سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبلی...
(قسمت آخر فصل دو)
🩸 رقصِ آتش و خاکستر: پیوندِ ابدی 🩸
اتاق دیگه بخشی از جهانِ خاکی نبود؛ انگار تویِ بُعدی از زمان گیر افتاده بودیم که فقط صدایِ نفسهایِ تند و قلبهایی که به سقفِ قفسهیِ سینه میکوبیدند، شنیده میشد. ساسوکه، اون خونآشامِ مغرور و قدرتمند که همیشه مثلِ سایهای از شب بود، حالا با تمامِ وجودش غرق در گرمایِ خورشیدیِ ناروتو شده بود. 🌚✨
وقتی ساسوکه، برایِ اولین بار اون سدِ نهایی رو شکست و واردِ بدنِ لطیف و حساسِ ناروتو شد، زمان برایِ لحظهای ایستاد. ناروتو، با اون پوستِ گندمی و کشیدهاش، زیرِ وزنِ عضلانی و سنگینِ ساسوکه فرو رفت. چشمانِ آبیِ آسمانیاش از شدتِ یک حسِ ناگهانی و پرقدرت، گرد شد و دستانش که حالا ناخنهاش رو تویِ کتفهایِ ساسوکه فرو کرده بود، لرزید. نالهای که از بینِ لبهایِ نیمهبازش بیرون ریخت، نه از درد بود و نه از لذت؛ ترکیبی از هر دو بود که روحِ ساسوکه رو به لرزه درآورد. 🥀💦
«ااااییییی ااههههحححح~...»
ساسوکه، با نگاهی که انگار داشت ناروتو رو میبلعید، چند ثانیهای ثابت موند تا بدنِ ناروتو با حضورش خو بگیره. اون میتونست تپشِ قلبِ دیوانهوارِ ناروتو رو زیرِ پوستش حس کنه. بعد، با صدایِ بمی که از تهِ گلوش خارج میشد و انگار تویِ ستونِ فقراتِ ناروتو پیچید، کنار گوش ناروتو زمزمه کرد:
«بهم نگاه کن، ناروتو... فقط به من...» 😈💜
و بعد، ریتم شروع شد. ضربههایِ ساسوکه، برخلافِ چهرهیِ سرد و یخیاش، داغ، خشن و مالکانه بود. هر بار که به جلو میروند، انگار داشت مهرِ خودش رو رویِ تکتکِ سلولهایِ ناروتو حک میکرد. صدایِ برخوردِ بدنها تویِ فضایِ ساکتِ اتاق، مثلِ طبلِ جنگ بود. ⛓️🩸
ناروتو، که دیگه هیچ اختیاری رویِ بدنِ لرزانش نداشت، سرش رو به عقب پرتاب کرد. با هر ضربهیِ ساسوکه، بدنش از رویِ تخت قوس برمیداشت و فریادهایِ ناتمام و لرزانش، تویِ گوشِ ساسوکه میپیچید:
«ساسکـ...ه... آآآه! ... بیشتر... آااااهههه...لطفا!» 😩🔥✨
ساسوکه در حالی که میدید نشانِ خورشیدِ رویِ مچِ دستِ ناروتو با هر ضربه، نورانیتر میشه، لبخندِ پیروزمندانهیِ کمرنگی زد. اون دستهایِ گرم و کوچیکِ ناروتو رو گرفت و بالایِ سرش قفل کرد، طوری که ناروتو کاملاً تحتِ سلطهاش بود.
ماه که الان جسارت بیشتری داشت با دست دیگه اش موهای سیاه و بریشمی اش رو از جلوی صورتش به سمت بالا داد تا دیدش بهتر بشه... به اون لحظه... اون صحنه ی مقدس... اینکه چجوری خورشیدش به اون تعلق داشت...
هر گوشه از بدن ناروتو نشانه های ساسوکه بود...✨️
و بعد ساسوکه شروع کرد به بوسیدنِ دوباره ی گردن، شانهها و جایِ زخمهایی که خودش رویِ بدنِ طلاییِ ناروتو به جا گذاشته بود. و همزمان ضربه میزد...💥💋🩸
ناروتو حس میکرد دنیا داره دورِ سرش میچرخه. هر ضربهیِ ساسوکه، مثلِ یک شوکِ الکتریکی بود که تویِ رگهاش میدوید. اون داشت در قلمروِ ساسوکه، در شبِ ابدیِ اون، غرق میشد. ساسوکه دیگه نه یک عاشق، بلکه یک مالک بود؛ کسی که با تمامِ وحشیگریِ یک خونآشام، داشتِِ اون بدنِ ظریف رو به تسخیرِ خودش در میآورد. 🌙💦
اوجِ لذت داشت مثلِ یک موجِ سهمگین نزدیک میشد. ساسوکه سرعتش رو بیشتر کرد، ضربهها عمیقتر و تندتر شدند. صدایِ نالههایِ ناروتو دیگه تبدیل به هقهقهایِ از سرِ لذتِ مطلق شده بود. وقتی ساسوکه آخرین ضرباتِ خودش رو با شدتی که مرزِ بینِ عشق و درد بود بیرون کشید...
ناروتو بدنِ برهنهاش در آغوشِ ساسوکه از شدتِ انقباضِ عضلانی تیر کشید و نالهیِ بلندی که انگار از عمقِ وجودش بود، فضا رو لرزاند. 🛐💜
در اون لحظهیِ انفجاری، وقتی هر دو به اوجِ قله رسیدند، نشانِ ماه و خورشید رویِ دستهاشون به قدری درخشان شد که تمامِ اتاق در نورِ سفیدِ شدیدی غرق شد. ساسوکه، در حالی که سنگینیِ خودش رو رویِ ناروتویِ ازنفسافتاده انداخته بود، سرش رو تویِ گودیِ گردنِ ناروتو پنهان کرد و با صدایِ خستهای که هنوز از شدتِ لذت میلرزید، گفت:
«دیگه... دیگه هرگز ازت جدا نمیشم...» ⛓️🩸✨
***
فصل دو هم به پایان رسید...
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبلی...
(قسمت آخر فصل دو)
🩸 رقصِ آتش و خاکستر: پیوندِ ابدی 🩸
اتاق دیگه بخشی از جهانِ خاکی نبود؛ انگار تویِ بُعدی از زمان گیر افتاده بودیم که فقط صدایِ نفسهایِ تند و قلبهایی که به سقفِ قفسهیِ سینه میکوبیدند، شنیده میشد. ساسوکه، اون خونآشامِ مغرور و قدرتمند که همیشه مثلِ سایهای از شب بود، حالا با تمامِ وجودش غرق در گرمایِ خورشیدیِ ناروتو شده بود. 🌚✨
وقتی ساسوکه، برایِ اولین بار اون سدِ نهایی رو شکست و واردِ بدنِ لطیف و حساسِ ناروتو شد، زمان برایِ لحظهای ایستاد. ناروتو، با اون پوستِ گندمی و کشیدهاش، زیرِ وزنِ عضلانی و سنگینِ ساسوکه فرو رفت. چشمانِ آبیِ آسمانیاش از شدتِ یک حسِ ناگهانی و پرقدرت، گرد شد و دستانش که حالا ناخنهاش رو تویِ کتفهایِ ساسوکه فرو کرده بود، لرزید. نالهای که از بینِ لبهایِ نیمهبازش بیرون ریخت، نه از درد بود و نه از لذت؛ ترکیبی از هر دو بود که روحِ ساسوکه رو به لرزه درآورد. 🥀💦
«ااااییییی ااههههحححح~...»
ساسوکه، با نگاهی که انگار داشت ناروتو رو میبلعید، چند ثانیهای ثابت موند تا بدنِ ناروتو با حضورش خو بگیره. اون میتونست تپشِ قلبِ دیوانهوارِ ناروتو رو زیرِ پوستش حس کنه. بعد، با صدایِ بمی که از تهِ گلوش خارج میشد و انگار تویِ ستونِ فقراتِ ناروتو پیچید، کنار گوش ناروتو زمزمه کرد:
«بهم نگاه کن، ناروتو... فقط به من...» 😈💜
و بعد، ریتم شروع شد. ضربههایِ ساسوکه، برخلافِ چهرهیِ سرد و یخیاش، داغ، خشن و مالکانه بود. هر بار که به جلو میروند، انگار داشت مهرِ خودش رو رویِ تکتکِ سلولهایِ ناروتو حک میکرد. صدایِ برخوردِ بدنها تویِ فضایِ ساکتِ اتاق، مثلِ طبلِ جنگ بود. ⛓️🩸
ناروتو، که دیگه هیچ اختیاری رویِ بدنِ لرزانش نداشت، سرش رو به عقب پرتاب کرد. با هر ضربهیِ ساسوکه، بدنش از رویِ تخت قوس برمیداشت و فریادهایِ ناتمام و لرزانش، تویِ گوشِ ساسوکه میپیچید:
«ساسکـ...ه... آآآه! ... بیشتر... آااااهههه...لطفا!» 😩🔥✨
ساسوکه در حالی که میدید نشانِ خورشیدِ رویِ مچِ دستِ ناروتو با هر ضربه، نورانیتر میشه، لبخندِ پیروزمندانهیِ کمرنگی زد. اون دستهایِ گرم و کوچیکِ ناروتو رو گرفت و بالایِ سرش قفل کرد، طوری که ناروتو کاملاً تحتِ سلطهاش بود.
ماه که الان جسارت بیشتری داشت با دست دیگه اش موهای سیاه و بریشمی اش رو از جلوی صورتش به سمت بالا داد تا دیدش بهتر بشه... به اون لحظه... اون صحنه ی مقدس... اینکه چجوری خورشیدش به اون تعلق داشت...
هر گوشه از بدن ناروتو نشانه های ساسوکه بود...✨️
و بعد ساسوکه شروع کرد به بوسیدنِ دوباره ی گردن، شانهها و جایِ زخمهایی که خودش رویِ بدنِ طلاییِ ناروتو به جا گذاشته بود. و همزمان ضربه میزد...💥💋🩸
ناروتو حس میکرد دنیا داره دورِ سرش میچرخه. هر ضربهیِ ساسوکه، مثلِ یک شوکِ الکتریکی بود که تویِ رگهاش میدوید. اون داشت در قلمروِ ساسوکه، در شبِ ابدیِ اون، غرق میشد. ساسوکه دیگه نه یک عاشق، بلکه یک مالک بود؛ کسی که با تمامِ وحشیگریِ یک خونآشام، داشتِِ اون بدنِ ظریف رو به تسخیرِ خودش در میآورد. 🌙💦
اوجِ لذت داشت مثلِ یک موجِ سهمگین نزدیک میشد. ساسوکه سرعتش رو بیشتر کرد، ضربهها عمیقتر و تندتر شدند. صدایِ نالههایِ ناروتو دیگه تبدیل به هقهقهایِ از سرِ لذتِ مطلق شده بود. وقتی ساسوکه آخرین ضرباتِ خودش رو با شدتی که مرزِ بینِ عشق و درد بود بیرون کشید...
ناروتو بدنِ برهنهاش در آغوشِ ساسوکه از شدتِ انقباضِ عضلانی تیر کشید و نالهیِ بلندی که انگار از عمقِ وجودش بود، فضا رو لرزاند. 🛐💜
در اون لحظهیِ انفجاری، وقتی هر دو به اوجِ قله رسیدند، نشانِ ماه و خورشید رویِ دستهاشون به قدری درخشان شد که تمامِ اتاق در نورِ سفیدِ شدیدی غرق شد. ساسوکه، در حالی که سنگینیِ خودش رو رویِ ناروتویِ ازنفسافتاده انداخته بود، سرش رو تویِ گودیِ گردنِ ناروتو پنهان کرد و با صدایِ خستهای که هنوز از شدتِ لذت میلرزید، گفت:
«دیگه... دیگه هرگز ازت جدا نمیشم...» ⛓️🩸✨
***
فصل دو هم به پایان رسید...
- ۲.۱k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط