Illegal marriage

╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 46

ولادیمر«مطمئنی؟»
ایزابلا«مطمئنم.... چون ۲۲ سال پیش تونستی منو نجات بدی،یادت که نرفته...پس هنوزم توی تو یه چیز خوب مونده»
ولادیمر چند لحظه سکوت کر،بعد پلاک رو گذاشت توی جیبش،بلند شد..
ولادیمر«فردا شب....ساعت ۱۰....اگه تا اون موقع نظرت عوض شد... بگو، رهایت می‌کنم......»
ایزابلا«و اگه نظرم عوض نشه؟»
ولادیمر بهش نگاه کرد،صداش آروم بود، آرومتر از همیشه
ولادیمر«اگه عوض نشه... تا آخر عمر مال منی، و من... هیچ وقت رهات نمی‌کنم!»
و رفت.... در بسته شد.... ایزابلا تنها موند....به جای خالی کنارش روی مبل نگاه کرد، به دستش نگاه کرد،به جایی که دست ولادیمر رو گرفته بود
زمزمه کرد«نظرم عوض نمیشه... قول میدم!»
یه ربع بعد در دوباره باز شد و این بار آنا وارد شد
موهاش یکم بهم ریخته بودن و لباسش هم عوض شده بود ایزابلا با دیدن آنا فقط یه فکر به ذهنش رسید و سعی کرد جلو خنده اش رو بگیره
ایزابلا«کار مهم جناب مایکل این؟!....»
آنا با گیری به ایزابلا خیره شد«هان؟!...»
ایزابلا دیگه نتونست جلو خودشو بگیره زد زیر خنده و با خنده گفت«یه نگاه به خودت تو آینه بکن دختر»
آنا با گیجی به آینه نگاه کرد و بعد که داشت موهاش رو مرتب میکرد پرسید«وا چیش خنده داره؟! »
ایزابلا که همچنان داشت از خنده پخش زمین میشد با شیطنت پرسید«حالا ما کی قراره بچه شما و جناب مایکل رو ببینیم؟ »
آنا که تازه متوجه منظور خنده ها و حرف های ایزابلا شده بود تقریبا عین گوجه سرخ شد و پشتی که روی صندلی کنارش بود رو ورداشت و پرت کرد سمت ایزابلا
آنا«کو꙳فت، نخند...»
خنده ایزابلا بیشتر شد
آنا با حرص گفت«بسه دیگه! خنده نداره!»
ایزابلا با چشمای خیس از خنده جواب داد «چرا نداره؟ تو که عین گوجه فرنگی شدی!»
آنا بالش رو برداشت و دوباره پرت کرد سمت ایزابلا، این بار به صورتش خورد، ایزابلا که هنوز میخندید، بالش رو برداشت و پس پرت کرد
آنا«تو واقعاً دیوونه‌ای!»
ایزابلا«میبینی به کی میرسی؟ نامزدت خود مایکله! اون مرد یخی!»
آنا«چی میدونی تو از مایکل؟ اون خیلی... خیلی مهربونه وقتی...»
ایزابلا ابروهاش رو بالا انداخت: «وقتی چی؟»
آنا سرخ‌تر شد و صورتش رو برگردوند «هیچی... ولش کن...»
ایزابلا بلند شد و رفت کنار آنا نشست... با شوخی شونه به شونه اش زد...
ایزابلا«بگو دیگه، میمیرم از کنجکاوی!»
آنا«نه دیگه... تو فقط میخندی بهم»
ایزابلا«قول میدم دیگه نخندم!»
ولی حتی توی این جمله ایزابلا معلوم بود زورکی داره جلو خنده اش رو میگیره
آنا با حرص بلند شد و......

‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
دیدگاه ها (۸)

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 47 ایزابلا آن...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 48 صبح روز بع...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 45 ولادیمر چن...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 44 ایزابلا مک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط