we
we
part 12
مایا
با پرت شدنم مایا تو آب وارد خلسه ای شدم
مغزم از مواد خالص خالی شده بود و سردرد داشتم
هیچی از خفگی حس نمیکردم و چشمام بسته میشد
که آخرین لحظه دیدم کسی تو اب به سمتم شیرجه زده و به سمتم شنا میکنه
نیک
صدای شلپ شلپ آب شنیدم
اولش فکر کردم چندتا از بچه پریدن تو اب تا شنا کنم ولی با جیغ هانا و زمزمه های "خواهر نیک" "رونی" و از قبیل این به خودم اومدم
وقتی رفتم حیاط پشتی دیدم همه دور استخر جمع شدن
دویدم سمت استخر و بچها هارو کنار میزدم و پریدم تو استخر
*
هانا: بعد چند ثانیه نیک با مایا تو بغلش از استخر اومد بیرون*
نیک: چرا اینقدر داغه
هانا: نمیدونم.. مایا صدامو میشنوی؟ *چشماش باز بود و پلک میزد ولی هیچی نمیگفت*
آنا: شاید شکه شده
لیون: چه ربطی داره.. معلومه بهش مواد خوروندن
نیک: با شنیدن این حرف خون جلوی چشمام رو گرفت دویدم سمت رونی و با مشت خوابوندم تو گوشش و از یقه اش گرفتم و کبوندمش به دیوار* تو چیکار کردییی
رونی: آخخ
نیک: جوابمو بده *داد*
رونی: بهش'مواد دادم..مواد دادم
نیک: یک بار دیگه کبوندمش به دیوار* چه چیزی بهش دادییی
رونی: آخخ..بوروندانگا..بهش بوروندانگا دادم
نیک: تو چی گفتی؟!
رونی: اشتباه..*منو پرت کرد وسط حیاط*
نیک: از جلوی چشمام دور شو دارودسته ات هم ببر
رونی: *سر تکون دادن*
*
لیون: باید ببریش خونه
نیک:* سرتکون دادن*
هانا: بوروندانگا دیگه چیه
نیک:بوروندانگا مادهایه که میتونه باعث گیجی، خوابآلودگی، فراموشی و کاهش قدرت تصمیمگیری میشه به طور کلی تو درمونگاه ها استفاده میشه اما بعضی وقتا از اون سوءاستفاده جنسی میشه. بسیاری از داستانهای ترسناک درباره تأثیر فوری آن اغراقآمیز
لیون: الان اگه بهش دست بزنی فوری تحریک میشه و هرچی بگی انجام میده
هانا: خدای من
نیک: براید استایل بغلش کردم* من مواظبشم خداحافظ
هانا: مواظبش باش
مایا: چه سکسی..جون ماهیچه ها رووو..بخورمت جوجه *استین تیشرتش رو بالا زدم و به بازو هاش ضربه زدم*
نیک: من دیگه میرم بچها خداحافظ صبح میبینمتون
part 12
مایا
با پرت شدنم مایا تو آب وارد خلسه ای شدم
مغزم از مواد خالص خالی شده بود و سردرد داشتم
هیچی از خفگی حس نمیکردم و چشمام بسته میشد
که آخرین لحظه دیدم کسی تو اب به سمتم شیرجه زده و به سمتم شنا میکنه
نیک
صدای شلپ شلپ آب شنیدم
اولش فکر کردم چندتا از بچه پریدن تو اب تا شنا کنم ولی با جیغ هانا و زمزمه های "خواهر نیک" "رونی" و از قبیل این به خودم اومدم
وقتی رفتم حیاط پشتی دیدم همه دور استخر جمع شدن
دویدم سمت استخر و بچها هارو کنار میزدم و پریدم تو استخر
*
هانا: بعد چند ثانیه نیک با مایا تو بغلش از استخر اومد بیرون*
نیک: چرا اینقدر داغه
هانا: نمیدونم.. مایا صدامو میشنوی؟ *چشماش باز بود و پلک میزد ولی هیچی نمیگفت*
آنا: شاید شکه شده
لیون: چه ربطی داره.. معلومه بهش مواد خوروندن
نیک: با شنیدن این حرف خون جلوی چشمام رو گرفت دویدم سمت رونی و با مشت خوابوندم تو گوشش و از یقه اش گرفتم و کبوندمش به دیوار* تو چیکار کردییی
رونی: آخخ
نیک: جوابمو بده *داد*
رونی: بهش'مواد دادم..مواد دادم
نیک: یک بار دیگه کبوندمش به دیوار* چه چیزی بهش دادییی
رونی: آخخ..بوروندانگا..بهش بوروندانگا دادم
نیک: تو چی گفتی؟!
رونی: اشتباه..*منو پرت کرد وسط حیاط*
نیک: از جلوی چشمام دور شو دارودسته ات هم ببر
رونی: *سر تکون دادن*
*
لیون: باید ببریش خونه
نیک:* سرتکون دادن*
هانا: بوروندانگا دیگه چیه
نیک:بوروندانگا مادهایه که میتونه باعث گیجی، خوابآلودگی، فراموشی و کاهش قدرت تصمیمگیری میشه به طور کلی تو درمونگاه ها استفاده میشه اما بعضی وقتا از اون سوءاستفاده جنسی میشه. بسیاری از داستانهای ترسناک درباره تأثیر فوری آن اغراقآمیز
لیون: الان اگه بهش دست بزنی فوری تحریک میشه و هرچی بگی انجام میده
هانا: خدای من
نیک: براید استایل بغلش کردم* من مواظبشم خداحافظ
هانا: مواظبش باش
مایا: چه سکسی..جون ماهیچه ها رووو..بخورمت جوجه *استین تیشرتش رو بالا زدم و به بازو هاش ضربه زدم*
نیک: من دیگه میرم بچها خداحافظ صبح میبینمتون
- ۵۳۰
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط