ارسلان:دیانا منو ببخش

ارسلان:دیانا منو ببخش
دیانا:ولم کن نگه دار میخوام پیاده شم
ارسلان:نمیزارم
دیانا:در رو باز کردم و خودم رو به در نزدیک کردم و گفتم نگه میداری یا خودمو بندازم پایین
ارسلان:اوکی باشه فقط در رو ببند
دیانا:نگه دار
ارسلان:نگه داشتم دیانا رف حالم بد بود شب شده بود تو ماشین کنار یه کافه وایساده بودم به نیکا زنگ زدم
نیکا:سلام خوبی
ارسلان:آره دیانا خوبه
نیکا:نه اصلا از وقتی اومده سر گیچه داره و گریه میکنه لب به غذا هم نمیزنه الان هم به زور خوابید
ارسلان:واقعا نمیخواستم اینجوری بشه
نیکا:مهم نیس ارسلان
ارسلان:بله
نیکا:دیا واقعا حالش بده فقط هم تو میتونی خوبش کنی
ارسلان:نمیتونم
نیکا:ببین من باید برم
ارسلان:خدافظ
نیکا:خدافظ
(سه روز بعد )
ارسلان:از وقتی دیانا نبود حالم بد بود صدای خندش نمیومد کسی نبود که بهم انرژی بده
تو این فکرا بودم که .....

پایان


لایکا به ده برسه پارت بعدی رو میزارم
دیدگاه ها (۲)

ارسلان:تو این فکرا بودم که نیکا زنگ زد نیکا:ارسلان کجایی (با...

ارسلان:باشه ببین فقط فردا نمیتونی بری دانشگاه دیانا:چرا ارسل...

اکیپ عاشقی 💜🤍

اکیپ عاشقی 💜🤍

p22متیو ویو : همون جوری ادامه داشت ولی بدتر گاهی دلم براش می...

my child's friend:part1یونگی ویو:امروز اون زنیکه قرار اسباب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط