گفتم:

گفتم:
مادربزرگ نمی‌خواهی بروی دکتر
چین و چروک دور لب‌هایت را برداری
کمی جوان شوی و زیباتر؟

خندید و گفت:
خدابیامرز پدربزرگت
مرا با همین اسناد و مدارک هم
سخت می‌شناسد
این‌ها رد بوسه‌های آن دورانند
ما به پای هم پیر نشدیم
که حسرت جوانی بخوریم

گفتم:
از کجا می فهمد، این لب همان لب است
و این غنچه همان غنچه؟

گفت باغبان هم نفهمد
گل که خوب می‌داند
در کدام باغچه روییده
دیدگاه ها (۳)

من نمی دانم و ھمین درد مرا سخت می آزاردکه چرا انسان این دانا...

جنگ بر علیه مسایل خاصی که با گذر زمان حل می‌شود فقط نیروی شم...

رنج نباید تو را غمگین کند،این همان جایی است که اغلب مردم اشت...

آدمهای بیرون از زندگی ام ، دنیای من اند!وقتی در بینشان قدم م...

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹¹ مادربزرگ : الان می گم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط