دست هایش را زیر چشم هایش گرفته بود و اشک میریخت

دست هایش را زیر چشم هایش گرفته بود و اشک میریخت
باخودش میگفت:
‹نمیذارم از چشمام بیوفتی...
عاشقی داشت تلاش میکرد عشقش را نگه دارد
به ضریح چشمش دخیل بسته بود
قافل از اینکه دلبرش
دینش را قبول ندارد...

امیر نوشت🖋️
دیدگاه ها (۰)

حواسم را ندیدیپرت شد همین گوشه کنارهانمیدانم چسبید به گوشه ی...

همیشه فکر کن...تو یِه دنیای شیشه ایزندگی میکنی...پس بطرف کسی...

𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔p3روی پاهایش ایستاد. یک بار دیگر ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۹: شب اولدر اتاق بسته شد.صدای قدم‌های یه‌...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 152✦..........................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط