هر بار خواست چای بریزد نمانده ای

هر بار خواست چای بریزد نمانده ای

رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای


تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار

با واسطه سلام برایش رسانده ای


حالا صدای او به خودش هم نمی رسد

از بس که بغض توی گلویش چپانده ای


دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست

گفتند باز روسری ات را تکانده ای


می رقصی و برات مهم نیست مرگشان

مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای



بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من...

امروز عصر چای ندارم ... تو مانده ای
دیدگاه ها (۲)

...

ﺭﻓﺘﻢ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺧﺮﯾﺪﻡ … .دﺧﺘﺮ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﭼﺮﺍ ﺑﺴﺘﯿﺶ؟؟ ﻣﯿﮕﻢ...

قابل شما رو نداره رفتم vertu بخرم یارو برگشته میگه 160 میلیو...

آخر هفته خوبی داشته باشید یک پیاده رو تقریبا خلوت: یک مر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط