پارت ۴۱ — چیزی که باقی مانده بود

پارت ۴۱ — چیزی که باقی مانده بود

قصر آن شب بیش از همیشه ساکت بود.

یونگی مستقیم وارد تالار شورا شد. چند نفر از اعضای شورا از قبل آنجا بودند و پادشاه در جایگاهش نشسته بود.

یکی از مشاوران گفت:

«ارباب مین، مدرک جدیدی دارید؟»

یونگی برگه‌ی حساب را روی میز گذاشت.

«پرداختی‌ای به یکی از افراد اقامتگاه خاندان چو انجام شده. سه روز قبل از حادثه.»

مشاور نگاهی انداخت.

«این فقط یک پرداخت مالیه. ثابت نمی‌کنه یورا بی‌گناهه.»

«به‌تنهایی نه.»

یونگی برگه‌ی دیگری بیرون آورد.

«اما این یکی چرا.»

همه نگاه کردند.

«این گزارش آشپزخانه‌ست. دستور تغییر غذای بانو سوهی قبل از اون شب ثبت شده. بدون اطلاع آشپز اصلی.»

پادشاه پرسید:

«چه کسی این دستور را داده؟»

یونگی گفت:

«هنوز نمی‌دانم. کسی که دستور را داده، امضای خودش را ثبت نکرده.»

مشاور با لحنی سرد گفت:

«پس باز هم مدرک قطعی ندارید.»

یونگی برای اولین بار صدایش را کمی بالا برد.

«چون هر کسی که می‌توانسته شهادت بدهد، یکی‌یکی ناپدید شده.»

تالار ساکت شد.


---

همان لحظه، پشت درهای زندان، حال یورا بدتر شده بود.

صبح نشده بود، اما بدنش دیگر توان تحمل سرما و بی‌خوابی را نداشت.

وقتی نگهبان در را باز کرد، یورا خواست بلند شود.

نتوانست.

چند ثانیه نشست و دوباره به دیوار تکیه داد.

نگهبان گفت:

«بلند شو.»

یورا آرام جواب داد:

«نمی‌تونم...»

برای اولین بار حتی خودش هم از شنیدن صدای خودش ترسید.


---

در قصر، یونگی متوجه شد یکی از خدمتکاران قدیمی هنوز در فهرست افراد اقامتگاه حضور دارد.

پرسید:

«این زن کجاست؟»

مشاور جواب داد:

«از دیشب مرخص شده.»

یونگی فوراً فهمید.

«اسمش؟»

«هانا.»

جین‌وو که کنار در ایستاده بود، گفت:

«پیداش می‌کنم.»

یونگی سر تکان داد.

«زنده پیداش کن.»


---

نزدیک سحر، هانا را به قصر آوردند.

زن به‌شدت ترسیده بود.

یونگی روبه‌رویش نشست.

«من نمی‌خوام مجبورَت کنم چیزی بگی. فقط حقیقت رو بگو.»

هانا دست‌هایش را به هم فشرد.

«من... اون شب یورا رو ندیدم.»

یونگی نفسش را آرام بیرون داد.

«پس چه چیزی دیدی؟»

هانا چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

«دیدم یکی قبل از شام وارد آشپزخونه شد.»

«چه کسی؟»

هانا سرش را بلند کرد.

«یکی از افراد نزدیک بانو سوهی.»

یونگی پرسید:

«چهره‌ش رو دیدی؟»

هانا جواب نداد.

فقط گفت:

«اگر اسمش رو بگم... منم مثل بقیه ناپدید می‌شم.»

یونگی آرام گفت:

«تا وقتی من زنده‌ام، کسی بهت دست نمی‌زنه.»

اما درست همان لحظه صدای ناقوس قصر بلند شد.

طلوع نزدیک بود.

و در تالار شورا، حکم یورا آماده‌ی خوانده شدن بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۴۲ — حکمی که خوانده شدناقوس دوم که به صدا درآمد، یورا ه...

پارت ۴۰ — تا قبل از طلوعشب از نیمه گذشته بود.یونگی هنوز از ت...

پارت ۴۰ — «آخرین فرصت»صبح روز سوم، یورا دیگر شبیه چند روز قب...

پارت ۳۶ — «حقیقتی که کسی نمی‌خواست بشنود»همان شب، یورا را به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط