پارت دوم
پارت دوم
ات وقتی آن موجود کوچک را به خانه آورد، هنوز مطمئن نبود چه کرده است.
او هیچوقت اهل نگهداشتن حیوانات نبود، چون همیشه معتقد بود مسئولیت زیادی میطلبند. اما نگاه مظلوم آن موجود، و گرمای بدنش وقتی در آغوش گرفته بود، دلش را نرم کرده بود.
خانهی چوبی او ساده اما گرم بود: شومینهای در گوشه، میز چوبی کوچک، قفسهای پر از کتاب، و تختی بزرگ با پتوی نرم.
موجود کوچک را آرام روی کاناپه گذاشت. او هنوز در خودش جمع شده بود و با گوشهای مخملیاش میلرزید.
ات کمی آب در کاسه ریخت و جلوش گذاشت.
— «ببین کوچولو، اول باید چیزی بخوری.»
موجود با چشمان براق به او نگاه کرد، بعد خجالتی جلو آمد و نوک زبان کوچکش را به آب زد. ات لبخندی محو زد. قلبش از این همه گوگولی بودن لرزید.
— «خب… فکر کنم باید یه اسم داشته باشی. نمیشه هی بهت بگم کوچولو.»
موجود گوشهایش را تکان داد، انگار منتظر بود.
ات فکر کرد، لبخند زد و گفت:
— «باشه… اسم تو جیمینه.»
به محض شنیدن اسم، موجود با صدای خیلی ظریفی شبیه خنده، جیغ کوچکی کشید و دمش را تکان داد.
انگار خوشحال شده بود.
ات دست به کمر زد و گفت:
— «خب دیگه، انگار تأیید کردی. پس از این به بعد تو جیمین منی.»
---
زندگی با جیمین خیلی زود متفاوت شد.
او همهجا به دنبالش میرفت؛ حتی وقتی ات میخواست ظرف بشوید، روی چهارپایه میپرید و تماشایش میکرد. اگر ات روی کاناپه مینشست، جیمین سریع خودش را به بغلش میرساند.
یک بار که ات مشغول خواندن کتاب بود، حس کرد چیزی روی پایش تکان خورد. پایین را نگاه کرد و دید جیمین لوله شده و خوابیده. صدای نفسهای آرامش مثل گربهای کوچک، خانه را پر از آرامش کرده بود.
ات زیر لب گفت:
— «تو… واقعاً بیبی منی.»
و همان شب بود که برای اولین بار وقتی چراغها را خاموش کرد، جیمین به سمت تختش خزید. ات ابتدا خواست مخالفت کند، اما وقتی دید موجود کوچک با چشمهای براق به او زل زده و مثل بچهها آرام زمزمه میکند، دلش نتوانست نه بگوید.
— «باشه، بیا بالا.»
جیمین با خوشحالی روی تخت پرید و خودش را روی س*ینهی او جا داد. گوشهای مخملیاش پوست ات را قلقلک میدادند. او لبخند زد و دستش را آرام روی موهای نرمش گذاشت.
— «آروم باش کوچولو… بخواب.»
جیمین با همان صدای بچهگانه، در نیمهخواب زمزمه کرد:
— «مامی…»
ات خشکش زد.
هیچکس تا حالا او را «مامی» صدا نزده بود. اما صدای جیمین آنقدر معصوم و شیرین بود که قلبش را گرم کرد.
— «آره… من مامیتم.»
و آن شب، برای اولین بار بعد از مدتها، ات خواب آرامی داشت.
---
صبحها با صدای جیمین بیدار میشد.
او روی تخت بالا و پایین میپرید، با گوشهایش بازی میکرد و صدای بامزهای درمیآورد.
ات میگفت:
— «هی بیبی، آروم باش! هنوز صبح زوده چقدر تو انرژی داری.»
ولی جیمین با چشمهای گرد و درخشان جواب میداد:
— «مامی، گشنمه!»
ات به ناچار از تخت بیرون میآمد، صبحانه درست میکرد و جیمین با ذوق کودکانه میخورد.
البته همیشه خرابکاری هم داشت:
یک بار ظرف شیر را روی خودش ریخت، یک بار قاشق را پرت کرد. اما همان نگاه بیبیگونهاش کافی بود تا ات به جای عصبانی شدن، بخندد.
در دلش میگفت:
من چرا دارم مثل یه مادر واقعی باهاش رفتار میکنم؟
اما حقیقت این بود:
جیمین با معصومیتش دیوارهای سخت وجود ات را فرو میریخت.
---
شبها وقتی همهجا ساکت میشد، جیمین دوباره روی تختش میآمد. روی س*ینهی ات میخزید، خودش را لوله میکرد و زمزمه میکرد:
— «مامی، من اینجا امنم.»
و ات در حالی که دستش را روی سرش میکشید، آرام میگفت:
— «بله بیبی… تا وقتی کنار منی، هیچکس بهت آسیب نمیزنه.»
کمکم ات فهمید که این رابطه دیگر فقط شبیه نگهداری از یک حیوان نیست.
چیزی بینشان شکل گرفته بود؛
چیزی ع*میقتر.
او دیگر نمیتوانست تصور کند که بدون جیمین به خانه برگردد.
ادامه دارد.....
ات وقتی آن موجود کوچک را به خانه آورد، هنوز مطمئن نبود چه کرده است.
او هیچوقت اهل نگهداشتن حیوانات نبود، چون همیشه معتقد بود مسئولیت زیادی میطلبند. اما نگاه مظلوم آن موجود، و گرمای بدنش وقتی در آغوش گرفته بود، دلش را نرم کرده بود.
خانهی چوبی او ساده اما گرم بود: شومینهای در گوشه، میز چوبی کوچک، قفسهای پر از کتاب، و تختی بزرگ با پتوی نرم.
موجود کوچک را آرام روی کاناپه گذاشت. او هنوز در خودش جمع شده بود و با گوشهای مخملیاش میلرزید.
ات کمی آب در کاسه ریخت و جلوش گذاشت.
— «ببین کوچولو، اول باید چیزی بخوری.»
موجود با چشمان براق به او نگاه کرد، بعد خجالتی جلو آمد و نوک زبان کوچکش را به آب زد. ات لبخندی محو زد. قلبش از این همه گوگولی بودن لرزید.
— «خب… فکر کنم باید یه اسم داشته باشی. نمیشه هی بهت بگم کوچولو.»
موجود گوشهایش را تکان داد، انگار منتظر بود.
ات فکر کرد، لبخند زد و گفت:
— «باشه… اسم تو جیمینه.»
به محض شنیدن اسم، موجود با صدای خیلی ظریفی شبیه خنده، جیغ کوچکی کشید و دمش را تکان داد.
انگار خوشحال شده بود.
ات دست به کمر زد و گفت:
— «خب دیگه، انگار تأیید کردی. پس از این به بعد تو جیمین منی.»
---
زندگی با جیمین خیلی زود متفاوت شد.
او همهجا به دنبالش میرفت؛ حتی وقتی ات میخواست ظرف بشوید، روی چهارپایه میپرید و تماشایش میکرد. اگر ات روی کاناپه مینشست، جیمین سریع خودش را به بغلش میرساند.
یک بار که ات مشغول خواندن کتاب بود، حس کرد چیزی روی پایش تکان خورد. پایین را نگاه کرد و دید جیمین لوله شده و خوابیده. صدای نفسهای آرامش مثل گربهای کوچک، خانه را پر از آرامش کرده بود.
ات زیر لب گفت:
— «تو… واقعاً بیبی منی.»
و همان شب بود که برای اولین بار وقتی چراغها را خاموش کرد، جیمین به سمت تختش خزید. ات ابتدا خواست مخالفت کند، اما وقتی دید موجود کوچک با چشمهای براق به او زل زده و مثل بچهها آرام زمزمه میکند، دلش نتوانست نه بگوید.
— «باشه، بیا بالا.»
جیمین با خوشحالی روی تخت پرید و خودش را روی س*ینهی او جا داد. گوشهای مخملیاش پوست ات را قلقلک میدادند. او لبخند زد و دستش را آرام روی موهای نرمش گذاشت.
— «آروم باش کوچولو… بخواب.»
جیمین با همان صدای بچهگانه، در نیمهخواب زمزمه کرد:
— «مامی…»
ات خشکش زد.
هیچکس تا حالا او را «مامی» صدا نزده بود. اما صدای جیمین آنقدر معصوم و شیرین بود که قلبش را گرم کرد.
— «آره… من مامیتم.»
و آن شب، برای اولین بار بعد از مدتها، ات خواب آرامی داشت.
---
صبحها با صدای جیمین بیدار میشد.
او روی تخت بالا و پایین میپرید، با گوشهایش بازی میکرد و صدای بامزهای درمیآورد.
ات میگفت:
— «هی بیبی، آروم باش! هنوز صبح زوده چقدر تو انرژی داری.»
ولی جیمین با چشمهای گرد و درخشان جواب میداد:
— «مامی، گشنمه!»
ات به ناچار از تخت بیرون میآمد، صبحانه درست میکرد و جیمین با ذوق کودکانه میخورد.
البته همیشه خرابکاری هم داشت:
یک بار ظرف شیر را روی خودش ریخت، یک بار قاشق را پرت کرد. اما همان نگاه بیبیگونهاش کافی بود تا ات به جای عصبانی شدن، بخندد.
در دلش میگفت:
من چرا دارم مثل یه مادر واقعی باهاش رفتار میکنم؟
اما حقیقت این بود:
جیمین با معصومیتش دیوارهای سخت وجود ات را فرو میریخت.
---
شبها وقتی همهجا ساکت میشد، جیمین دوباره روی تختش میآمد. روی س*ینهی ات میخزید، خودش را لوله میکرد و زمزمه میکرد:
— «مامی، من اینجا امنم.»
و ات در حالی که دستش را روی سرش میکشید، آرام میگفت:
— «بله بیبی… تا وقتی کنار منی، هیچکس بهت آسیب نمیزنه.»
کمکم ات فهمید که این رابطه دیگر فقط شبیه نگهداری از یک حیوان نیست.
چیزی بینشان شکل گرفته بود؛
چیزی ع*میقتر.
او دیگر نمیتوانست تصور کند که بدون جیمین به خانه برگردد.
ادامه دارد.....
- ۱۲.۶k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط