گمشده در اعماق جنگل
گمشده در اعماق جنگل
هیونجین/ا.ت
پارت:۲
با قدم های شمرده و آروم به سمت اون گیاه حرکت کرد. زمانی که رسید جلوش ایستاد و به برگ های سبز رنگش نگاه کرد..
چیزی پشتش نبود، حتی باد هم اون قدر شدید و زیاد نبود که بتونه باعثش بشه پس..موضوع چی بود؟
سرش رو بالا آورد و نگاهی به اطراف انداخت..
چیز خاصی نبود فقط درخت و سبزه بود.
با این حال برای اینکه خیال خودش رو راحت کنه، چند قدم دیگه جلو رفت تا اینکه با چیزی مواجه شد که ایکاش هرگز نمیدید..!
یه کلبه چوبی. کلبهای که دور تا دورش پر از درخت بود..
با توجه به ظاهر اون کلبه، فکر نمیکنم که مربوط به دوران دوهزاربه بعد باشه(۲۰۰۱ به بعد منظورشه)، یجورایی زیادی قدیمی و داغون شده.
به هرحال قدمی به سمت اون کلبه برداشت..از نزدیک یجور دیگه ای خاص بود و به چشم میومد.
با اینکه معلوم بود خیلی قدیمیه اما هنوز سالم بود و آسیب ندیده بود!
کمی دور و اطراف اون کلبه چرخید و زمانی که درش رو پیدا کرد، آروم در رو باز کرد تا وارد بشه..
خب، کسی داخل نبود پس خیلی راحت تر میتونست اون خونه رو بررسی کنه.
به محض ورودش و گذاشتن پاش روی چوب، صدای جیر جیر آرومی بلند شد..
در رو کامل باز کرد و تو چهارچوپ در ایستاد. با نگاهش تمام وسایل و داخل اون خونه رو چک کرد..
یخورده عجیب بود آخه کدوم آدمی قبلا اینجا زندگی میکرده که همچین وسایلی رو نگه داشته بوده؟
از دیوار، شیشه های مختلف تو اندازه های مختلف آویزون بودن و تو گوشهای از خونه یه دیگ نسبتا بزرگ قرار گرفته بود.
اونجا، تو اون خونه همچی وایب جادوگری میداد..
کمی جلوتر رفت و چیز های کوچیکتری که تو اون خونه قرار داشتن رو نگاه کرد..
یه گوی شیشهای، ظرف های چوبی، یسری ماده های رنگی که بیشتر به معجون های معجزهاسا شباهت داشت..
اینجا یخورده بیشتر از خیلی عجیب بود!
همونطور که داشت اطراف رو نگاه میکرد ناگهان تلفنش زنگ خورد..
ناشناس
+82 10 XXXX XXXX
چقد این شماره آشناست..
صبر کن..این همون شمارهایه که دیروز باهاش تماس گرفته بود!
دوباره نگاهی به شماره کرد و بعد از یه نفس عمیق، با انگشت های لرزون دکمه سبز رنگ رو لمس کرد و گوشی رو برد سمت گوشش..
«تو..تو نباید وارد اون کلبه میشدی! این کار اشتباهی بود..اما حالا که به حرف من اهمیتی ندادی و وارد جنگل و اون کلبه شدی، باید بگم که دیگه نمیتونی از اونجا خارج بشی.»
صدای پشت تلفن خش دار بود..اون دختر حتی اگر میخواست هم نمیتونست صدای اون شخص رو تشخیص بده.
میخواست ازش بپرسه..بپرسه که چرا نمیتونه از اینجا خارج بشه؛ اما دقیقا زمانی که دهن باز کرد تا حرف بزنه صدای بوق های متعدد رو از پشت گوشی شنید و متوجه شد تماس به پایان رسیده..!
گوشی رو از کنار گوشش برداشت و درحالی که هنوز از تماس چند دقیقه پیشش تو شوک بود و نمیتونست درست نفس بکشه، به طور غریزی؛ برگشت عقب و با قدم های سریع از اون کلبه دور شد و خودش رو به دوستاش رسوند..
ادامـه دارد..
پارت بعد: ۱۷ تا لایک و ۱۴ تا کامنت 🌊
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
هیونجین/ا.ت
پارت:۲
با قدم های شمرده و آروم به سمت اون گیاه حرکت کرد. زمانی که رسید جلوش ایستاد و به برگ های سبز رنگش نگاه کرد..
چیزی پشتش نبود، حتی باد هم اون قدر شدید و زیاد نبود که بتونه باعثش بشه پس..موضوع چی بود؟
سرش رو بالا آورد و نگاهی به اطراف انداخت..
چیز خاصی نبود فقط درخت و سبزه بود.
با این حال برای اینکه خیال خودش رو راحت کنه، چند قدم دیگه جلو رفت تا اینکه با چیزی مواجه شد که ایکاش هرگز نمیدید..!
یه کلبه چوبی. کلبهای که دور تا دورش پر از درخت بود..
با توجه به ظاهر اون کلبه، فکر نمیکنم که مربوط به دوران دوهزاربه بعد باشه(۲۰۰۱ به بعد منظورشه)، یجورایی زیادی قدیمی و داغون شده.
به هرحال قدمی به سمت اون کلبه برداشت..از نزدیک یجور دیگه ای خاص بود و به چشم میومد.
با اینکه معلوم بود خیلی قدیمیه اما هنوز سالم بود و آسیب ندیده بود!
کمی دور و اطراف اون کلبه چرخید و زمانی که درش رو پیدا کرد، آروم در رو باز کرد تا وارد بشه..
خب، کسی داخل نبود پس خیلی راحت تر میتونست اون خونه رو بررسی کنه.
به محض ورودش و گذاشتن پاش روی چوب، صدای جیر جیر آرومی بلند شد..
در رو کامل باز کرد و تو چهارچوپ در ایستاد. با نگاهش تمام وسایل و داخل اون خونه رو چک کرد..
یخورده عجیب بود آخه کدوم آدمی قبلا اینجا زندگی میکرده که همچین وسایلی رو نگه داشته بوده؟
از دیوار، شیشه های مختلف تو اندازه های مختلف آویزون بودن و تو گوشهای از خونه یه دیگ نسبتا بزرگ قرار گرفته بود.
اونجا، تو اون خونه همچی وایب جادوگری میداد..
کمی جلوتر رفت و چیز های کوچیکتری که تو اون خونه قرار داشتن رو نگاه کرد..
یه گوی شیشهای، ظرف های چوبی، یسری ماده های رنگی که بیشتر به معجون های معجزهاسا شباهت داشت..
اینجا یخورده بیشتر از خیلی عجیب بود!
همونطور که داشت اطراف رو نگاه میکرد ناگهان تلفنش زنگ خورد..
ناشناس
+82 10 XXXX XXXX
چقد این شماره آشناست..
صبر کن..این همون شمارهایه که دیروز باهاش تماس گرفته بود!
دوباره نگاهی به شماره کرد و بعد از یه نفس عمیق، با انگشت های لرزون دکمه سبز رنگ رو لمس کرد و گوشی رو برد سمت گوشش..
«تو..تو نباید وارد اون کلبه میشدی! این کار اشتباهی بود..اما حالا که به حرف من اهمیتی ندادی و وارد جنگل و اون کلبه شدی، باید بگم که دیگه نمیتونی از اونجا خارج بشی.»
صدای پشت تلفن خش دار بود..اون دختر حتی اگر میخواست هم نمیتونست صدای اون شخص رو تشخیص بده.
میخواست ازش بپرسه..بپرسه که چرا نمیتونه از اینجا خارج بشه؛ اما دقیقا زمانی که دهن باز کرد تا حرف بزنه صدای بوق های متعدد رو از پشت گوشی شنید و متوجه شد تماس به پایان رسیده..!
گوشی رو از کنار گوشش برداشت و درحالی که هنوز از تماس چند دقیقه پیشش تو شوک بود و نمیتونست درست نفس بکشه، به طور غریزی؛ برگشت عقب و با قدم های سریع از اون کلبه دور شد و خودش رو به دوستاش رسوند..
ادامـه دارد..
پارت بعد: ۱۷ تا لایک و ۱۴ تا کامنت 🌊
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
- ۵۵۹
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط