آوای شب
آوای شب
پارت ۲۴
ویو نویسنده
دامیان در و باز کرد شوکه شد...انیا نبود گفت: انیا کجاست؟
میا: نمیدانم ارباب ما از صبح که داریم دنبال بانو می گردیم
دامیان با خودش فکر کرد و گفت : میدونم کجاست ... و سریع لباسش را پوشید رفت ( لباس مبدل)
و همینطور سریع به دنبال انیا رفت
ویو طرف انیا
اوضاع خوبه بود ولی مادر و پدر الیناکمی بد رفتاری میکردند چه کنم آنها خانواده منن داشتم ظرف ها را میشستم که کارم تمام شد اما دستام کفی بود ، دیدم که الینا دارد میاید و در دستش یه آب است برای اولین بار در زندگیم حس کردم خانواده کمکم می کنند ولی زیاد خوش خیال بودم آن چیزی که در دست الینا قرار داشت آب نبود... آب.. جوش...بود آرام ریخت..روی دستم چشمامو بستم با اینکه حرفی نمیزدم دستام مثل آتش می سوخت ، دستام میلرزید چون خیلی داغ بود تا اینکه صدای در آمد
انیا : م...ن..هق...میرم..هق..باز..هق..میک...هق..نم
اگه با اشک میرفتم درو باز میکردم مشکلی نداشت چون پدر بود مطمئنی پدر اگر ما را موقع گریه ببیند حلم میدید می گوید : دختره ی عوضی
با گریه در را باز کردم و با سری پایین
گفتم : پدر...هق...خوش...هق...آمدید!
ادامه دادم: پدر..... نمیخواید...منو...حل...بدید؟
- نه میشه بگی واسه چی گریه میکنی ؟
انیا : چیزی .... نیست فقط... الینا... آب.. جوش...ریخته...روی...دستم..نگران..نباشید...جیغ...نزدم...که...مردم...بفهمن
-چییی؟دختریه عو*ضی
انیا چشماشو باز کرد و شوکه شد اون پدر انیا نبود اون...اون....دامیان...بود
دامیان اومد داخل و آب جوش رو ریخت روی دست الینا ، الینا از درد جیغ میزد
انیا در رو بست و آب جوش رو از دست دامیان گرفت گفت: تو آینجا چیکار میکنی ؟ ( با گریه )
دامیان : اومدم دنبالت
انیا یک وان کوچک آورد که در آن یخ و آب سرد بود ، دست الینا را گذاشت داخل گفت : ولی مگه ..... ( با گریه رفت تو اتاقش )
دامیان: صبر کن ( میخواست بره داخل اتاقش )
الینا هم به فکر خودش بود
قبل از اینکه دامیان وارد اتاق انیا بشه مادر ناتنی انیا یک سیلی محکم به صورتش زد گفت: چرا ظرف ها رو نشستی ؟
آمد یک سیلی محکم دیگر به انیا بزند که یک نفر دستش را گرفت و او را پرت کرد بله دامیان بود . دامیان کنار انیا نشست گفت: چرا از قصر خارج شدی؟
انیا گفت : چون ...هق... شما...هق...منو...دوست...ندارید
دامیان : کی این حرف رو زده؟
انیا ؛ کسی نگفته ولی اون ملاقات با بانو کساندرا -
دامیان : درباره ی اون دختره ی افریطه میگی قشنگم سوتفاهم شده من هیچ حسی به اون دختر ندارم بعدش اگه دیدی داشتم باهاش می خندیدم رو خودت می فهمی بعد یادت باشه من به جز تو دختر دیگری رو دوست ندارم
انیا : آخه... اخه -
دامیان : بعد شم گفتم همه منو بخاطر مقام و قیافه دوسم دارن اما تو قلبم رو دوست داری
انیا : ارباب من معذرت میخوام که سوتفاهم درست کردم برای شما
دامیان انیا سریع بغل کرد انیا اول تعجب کرد ولی بعد آروم بغلش کرد
دامیان : عزیزم حالا به همراه من به قصر میاید؟
انیا : اجازه دارم که قصر برگردم ؟
دامیان : بله قصر همیشه بطرفت بازه تازه تو نامزد منی البته جات توی قصر دلبرکم
انیا : پس بله ☺😍
و دست در دست هم به سمت کالسکه راه افتادند
دامیان صورتشو کمی به انیا نزدیک میکنه و میگه 🍅 : انیا؟
انیا 🍅🍅: ب..بله؟
دامیان🍅🍅🍅: اجازه..دارم...ببوسمت؟
انیا 🍅🍅🍅🍅 : چیی؟
دامیان 🍅🍅🍅: می خوام ببوسمت؟( فاصله صورتشون خیلی نزدیکه جوری که سرشان به خورده)
انیا🍅🍅🍅 : ب...ا...ش...ه
و همو بوسیدند
💞🌅🌄
هوراااا بلخره همو بوسیدند... صبرکن حالا دیگه به دامیان فحش ندید لطفااااااااا
پارت ۲۴
ویو نویسنده
دامیان در و باز کرد شوکه شد...انیا نبود گفت: انیا کجاست؟
میا: نمیدانم ارباب ما از صبح که داریم دنبال بانو می گردیم
دامیان با خودش فکر کرد و گفت : میدونم کجاست ... و سریع لباسش را پوشید رفت ( لباس مبدل)
و همینطور سریع به دنبال انیا رفت
ویو طرف انیا
اوضاع خوبه بود ولی مادر و پدر الیناکمی بد رفتاری میکردند چه کنم آنها خانواده منن داشتم ظرف ها را میشستم که کارم تمام شد اما دستام کفی بود ، دیدم که الینا دارد میاید و در دستش یه آب است برای اولین بار در زندگیم حس کردم خانواده کمکم می کنند ولی زیاد خوش خیال بودم آن چیزی که در دست الینا قرار داشت آب نبود... آب.. جوش...بود آرام ریخت..روی دستم چشمامو بستم با اینکه حرفی نمیزدم دستام مثل آتش می سوخت ، دستام میلرزید چون خیلی داغ بود تا اینکه صدای در آمد
انیا : م...ن..هق...میرم..هق..باز..هق..میک...هق..نم
اگه با اشک میرفتم درو باز میکردم مشکلی نداشت چون پدر بود مطمئنی پدر اگر ما را موقع گریه ببیند حلم میدید می گوید : دختره ی عوضی
با گریه در را باز کردم و با سری پایین
گفتم : پدر...هق...خوش...هق...آمدید!
ادامه دادم: پدر..... نمیخواید...منو...حل...بدید؟
- نه میشه بگی واسه چی گریه میکنی ؟
انیا : چیزی .... نیست فقط... الینا... آب.. جوش...ریخته...روی...دستم..نگران..نباشید...جیغ...نزدم...که...مردم...بفهمن
-چییی؟دختریه عو*ضی
انیا چشماشو باز کرد و شوکه شد اون پدر انیا نبود اون...اون....دامیان...بود
دامیان اومد داخل و آب جوش رو ریخت روی دست الینا ، الینا از درد جیغ میزد
انیا در رو بست و آب جوش رو از دست دامیان گرفت گفت: تو آینجا چیکار میکنی ؟ ( با گریه )
دامیان : اومدم دنبالت
انیا یک وان کوچک آورد که در آن یخ و آب سرد بود ، دست الینا را گذاشت داخل گفت : ولی مگه ..... ( با گریه رفت تو اتاقش )
دامیان: صبر کن ( میخواست بره داخل اتاقش )
الینا هم به فکر خودش بود
قبل از اینکه دامیان وارد اتاق انیا بشه مادر ناتنی انیا یک سیلی محکم به صورتش زد گفت: چرا ظرف ها رو نشستی ؟
آمد یک سیلی محکم دیگر به انیا بزند که یک نفر دستش را گرفت و او را پرت کرد بله دامیان بود . دامیان کنار انیا نشست گفت: چرا از قصر خارج شدی؟
انیا گفت : چون ...هق... شما...هق...منو...دوست...ندارید
دامیان : کی این حرف رو زده؟
انیا ؛ کسی نگفته ولی اون ملاقات با بانو کساندرا -
دامیان : درباره ی اون دختره ی افریطه میگی قشنگم سوتفاهم شده من هیچ حسی به اون دختر ندارم بعدش اگه دیدی داشتم باهاش می خندیدم رو خودت می فهمی بعد یادت باشه من به جز تو دختر دیگری رو دوست ندارم
انیا : آخه... اخه -
دامیان : بعد شم گفتم همه منو بخاطر مقام و قیافه دوسم دارن اما تو قلبم رو دوست داری
انیا : ارباب من معذرت میخوام که سوتفاهم درست کردم برای شما
دامیان انیا سریع بغل کرد انیا اول تعجب کرد ولی بعد آروم بغلش کرد
دامیان : عزیزم حالا به همراه من به قصر میاید؟
انیا : اجازه دارم که قصر برگردم ؟
دامیان : بله قصر همیشه بطرفت بازه تازه تو نامزد منی البته جات توی قصر دلبرکم
انیا : پس بله ☺😍
و دست در دست هم به سمت کالسکه راه افتادند
دامیان صورتشو کمی به انیا نزدیک میکنه و میگه 🍅 : انیا؟
انیا 🍅🍅: ب..بله؟
دامیان🍅🍅🍅: اجازه..دارم...ببوسمت؟
انیا 🍅🍅🍅🍅 : چیی؟
دامیان 🍅🍅🍅: می خوام ببوسمت؟( فاصله صورتشون خیلی نزدیکه جوری که سرشان به خورده)
انیا🍅🍅🍅 : ب...ا...ش...ه
و همو بوسیدند
💞🌅🌄
هوراااا بلخره همو بوسیدند... صبرکن حالا دیگه به دامیان فحش ندید لطفااااااااا
- ۱.۶k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط