ادامه ی پارت 𝟏𝟎𝟎
ادامه ی پارت 𝟏𝟎𝟎
ابِ سرد ساحل، نسیم ملایم شب که موهاشو به رقص در میاورد و پوست بدنش رو نوازش میکرد، صدای امواج اب، ماه کامل که انعکاس درخشان و نقره ایش توی اب دیده میشد و ستاره های چشمک زن، همه این ها زیادی زیبا و ارامش بخش بودن، اما حیف که اصل کاری نبود، مردِ جذابش، اغوش گرم و نرمش نبود.
اهی کشید و دوباره شیشه رو بالا اورد و کمی خورد.
به هق هق افتاده بود، سرش رو روی زانو هاش قرار داد و اروم شروع به گریه کردن کرد.
اون که کار بدی نکرده بود اون عوضی داشت به بدنش دست میزد، اما حالا قربانی تقصیر کار بود در دادگاه بی عدالتی تهیونگ.
خنده ای به افکارش زد. از جاش بلند شد و تلو تلو خوران شیشه رو بالا اورد و بیشتر خورد، تقریبا شیشه ی سوجو نصفه شده بود و اون هنوز دست بردار نبود، تنها چیزی که ارومش میکرد همون طعم تلخِ انگور بود که تهش یک شیرینی خاصی داشت.
حالا دیگه میخواست افکارش رو با شنا کردن اروم کنه.
تاپ مشکی رنگش رو از تنش خارج کرد و یک نگاه کلی به بالا تنه ی لختش انداخت.
جونگکوک:مگه من چی دارم که بقیه انقدر مشتاق بدنمن.
اخمی کرد و صندل هاشم از پاش خارج کرد.
یک قدم جلو رفت و نفس عمیقی کشید. تو یکی حرکت بدون توجه به فضای اطراف و اب سردی که ممکن بود به نفس نفس بندازتش چرخی ماهرانه زد و دستاشو صاف بالا سرش قرار داد و با سر تو اب رفت.
سردی اب فقط روی سطحش بود توی عمقش اب خوبی بود.
همینطور که نفسش رو حبس کرده بود کم پاهاش رو تکون داد و به ماهی های ریز و رنگی رنگی خیره شد.
چندبار توی دریای عمیق چشم هاشو بست و بعد با حس اینکه نفس داره کم میاره به بالا رفت و نفسشو ازاد کرد، نفس زنان به سمت لباسو شیشه ی سوجوش رفت.
با جسم خیس و شلوارک چسبیده به بدنش شیشه رو از روی شن ها برداشت و کم خورد.
جونگکوک:شنا کردن میچسبه.
کمی بیشتر از سوجو خورد و با ذهنی خالی از هر چیزی دوباره توی دریا پرید.
میتونست سنگ ها و صدف های رنگ و برنگی رو ببینه، همیشه از دریا ها و سواحل خوشش میومد جز ماهی ها، چون موجوداتی بودن که با اب زندگی میکردن.
چند تا صدف و سنگ رنگی توی دست هاش گرفت و به سمت وسایلش شنا کرد.
همینطور که سنگ هارو بررسی میکرد و حواسش به جایی نبود به چیزی سفت برخورد کرد.
سرشو بالا اورد که با نگاهی اشنا رو به رو شد.
تهیونگ:پس اینجا بودی
ابِ سرد ساحل، نسیم ملایم شب که موهاشو به رقص در میاورد و پوست بدنش رو نوازش میکرد، صدای امواج اب، ماه کامل که انعکاس درخشان و نقره ایش توی اب دیده میشد و ستاره های چشمک زن، همه این ها زیادی زیبا و ارامش بخش بودن، اما حیف که اصل کاری نبود، مردِ جذابش، اغوش گرم و نرمش نبود.
اهی کشید و دوباره شیشه رو بالا اورد و کمی خورد.
به هق هق افتاده بود، سرش رو روی زانو هاش قرار داد و اروم شروع به گریه کردن کرد.
اون که کار بدی نکرده بود اون عوضی داشت به بدنش دست میزد، اما حالا قربانی تقصیر کار بود در دادگاه بی عدالتی تهیونگ.
خنده ای به افکارش زد. از جاش بلند شد و تلو تلو خوران شیشه رو بالا اورد و بیشتر خورد، تقریبا شیشه ی سوجو نصفه شده بود و اون هنوز دست بردار نبود، تنها چیزی که ارومش میکرد همون طعم تلخِ انگور بود که تهش یک شیرینی خاصی داشت.
حالا دیگه میخواست افکارش رو با شنا کردن اروم کنه.
تاپ مشکی رنگش رو از تنش خارج کرد و یک نگاه کلی به بالا تنه ی لختش انداخت.
جونگکوک:مگه من چی دارم که بقیه انقدر مشتاق بدنمن.
اخمی کرد و صندل هاشم از پاش خارج کرد.
یک قدم جلو رفت و نفس عمیقی کشید. تو یکی حرکت بدون توجه به فضای اطراف و اب سردی که ممکن بود به نفس نفس بندازتش چرخی ماهرانه زد و دستاشو صاف بالا سرش قرار داد و با سر تو اب رفت.
سردی اب فقط روی سطحش بود توی عمقش اب خوبی بود.
همینطور که نفسش رو حبس کرده بود کم پاهاش رو تکون داد و به ماهی های ریز و رنگی رنگی خیره شد.
چندبار توی دریای عمیق چشم هاشو بست و بعد با حس اینکه نفس داره کم میاره به بالا رفت و نفسشو ازاد کرد، نفس زنان به سمت لباسو شیشه ی سوجوش رفت.
با جسم خیس و شلوارک چسبیده به بدنش شیشه رو از روی شن ها برداشت و کم خورد.
جونگکوک:شنا کردن میچسبه.
کمی بیشتر از سوجو خورد و با ذهنی خالی از هر چیزی دوباره توی دریا پرید.
میتونست سنگ ها و صدف های رنگ و برنگی رو ببینه، همیشه از دریا ها و سواحل خوشش میومد جز ماهی ها، چون موجوداتی بودن که با اب زندگی میکردن.
چند تا صدف و سنگ رنگی توی دست هاش گرفت و به سمت وسایلش شنا کرد.
همینطور که سنگ هارو بررسی میکرد و حواسش به جایی نبود به چیزی سفت برخورد کرد.
سرشو بالا اورد که با نگاهی اشنا رو به رو شد.
تهیونگ:پس اینجا بودی
- ۵.۶k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط