پدرخوانده

پدرخوانده
ـــــــــــــــــــــــــــ
پارت۲۲
-خب هنوز نمیخوای حرف بزنی باشه من به حرفت میارم جک
¢بله قربان
از زبان راوی
بعداز اینکه جونگ کوک اون حرف را زد جک را صدا کرد به جک علامت داد که به یوری شلاق بزنه و از اون اتاق اومد بیرون
ویو یوری
جونگ کوک رفت بیرون که دیدم جک با یدونه شلاق داره میاد پیشم
تروخدا بزار برم(گریه)(هعی گریه کن خوبه😂)
¢با هر ضربه ای که میزنم میشماری جا انداختی از اول
از زبان راوی
جک انقدر زد که یوری بیهوش شد شلاق را انداخت زمین ورفت بیرون که جونگ کوک سر راهش سبز شد
ویو جونگ کوک
بعد از اینکه ازاون اتاق زدم بیرون رفتم توی اتاقم یه دوش۱۰مینی گرفتم و اومدم بیرون لباسم را پوشیدم و رفتم از اتاق بیرون که دیدم جک داره میره پس صداش کردم
-جک
¢بله قربان
-چی شد
¢قربان انقدر زدم که بیهوش شدن
-چیکار کردی چقدر زدی
¢فکر کنم تا۲۰۰رفت
-فقط گمشو برو دکتر خبر کن
¢چشم
بعد از اینکه جک رفت رفتم تو اتاقی که یوری توش بود زنجیر هارا از دورش باز کردم و براید استایل بغلش کردم بردم گذاشتمش رو تخت تا دکتر بیاد اخه من چطوری تونستم این بلا را سرش بیارم
دیدگاه ها (۱)

پدرخواندهـــــــــــــــــــــــــــــــپارت۲۳زبان راویدکتر ...

پدرخواندهـــــــــــــــــــــــــــپارت۲۴وقتی یوری گفتم از ...

پدرخواندهــــــــــــــــــــــــــــــپارت۲۱-خب حالا بگو بب...

پدرخواندهــــــــــــــــــــــــــــــــپارت۲۰گوشیا که قطع ...

P. 17

P. 16

وقتی دخترشو دوست نداشت 💔پارت آخر‌ویو تهیونگبدو بدو به سمت ان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط