ویو جونگکوک
ویو جونگکوک
بالاخره اون پلاگ فاکی برداشته شد و بخاطر فشار هایی که بهم میومد دکتر گفت که پروستاتم خیلی شدید زخم و برامده شده و باید استراحت کنم جیسو داشت برای امتحانش میخوند هر از گاهی از خستگی خمیازه میکشید و بدنش و قوص میداد به ات فکر میکردم که جیسو اومد رو صندلی کنار تخت نشست بدون اینکه بهش نگاه کنم لب زدم
-فکر نمیکنی الان باید برای امتحانت بخونی؟
×دو روزه دارم میخونم..تموم شد
-میتونی مرور کنی.
×وقتی قراره تا آخر عمرم منو تو خونه نگه داری به چه دردم میخوره این مضخرفات
نگاهمو بهش دادم
-من قرار نیست تا آخرش تورو محدود کنم... فقط تا وقتی وجود نحس جئون از دنیا پاک بشه..
×ولی..ولی خوناشام ها خودشون نمیمیرن..مخصوصا اون که ابر قدرته پس فک کنم همون هیچوقت قرار نیست آزاد بشم
دستمو مشت کردم و عصبی لب زدم
-نگفتم که خودش میمیره..من..من میکشمش
بلند خندید
×اووو چه شجاع..بیخیالش تو هنوز بهم نگفتی چرا دو روزه رو تختی و برای چی دکتر بهت گفت باید خیلی استراحت کنی.
نفسمو عمیق بیرون دادم و زیر لب غریدم
-شاید باید دوباره زنجیرت کنم تا گوش واینستی
×بحث و عوض نکن جونگکوک گفتم چرا لنگ میزنی و بیست و چهار ساعته رو تخت لم دادی
قوصی به بدنم دادم و خمیازه ای کشیدم، خنثی نگاهش کردم
-یادمه دو سال پیش بهم میگفتی ارباب
×خودت گفتی نگو
-الان بگو
×نمیگم
-تنبیه؟
×هومممم
-برو تو اتاق بازی تا ارباب بیاد
چهره مظلومشو نشونم داد و غر زد
×عهه داداش جونگکوکککک
-چ..چی؟
داداش جونگکوک لقبیه که خیلی وقته بهم داده نشده..دلم برای اینکه از زبون جیسو بشنوم خیلی تنگ شده بود ...لبخند خرگوشیشو نشونم داد
×ارباب
-نه..داداش جونگکوک
×دیگه نمیگمش
آروم پاشدم و بدون هیچ حرفی لنگ لنگان به سمت در رفتم که اومد سمتم
×کجا میری
-باید سلول و آماده کنم یه چند روزی باید اونجا بمونی
بغض کرده داد زد
×نههههههه
بدون توجه دستگیره رو فشار دادم که داد زد
×داداش جونگکوک نکننننن
لبخندی زدم
-خوبه
کامنت خوب؟
بالاخره اون پلاگ فاکی برداشته شد و بخاطر فشار هایی که بهم میومد دکتر گفت که پروستاتم خیلی شدید زخم و برامده شده و باید استراحت کنم جیسو داشت برای امتحانش میخوند هر از گاهی از خستگی خمیازه میکشید و بدنش و قوص میداد به ات فکر میکردم که جیسو اومد رو صندلی کنار تخت نشست بدون اینکه بهش نگاه کنم لب زدم
-فکر نمیکنی الان باید برای امتحانت بخونی؟
×دو روزه دارم میخونم..تموم شد
-میتونی مرور کنی.
×وقتی قراره تا آخر عمرم منو تو خونه نگه داری به چه دردم میخوره این مضخرفات
نگاهمو بهش دادم
-من قرار نیست تا آخرش تورو محدود کنم... فقط تا وقتی وجود نحس جئون از دنیا پاک بشه..
×ولی..ولی خوناشام ها خودشون نمیمیرن..مخصوصا اون که ابر قدرته پس فک کنم همون هیچوقت قرار نیست آزاد بشم
دستمو مشت کردم و عصبی لب زدم
-نگفتم که خودش میمیره..من..من میکشمش
بلند خندید
×اووو چه شجاع..بیخیالش تو هنوز بهم نگفتی چرا دو روزه رو تختی و برای چی دکتر بهت گفت باید خیلی استراحت کنی.
نفسمو عمیق بیرون دادم و زیر لب غریدم
-شاید باید دوباره زنجیرت کنم تا گوش واینستی
×بحث و عوض نکن جونگکوک گفتم چرا لنگ میزنی و بیست و چهار ساعته رو تخت لم دادی
قوصی به بدنم دادم و خمیازه ای کشیدم، خنثی نگاهش کردم
-یادمه دو سال پیش بهم میگفتی ارباب
×خودت گفتی نگو
-الان بگو
×نمیگم
-تنبیه؟
×هومممم
-برو تو اتاق بازی تا ارباب بیاد
چهره مظلومشو نشونم داد و غر زد
×عهه داداش جونگکوکککک
-چ..چی؟
داداش جونگکوک لقبیه که خیلی وقته بهم داده نشده..دلم برای اینکه از زبون جیسو بشنوم خیلی تنگ شده بود ...لبخند خرگوشیشو نشونم داد
×ارباب
-نه..داداش جونگکوک
×دیگه نمیگمش
آروم پاشدم و بدون هیچ حرفی لنگ لنگان به سمت در رفتم که اومد سمتم
×کجا میری
-باید سلول و آماده کنم یه چند روزی باید اونجا بمونی
بغض کرده داد زد
×نههههههه
بدون توجه دستگیره رو فشار دادم که داد زد
×داداش جونگکوک نکننننن
لبخندی زدم
-خوبه
کامنت خوب؟
- ۳.۰k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط