free from the court (p4)
علامت من:○
علامت دیگران:_
#رها_از_دربار_پارت_چهارم
بعداز اون مهمونی، دیگه خسته بودم.
تا فرداصبحش استراحت کردم؛ بدون اینکه به فکر چیز دیگهای باشم.
دقیقا وقتی بیدار شدم که صدای درِ اتاق رو شنیدم.
با کلافگی و خوابآلودی از تخت پایین اومدم و در رو باز کردم.
یکی از خدمههای دربار بود که بعداز دیدنم تعظیم کوتاهی کرد و گفت:" صبحتون بخیر بانو. متاسفم؛ اگه واحب نبود مزاحم خوابتون نمیشدم. براتون یه نامه اومده."
یکم چشمام رو مالیدم و وقتی از اون حالتِ گیجی بیرون اومدم، بهش گفتم:" نامه؟ چه نامهای؟"
_نمیدونم خانم. داشتم میرفتم کارهامو تموم کنم که یکی از اشرافزادهها اینو بهم داد. گفتش که خیلی فوری به دستتون برسونمش.
نامه رو گرفتم و تشکر آرومی کردم.
در رو بستم و وقتی دوباره به تخت برگشتم، نگاهی به پاکت نامه انداختم.
با کاغذ مخصوص و شیکی درست شده بود که پشتش این حروف به چشم میخوردن: تقدیم به شاهزاده ههجین♡
تکخندهای کردم و نامه رو از هم باز کردم.
خط قشنگس بود که با جوهر سیاه نوشته شده بود:
"شاهدخت هان ههجین، سلام!
امیدوارم از دیشب که با افراد زیادی ملاقات کردیم من رو یادتون مونده باسه.
هوانگ هیونجینام.
قرار بود بازهم همدیگه رو ببینیم؛ نتونستم این صبح زیبا رو از دست بدم.
اگه موافق باشین، و البته بتونین تا نیمساعت دیگه آماده بشین، توی همون باغ گلهایی که باهم صحبتش رو میکردیم منتظرتونم!"
با خنده دوباره پاکت رو بستم و از تخت پایین پریدم!
دروغ چرا؟ خوشحال بودم...!
نمیدونم با چه سرعتی لباس عوض کردم و آماده شدم.
بدون توجه به خدمتکارهایی که قرار بود سرِ ساعت صبحونهم رو بیارن از دربار خارج شدم.
خب... فکر میکردم زودتر برسم؛ چون باغ گلهای زینتی توی خود قصر قرار داشت.
اما وقتی رسیدم، همون مردی رو دیدم که خیره به منظرهی روبهروش، پشت به من وایستاده بود.
برای منهم، منظرهای که داشتم میدیدم یکی از بهترین و قشنگترین تصاویر عمرم بود.
فاصلهم زیاد بود؛ قدمی نزدیک شدم.
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
علامت دیگران:_
#رها_از_دربار_پارت_چهارم
بعداز اون مهمونی، دیگه خسته بودم.
تا فرداصبحش استراحت کردم؛ بدون اینکه به فکر چیز دیگهای باشم.
دقیقا وقتی بیدار شدم که صدای درِ اتاق رو شنیدم.
با کلافگی و خوابآلودی از تخت پایین اومدم و در رو باز کردم.
یکی از خدمههای دربار بود که بعداز دیدنم تعظیم کوتاهی کرد و گفت:" صبحتون بخیر بانو. متاسفم؛ اگه واحب نبود مزاحم خوابتون نمیشدم. براتون یه نامه اومده."
یکم چشمام رو مالیدم و وقتی از اون حالتِ گیجی بیرون اومدم، بهش گفتم:" نامه؟ چه نامهای؟"
_نمیدونم خانم. داشتم میرفتم کارهامو تموم کنم که یکی از اشرافزادهها اینو بهم داد. گفتش که خیلی فوری به دستتون برسونمش.
نامه رو گرفتم و تشکر آرومی کردم.
در رو بستم و وقتی دوباره به تخت برگشتم، نگاهی به پاکت نامه انداختم.
با کاغذ مخصوص و شیکی درست شده بود که پشتش این حروف به چشم میخوردن: تقدیم به شاهزاده ههجین♡
تکخندهای کردم و نامه رو از هم باز کردم.
خط قشنگس بود که با جوهر سیاه نوشته شده بود:
"شاهدخت هان ههجین، سلام!
امیدوارم از دیشب که با افراد زیادی ملاقات کردیم من رو یادتون مونده باسه.
هوانگ هیونجینام.
قرار بود بازهم همدیگه رو ببینیم؛ نتونستم این صبح زیبا رو از دست بدم.
اگه موافق باشین، و البته بتونین تا نیمساعت دیگه آماده بشین، توی همون باغ گلهایی که باهم صحبتش رو میکردیم منتظرتونم!"
با خنده دوباره پاکت رو بستم و از تخت پایین پریدم!
دروغ چرا؟ خوشحال بودم...!
نمیدونم با چه سرعتی لباس عوض کردم و آماده شدم.
بدون توجه به خدمتکارهایی که قرار بود سرِ ساعت صبحونهم رو بیارن از دربار خارج شدم.
خب... فکر میکردم زودتر برسم؛ چون باغ گلهای زینتی توی خود قصر قرار داشت.
اما وقتی رسیدم، همون مردی رو دیدم که خیره به منظرهی روبهروش، پشت به من وایستاده بود.
برای منهم، منظرهای که داشتم میدیدم یکی از بهترین و قشنگترین تصاویر عمرم بود.
فاصلهم زیاد بود؛ قدمی نزدیک شدم.
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
- ۱۱۲
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط