غم تنهایی عذاب است به یادت چه کنم دل سرگشته ی من کرده هو

غم تنهایی عذاب است به یادت چه کنم دل سرگشته ی من کرده هوایت چه کنم
دلِ پاکِ تو مرا کرده چنین زار و فسون
شده آرامش من زنگ صدایت چه کنم

تو پُر از خاطره ای ، بودنِ تو حقِ من است
تو بگو با غمِ این خاطره هایت چه کنم

با خیالِ تو ، شبم چون شبِ یلداست هنوز
بی حضورِ تو و آن شان و صفایت چه کنم

گر چه دوری زِ بَرم ، یادِ تو همراهِ من است
با چنین روز و شب و فاصله هایت چه کنم
دیدگاه ها (۳)

گلودرد خرررررر است.

یکی از این کنار،آهسته رفت. نه!شاید هم آهسته گذشت، یا شاید فق...

با نگاهت عاشقم کردی،‌ دلم دیوانه شدخنده بر لب شاعرم کردی دلم...

اگر چه بی تو رسیدم به فصل پایانیچقدر منتظرت بوده ام؛ نمی دان...

از این غمِ پنهانِ جگر سوز چه گویمچون دانه ی افتاده به مرداب،...

آسمان ابریست از آفاق چشمانم بپرسابر بارانیست از اشک چو باران...

حال بگو گفتم :دلی ویران سری حیران غمی پنهان تنی بیجان .

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط