❤ ❤ ❤ ❤

❤ ❤ ❤ ❤
عشق
پارت۱۴



عصر ساعت سه بیدار شدم دست صورتم رو شستم ورفتم پایین مامان وعمه ودوتا پسرا نشسته بودن داشتن حرف می زدن محسن حرف می زد که بادیدن من لبخندی زدوگفت : عصرت بخیر نیلوفر خانم فکر کنم اینجا حسابی حوصله ات سرمیره
- نه اتفاقا اینجا رو خیلی دوست دارم
مهرداد نیم نگاهی بهم انداخت وگفت : درس هاش که هست چرا حوصله اش سربره به چی علاقه داری ؟
مامان لبخند زدوگفت : نیلوفر به موسیقی وطراحی خیلی علاقه داره
عمه :به مادرش رفته
مهرداد متعجب گفت : شما هنر مندین زن دایی؟
مامانم : نه در اون حد جونی هام ویلون وپیانو می زدم
عمه : مهردادخیلی علاقه داره ارث دیگه
مامان لبخند کمرنگی زدوگفت : واسه چی برات جالبه پسرم
مهرداد : خوشم میاد زن ها تودهر زمینه ای پا بهدپای مردا جلو برن
محسن : من اصلا خوشم نمیاد
عمه : این دوتادبچه درسته خیلی همدیگرو دوست دارن وبهم وابسته ان ولی اصلا علایق وخواسته هاشون مثله هم نیست
مهرداد : هر کی یه سلیقه ای داره مادرمن
محسن : این دخترا نمی خوان بیدار شن
در ورودی باز شد ولیلی اومد تو چه تیپی زده بود لبخندی زدواومد جلو
- سلام دختراکجان ؟
مهردادزیر لب حرفی زد که محسن بهش اخم کرد وبا مهربونی گفت : فکر کنم تا حالا بیدار شده باشن
عمه : منو نرگس جون ومونا می خوایم بریم آریشگاه کدوم از شما مارو می بره
محسن : من حوصله ای دخترا رو ندارم من می برمتون
مهرداد بهش اخم کردوگفت : نخیر تو دخورا رو می بری من مامان اینا رو می برم
لیلی : من برم ببینم دخترا بیدار نشدن
لیلی که رفت مهرداداخمی کردوگفت : نکنه فکر کردی من اینو با خودم جایی می برم ؟
محسن : خیلی خوب بابا زشته
عمه : نیلوفر جان تو هم آماده شو قرار باهم بریم
- من؟!!! کجا؟
عمه متعجب گفت : آریشگاه دیگه می خوام خانم روشن خودش تو رو ببینه ببینم چی می خواد
متعجب عمه رو نگاه کردم محسن خندش گرفته بود ولی مهرداد بی توجه داشت چای اش رو می خورد
عمه : نرگس نکنه تاحالا نیلوفر نرفته آریشگاه
مامان : درسته نرفته نیلوفر در کل جایی نمی رفت
عمه : خوب شد من شما رو کشوندم اینجا دختر قشنگم باید تو مهمونی بدرخشه بیا عمه
عمه واسه ام چای ریخت ویه تیکه کیک گذاشت مقابلم محسن بلند شد ورفت بالا منم مشغول خوردن کیک وچای ام شدم
دیدگاه ها (۳)

❤ ❤ ❤ ❤ عشق...پارت ۱۵مهرداد :از جام بلندشدم ورفتم از پله ها ...

❤ ❤ ❤ ❤ عشق...پارت ۱۶مهرداد : نمی تونستم بمونم پیش لیلی وقیا...

❤ ❤ ❤ ❤ عشق....پارت ۱۳لیلی متعجب گفت : مشکی که خیلی به مهردا...

❤ ❤ ❤ ❤ عشق....پارت ۱۲ - چرا ؟ محیا : از لیلی خوشش نمیاد یکم...

𝙋 :: 7ویو ا/ت ::صبح بیدار شدم دیدم رو تخت خودمم کمی گیج میزد...

Part1 ویو می یوناز خواب بیدار شدم به ساعت نگاهی انداختم تقری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط