شبی مهتاب بود و

شبی مهتاب بود و
کوچه ای باریک
دل ِ وامانده
از هر قصه ای تاریک
تو را دیدم
دلم لرزید
به دل از آن دوچشمان سیاهت
عشق می تابید
ورق خورد خاطرم از تو
شروع شد قصه ام باتو
شبم مهتاب ِ رویا شد
جهان محو تماشا شد
با همه بود و نبود انگار
دلم لرزید و تنها شد....................
#شهزاد
دیدگاه ها (۲)

تو که در جان و دلم خانه گُزیدی آری چه کنم با این زبان از گ...

چشم دل بگشا تن و من را رها کن خدای کعبه ی دل را صدا کن اگر ...

همه خوابند از آن خوابهای تکراری که از رویای بیرحمانه اش هر ...

من می دانم که جرا اسب حیوان نجیبیست و چرا در قفس هیچکسی کر...

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتمهمه تن چشم شدم، خیره ب...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟵[ویو ا.ت]دو روز بود که اون...

Slave ♡ Season ♡ Part ۲۳۴جیمین با پیاده شدن از ماشین به آرام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط