ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 64 (๑˙❥˙๑)
جونگکوک دست های دختر رو از دور خودش باز کرد و به سمتش برگشت
و درحالی که با یک دست مچ دستش رو گرفته بود با دست دیگرش چونه دختر رو گرفت و سرش رو بلند کرد به چشمای غمگین و پشیمون نگاه کرد
و با صدای آروم اما سرد شکننده اش گفت
جونگکوک : تو اعتمادمو از بین بردی
چشمای دختر از اشک سوخت اما سعی کرد نباره و با چونه ای که از بغض میلرزید سعی کرد چیزی بگه اما بغض لعنتی اش راه گلوش رو بسته بود
اما به سختی چند کلمهای از ته گلوش گفت
ویوا : تو.. اشتباه میکنی... جونگکوک من...
جونگکوک : باید برم ... جلسه دارم
بدون توجه به حرف دختر کتشرو از روی رگال لباس برداشت و به سمته در رفت اما لحظهای آخر ایستاده از تنفر همسرش نسبت به مشروب خبر داشت میدونست اون چشم های مظلوم تاحالا هیچ وقت بهش دروغ نگفتن اما باید تنبیه میشد بدون اینکه به سمتش برگرده گفت
جونگکوک : به خانم هان گفتم برات سوپ درست کنه حتما بخور
ویوا که هنوز اونجا ایستاد بود و به بهت نگاهش رو بالا آورد بین بغض اشک لبخند زد جونگکوک با اینکه از دستش عصبانی بود اما بازم به فکرش بود میدونست ممکن سردرد داشته باشه
......
جونگکوک رفت نه برای صبحانه صبر کرد نه هم بدرقه دختر اما فکرش بود و همین توجه براش کافی بود میتونست
دوباره دلش رو به دست بیاره وقتی به لحن سرد زننده اش فکر میکرد دوباره قلبش میکرد هنوز فکرش مشغول دیشب بود که چطوری مست شد وقتی هیچ الکلی مصرف نکرده بود ناگهان با یادآوری هه را
قاشق رو توی سوپ رها کرد و صاف نشست
( اون دختره عفریته مطمئنم کار خودشه باید اینو به جونگکوک بگم یعنی باور میکنه ... نه نباید فکر بد بکنم .. عصبانیتش بگذره حتما باور میکنه.... باید باور کنه ) با یادآوری نگاه های سرد و لحن خشک اش که مثل قبلاً باهاش حرف میزد دوباره بغض راه گلوش رو بست و حرفش دوباره توی سرش اکو شد [ اعتمادمو از بین بردی ] کاسه پر از سوپ رو که لب بهش نرده بود روی میز رها کرد و به سمته صندلی کنار بالکن رفت
خانم هان با دیدن غم دختر و کاسه پر از سوپ اش سری از روی تأسف تکان داد .... خ/هان : دخترم تو که چیزی نخوری ضعف میکنی
دختر نگاه رو از هوا نیمه ابری بیرون گرفت و میان غم بغضی که قلبش رو احاطه کرده بود به اون زن میان سال لبخند گرمی زد
ویوا : اشتها ندارم خانم هان میتونی میز رو جمع کنی
خانم هان با گفتن چشم زیر لب از دختر فاصله گرفت و به جمع کردن میز مشغول شد ... ویوا نگاهش رو دوباره به بیرون داد و پاهاش رو بغل کرد به آسمون نیمه ابری بیرون خیره شد انگار آسمون هم مثل قلب دختر ابری بود اما سعی میکرد نباره..
(๑˙❥˙๑) پارت 64 (๑˙❥˙๑)
جونگکوک دست های دختر رو از دور خودش باز کرد و به سمتش برگشت
و درحالی که با یک دست مچ دستش رو گرفته بود با دست دیگرش چونه دختر رو گرفت و سرش رو بلند کرد به چشمای غمگین و پشیمون نگاه کرد
و با صدای آروم اما سرد شکننده اش گفت
جونگکوک : تو اعتمادمو از بین بردی
چشمای دختر از اشک سوخت اما سعی کرد نباره و با چونه ای که از بغض میلرزید سعی کرد چیزی بگه اما بغض لعنتی اش راه گلوش رو بسته بود
اما به سختی چند کلمهای از ته گلوش گفت
ویوا : تو.. اشتباه میکنی... جونگکوک من...
جونگکوک : باید برم ... جلسه دارم
بدون توجه به حرف دختر کتشرو از روی رگال لباس برداشت و به سمته در رفت اما لحظهای آخر ایستاده از تنفر همسرش نسبت به مشروب خبر داشت میدونست اون چشم های مظلوم تاحالا هیچ وقت بهش دروغ نگفتن اما باید تنبیه میشد بدون اینکه به سمتش برگرده گفت
جونگکوک : به خانم هان گفتم برات سوپ درست کنه حتما بخور
ویوا که هنوز اونجا ایستاد بود و به بهت نگاهش رو بالا آورد بین بغض اشک لبخند زد جونگکوک با اینکه از دستش عصبانی بود اما بازم به فکرش بود میدونست ممکن سردرد داشته باشه
......
جونگکوک رفت نه برای صبحانه صبر کرد نه هم بدرقه دختر اما فکرش بود و همین توجه براش کافی بود میتونست
دوباره دلش رو به دست بیاره وقتی به لحن سرد زننده اش فکر میکرد دوباره قلبش میکرد هنوز فکرش مشغول دیشب بود که چطوری مست شد وقتی هیچ الکلی مصرف نکرده بود ناگهان با یادآوری هه را
قاشق رو توی سوپ رها کرد و صاف نشست
( اون دختره عفریته مطمئنم کار خودشه باید اینو به جونگکوک بگم یعنی باور میکنه ... نه نباید فکر بد بکنم .. عصبانیتش بگذره حتما باور میکنه.... باید باور کنه ) با یادآوری نگاه های سرد و لحن خشک اش که مثل قبلاً باهاش حرف میزد دوباره بغض راه گلوش رو بست و حرفش دوباره توی سرش اکو شد [ اعتمادمو از بین بردی ] کاسه پر از سوپ رو که لب بهش نرده بود روی میز رها کرد و به سمته صندلی کنار بالکن رفت
خانم هان با دیدن غم دختر و کاسه پر از سوپ اش سری از روی تأسف تکان داد .... خ/هان : دخترم تو که چیزی نخوری ضعف میکنی
دختر نگاه رو از هوا نیمه ابری بیرون گرفت و میان غم بغضی که قلبش رو احاطه کرده بود به اون زن میان سال لبخند گرمی زد
ویوا : اشتها ندارم خانم هان میتونی میز رو جمع کنی
خانم هان با گفتن چشم زیر لب از دختر فاصله گرفت و به جمع کردن میز مشغول شد ... ویوا نگاهش رو دوباره به بیرون داد و پاهاش رو بغل کرد به آسمون نیمه ابری بیرون خیره شد انگار آسمون هم مثل قلب دختر ابری بود اما سعی میکرد نباره..
- ۱۳.۶k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط