!
هیچوقت نشنیده بودم این مرد به کسی بگه تو!
حالا اصلا نمیتونستم باور کنم دارم همچین چیزیو از زبونش میشنوم...
ادامه دارد...
بچها لایک پارت های امروز رو زیاد کنید🩵
#فیکشن #فیک #جونگکوک #جیمین #تهیونگ
- ۴۸۷
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط