My professor
My professor
Chapter:2
Part:21
جونگ کوک چشمای آرومشو از هیزل چرخوند
جونگکوک :ققنوس ... چه پرنده ی با مفهومی
و بعد تک خنده ی دلنشینی کرد
جونگکوک:ققنوسا رنگای مختلفی دارن ... مال تو چه رنگی بود؟
هیزل که کم کم حواسش داشت از پرواز پرت میشد چشماشو رو به نقطه ی کور ریز کرد
تا تصویر فراموش شده ی اون پرنده رو به خاطر بیاره
هیزل :سرش تا پایین گردنش مشکی بود ...
حتى یه بخشایی از بال بزرگش هم رد مشکی داشت.....و بقیه ی بدنش سفید میشد...پرنده ی با ابهتی بود ... اما من خیلی مهربون تصورش میکردم ... چون دوسش داشتم ......انگار برای من خلق شده بود ... پرواز کردنو هم دوست داشتم حالا که یادم میاد اون ققنوس دوست خیالی بچگیام بود ... یه دوست اخمو که به بقیه روی خوش نشون نمیداد و فقط با من بازی میکرد ...
جئون بدون اینکه لحن حمایتگرش رو تغییر بده سرشو کمی کج کرد
و با همون لبخند که حالا پررنگ تر شده بود گفت :
جونگکوک :پس بیا برگردیم به اون موقع ها ... هوم ؟...
تو توی اتاقت توی تخت کوچیک و گرمت خوابیدی که صدای بال زدن آرومی رو میشنوی.
چشماتو باز میکنی و درست پشت پنجره ، یه ققنوس خیره کننده و سفید میبینی شک میکنی که خودشه یا نه ... اما با دیدن رد مشکی روی بالهاش مطمئن میشی ققنوس خودته ... میدوی تا پنجره رو باز کنی .... .... دوستت از راه دوری اومده ...حتما حسابی خستس و میخواد استراحت کنه ... اما بال نرم و بزرگشو جلوت باز میکنه
و با چشمای براقش ازت میپرسه میخوای با من پرواز کنی؟ ... کیه که بتونه در برابر این دعوت مقاومت کنه! حالا چشماتو ببند ... و فکر کن سوار همون ققنوس شدی
هیزل چشمای براق و ستاره بارون جونگ کوک رو نگاه کرد... موهای مشکی پر کلاغی و مرتبی که بالا زده شده بودن ... پیراهن سفید روی تن برازندش ...
ققنوس قدرتمند درست کنارش نشسته بود ققنوسی که روی خوشش رو فقط به یه نفر نشون میداد .....
لحظه ی تیک آف چنان نیروی پیش بینی نشده ای به بدنش وارد شد که تو صندلیش
جمع شد و قلبش ضربان محکمی زند ... بلافاصله به شونه ی داغ جونگ کوک پناه برد و چشماشو محکم بست ...
جئون دست آزادش رو دور کمر نحيف هیزل فرستاد
آروم بغلش کرد و با همون لحن ادامه داد
جونگکوک :اولش میترسی و چشماتو میبندی ....
باد خنک رو حس میکنی که به صورتت میخوره ... همه ی سر و صداهای رو زمین قطع شدن و فقط آرامش آسمونه که باقی مونده ... اون نمیزاره بیفتی ... امکان نداره اجازه بده سقوط کنی .....
بالاتنه ی اون مرد به قدری در برابر هیزل بزرگ بود و طوری اونو در بر گرفته بود که حس میکرد اگه از آسمون شهاب سنگم بباره آسیب نمیبینه ...
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍥
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:21
جونگ کوک چشمای آرومشو از هیزل چرخوند
جونگکوک :ققنوس ... چه پرنده ی با مفهومی
و بعد تک خنده ی دلنشینی کرد
جونگکوک:ققنوسا رنگای مختلفی دارن ... مال تو چه رنگی بود؟
هیزل که کم کم حواسش داشت از پرواز پرت میشد چشماشو رو به نقطه ی کور ریز کرد
تا تصویر فراموش شده ی اون پرنده رو به خاطر بیاره
هیزل :سرش تا پایین گردنش مشکی بود ...
حتى یه بخشایی از بال بزرگش هم رد مشکی داشت.....و بقیه ی بدنش سفید میشد...پرنده ی با ابهتی بود ... اما من خیلی مهربون تصورش میکردم ... چون دوسش داشتم ......انگار برای من خلق شده بود ... پرواز کردنو هم دوست داشتم حالا که یادم میاد اون ققنوس دوست خیالی بچگیام بود ... یه دوست اخمو که به بقیه روی خوش نشون نمیداد و فقط با من بازی میکرد ...
جئون بدون اینکه لحن حمایتگرش رو تغییر بده سرشو کمی کج کرد
و با همون لبخند که حالا پررنگ تر شده بود گفت :
جونگکوک :پس بیا برگردیم به اون موقع ها ... هوم ؟...
تو توی اتاقت توی تخت کوچیک و گرمت خوابیدی که صدای بال زدن آرومی رو میشنوی.
چشماتو باز میکنی و درست پشت پنجره ، یه ققنوس خیره کننده و سفید میبینی شک میکنی که خودشه یا نه ... اما با دیدن رد مشکی روی بالهاش مطمئن میشی ققنوس خودته ... میدوی تا پنجره رو باز کنی .... .... دوستت از راه دوری اومده ...حتما حسابی خستس و میخواد استراحت کنه ... اما بال نرم و بزرگشو جلوت باز میکنه
و با چشمای براقش ازت میپرسه میخوای با من پرواز کنی؟ ... کیه که بتونه در برابر این دعوت مقاومت کنه! حالا چشماتو ببند ... و فکر کن سوار همون ققنوس شدی
هیزل چشمای براق و ستاره بارون جونگ کوک رو نگاه کرد... موهای مشکی پر کلاغی و مرتبی که بالا زده شده بودن ... پیراهن سفید روی تن برازندش ...
ققنوس قدرتمند درست کنارش نشسته بود ققنوسی که روی خوشش رو فقط به یه نفر نشون میداد .....
لحظه ی تیک آف چنان نیروی پیش بینی نشده ای به بدنش وارد شد که تو صندلیش
جمع شد و قلبش ضربان محکمی زند ... بلافاصله به شونه ی داغ جونگ کوک پناه برد و چشماشو محکم بست ...
جئون دست آزادش رو دور کمر نحيف هیزل فرستاد
آروم بغلش کرد و با همون لحن ادامه داد
جونگکوک :اولش میترسی و چشماتو میبندی ....
باد خنک رو حس میکنی که به صورتت میخوره ... همه ی سر و صداهای رو زمین قطع شدن و فقط آرامش آسمونه که باقی مونده ... اون نمیزاره بیفتی ... امکان نداره اجازه بده سقوط کنی .....
بالاتنه ی اون مرد به قدری در برابر هیزل بزرگ بود و طوری اونو در بر گرفته بود که حس میکرد اگه از آسمون شهاب سنگم بباره آسیب نمیبینه ...
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍥
#رمان #فیک #فیکشن
- ۷۳۵
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط