دخترک زیبا با پسرک مارباز ✨🐍
دخترک زیبا با پسرک مارباز ✨🐍
پارت۱۷
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[چند دقیقه بعد... مسیر برگشت به عمارت پروانه🌸]
زنیتسو:*با شونههای افتاده راه میرفت.* ...همه زحمتام به باد رفت...
اینوسکه:*همچنان درحال راه رفتن.* من فقط گشنمه.🗿🍚
تانجیرو:*لبخند آرومی زد.* حداقل مطمئن شدیم اوبانای-سان و میتسوری-سان سالم راه افتادن.
زنیتسو:*آه کشید.* آره... ولی هیچ مدرکی گیرمون نیومد...🗿💔
اینوسکه:*یهویی ایستاد.*
تانجیرو: هه؟😀
اینوسکه:*یه درخت رو نشون داد.* اون بالا... میوه!🗿✨
زنیتسو:*همون لحظه سرشو بالا گرفت.*کدوم...؟
{تق!}
اینوسکه:*قبل از اینکه کسی چیزی بگه، از درخت بالا پرید.* 🗿🌳
تانجیرو: اینوسکه! آرومتر!
اینوسکه:*یه شاخه رو تکون داد.*
{تق تق تق...}
[چند تا میوه مستقیم روی سر زنیتسو افتاد.🍎💥]
زنیتسو: آخخخخخخ!😭💔
تانجیرو:*دیگه نتونست جلوی خندهشو بگیره.* 😂
اینوسکه:*از بالای درخت.* دیدی؟ برات میوه چیدم.🗿✨
زنیتسو:*سرشو ماساژ داد.* اینو میگی محبت؟!🗿💢
{چند دقیقه بعد...}
{هر سه به درِ عمارت پروانه رسیدن.}
آئویی:*همین که دیدشون، دست به سینه ایستاد.* بالاخره برگشتین؟
تانجیرو:*با خجالت.* بله...
آئویی:*نگاهش روی لباسهای خاکی و برگهای روی سرشون افتاد.* شما سه نفر... دقیقاً کجا بودین؟😐
زنیتسو:*یهویی گفت.* پیادهروی!😀💦
اینوسکه:*کاملاً عادی.* داشتیم اوبانای و میتسوری رو تعقیب میکردیم.🗿🍚
زنیتسو:*سرشو کوبید به دیوار.* نههههههه! بازم لو داد!😭💔
آئویی:*یه آه کشید.* واقعاً هیچ امیدی به شما نیست...
همه:*زدن زیر خنده.* 😂
ادامه دارد...🐍🎀
نویسنده ✍️: خووووووو😂🐍🎀 این بار هم اینوسکه رک و راست همه چیزو لو داددددد🤣🍚 تازه آخرشم با میوه زدن تو سر زنیتسو خواست محبت کنههههه🗿💥 نظرتون؟🤓 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت۱۷
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی اومد کمک نویسنده🗿🎀)
[چند دقیقه بعد... مسیر برگشت به عمارت پروانه🌸]
زنیتسو:*با شونههای افتاده راه میرفت.* ...همه زحمتام به باد رفت...
اینوسکه:*همچنان درحال راه رفتن.* من فقط گشنمه.🗿🍚
تانجیرو:*لبخند آرومی زد.* حداقل مطمئن شدیم اوبانای-سان و میتسوری-سان سالم راه افتادن.
زنیتسو:*آه کشید.* آره... ولی هیچ مدرکی گیرمون نیومد...🗿💔
اینوسکه:*یهویی ایستاد.*
تانجیرو: هه؟😀
اینوسکه:*یه درخت رو نشون داد.* اون بالا... میوه!🗿✨
زنیتسو:*همون لحظه سرشو بالا گرفت.*کدوم...؟
{تق!}
اینوسکه:*قبل از اینکه کسی چیزی بگه، از درخت بالا پرید.* 🗿🌳
تانجیرو: اینوسکه! آرومتر!
اینوسکه:*یه شاخه رو تکون داد.*
{تق تق تق...}
[چند تا میوه مستقیم روی سر زنیتسو افتاد.🍎💥]
زنیتسو: آخخخخخخ!😭💔
تانجیرو:*دیگه نتونست جلوی خندهشو بگیره.* 😂
اینوسکه:*از بالای درخت.* دیدی؟ برات میوه چیدم.🗿✨
زنیتسو:*سرشو ماساژ داد.* اینو میگی محبت؟!🗿💢
{چند دقیقه بعد...}
{هر سه به درِ عمارت پروانه رسیدن.}
آئویی:*همین که دیدشون، دست به سینه ایستاد.* بالاخره برگشتین؟
تانجیرو:*با خجالت.* بله...
آئویی:*نگاهش روی لباسهای خاکی و برگهای روی سرشون افتاد.* شما سه نفر... دقیقاً کجا بودین؟😐
زنیتسو:*یهویی گفت.* پیادهروی!😀💦
اینوسکه:*کاملاً عادی.* داشتیم اوبانای و میتسوری رو تعقیب میکردیم.🗿🍚
زنیتسو:*سرشو کوبید به دیوار.* نههههههه! بازم لو داد!😭💔
آئویی:*یه آه کشید.* واقعاً هیچ امیدی به شما نیست...
همه:*زدن زیر خنده.* 😂
ادامه دارد...🐍🎀
نویسنده ✍️: خووووووو😂🐍🎀 این بار هم اینوسکه رک و راست همه چیزو لو داددددد🤣🍚 تازه آخرشم با میوه زدن تو سر زنیتسو خواست محبت کنههههه🗿💥 نظرتون؟🤓 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۲۸۹
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط