کلاس چهارم یا پنجم که بودم یه شلوار تو خونه ای ریون داشتم

کلاس چهارم یا پنجم که بودم یه شلوار تو خونه ای ریون داشتم گلدار وصورتی رنگ ، از اینا که بالاش کشه . خیلی دوسش داشتم با اینکه فقط میشد تو خونه پوشیدش اما خب من تا خونه پدر بزرگ و دایی و عمو هم اونو میپوشیدم و کاری به این نداشتم که چقدر ترکیبش با مانتو یا یه بلوز بیرونی مزخرف میشه
انقدر اینو پوشیده بودم که کش بالای شلوار شل شده بود و آخریا وقتی جایی پام بود مدام با یه دستم میکشیدمش بالا چون هی شل میشد ب طرف پایین حاضر بودم یه دستم همیشه به شلوارم باشه اما بازم بپوشمش
یه روز که همین شلوارو پوشیده بودم و خونه پدر بزرگم بودیم تو اتاق نشسته بودم ،داییم اینام اونجا بودن و پسر دایی خاله زنک منم اونجا ،هم سن من بود شایدم یه سال از من کوچیک تر اومد تو اتاق وایساد منم چار زانو نشسته بودم یادم نیست اما بابت کتاب و درسش اینکه فارسیو رسیدن به این فصل و ما جلو تریم از شما گفتوگمون گل کرد همونجور که حرف میزد احساس کردم کش شلوارم باز داره بازی در میاره و یه ذره میاد پایین همینجور که ایستاده بود و داشت حرف میزد منم داشتم گوش میکردم بالا ی کش شلوارو کشیدم بالا تر برا احتیاط ..مثل همیشه... از قضا همون موقه مادرم داشت از جلوی در اتاق رد میشد و این صحنه رو دید! من که داشتم با خیال راحت ب ور ورای پسر داییم گوش میدادم دیدم مادرم یه دفه اومد تو اتاق و دست منو کشید من بیشتر از اینکه بترسم متعجب بودم که چی شد اصلا چرا؟ همینجور ک منو دنبال خودش میکشید و منم یه دستم هنوزم به اون شلوار بود ک نکنه بیاد پایین منو برد رو حیاط و
چنان مشت محکمی کوبید تو دهنم که صداش تو تموم مغزم پیچید بعدم با خشم گفت دفه آخرت باشه دختره ی خیره سر! با چشمای خیس نگاش میکردم و سر تا پام علامت سوال بود .. به چه گناهی!!!!! چرا؟!
همین !و من کل اون شبو منتطر بودم برسم خونه و وقتی رسیدم با یه نفرت شلوارو از پام در اوردم و پرت کردم تو سطل آشغال و شلوا ر ی که عاشقش بودم تو یه لحضه تبدیل شد به تفر آمیز ترین موجود روی زمین.. تو زندگیمونم خیلی آدما که سال ها برای آدم لذت بخش بودن پر از حس خوب بودن پر از خاطزات خوب ..اما یک شبه ممکنه به پست ترین و منفور ترین آدم تبدیل بشن و تو دیگه اونا رو نخوایی و و از زندگیت حذف کنی..
بعد ها فهمیدم که مادرم اون شب فکر کرده من داشتم چیزای ممنوعه رو نشون پسر داییم میدادم و وقتی رد شده سریع داشتم شلوارمو میکشیدم بالا از ترس!همینقدر مسخره..
#خاطره
#شلوار_صورتی
#نسیم
دیدگاه ها (۴)

هی ما میزاریم هی شما بپاکین ......😐

⋆ ࣪. اتاق فرار رفتی؟خاطرتو راجبش بگو🤣یه بار با فامیلامون رفت...

My uncle (part 35)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط