پارت
پارت ۱۵
اونقدر توی همون حالت موند تا یونجون کم کم آروم گرفت و خوابش برد کمی عقب تر
اومد و درحالی که به صورت رنگ پریده و بی روحش خیره بود آروم شروع کرد به
نوازش کردن موهاش ..
حاال که یونجون خواب بود شاید میتونست یکم خودش رو خالی کنه و به اشک هاش اجازه
بده روی صورتش جاری شن ، اینکه روز به روز ضعیف تر شدنش رو میدید و کاری از
دستش برنمیومد شده بود عذاب هر روزش
روزها تمام فکرش شده بود از دست دادن هیونگش و شب ها کابوسش رو میدید ، دقیقا
تاوان چی رو داشتن پس میدادن ؟ چرا باید با وجود سن کمشون این همه زجر میکشیدن ؟
اینکه یونجون با وجود حال بدش چیزی نمیگفت و تحمل میکرد براش دردناک تر بود ..
***
ـ هیونگ ؟
صدای سرفه هاش میومد و احتماال داشت خون باال میاورد ، بالخره وارد اتاق شد و با دیدن
ملحفه ی پر از خون و یونجونی که دیگه حتی جون نداشت باال بیاره مواجه شد ، فورا به
سمتش دوید و سعی کرد با نوازش کردن کمرش کمکش کنه آروم شه ولی فایده نداشت
چندباری خواست باال بیاره و جوری سرفه میکرد که سوبین حس میکرد گلوش داره زخم
میشه ، به سرش چنگ انداخت و سعی کرد چیزی بگه ولی تنها چیزی که از گلوش خارج
شد ناله ی عاجزانه ای بود که از س ر درد بود
سوبین هول شده بود ، نمیدونست چطور باید آرومش کنه و یونجون هرلحظه داشت رنگ
پریده تر و ضعیف تر میشد سعی کرد حدس بزنه چی میخواد بگه
ـ درد داری هیونگ ؟
با تکون دادن سرش متوجه شد درد داره خواست بره قرص هاش رو بیاره ولی یونجون
دوباره شروع کرد به باال آوردن ، سردرگم دستی توی موهاش کشید .. تمام بدنش یخ کرده
بود و حتی خودش هم داشت میلرزید ، یونجون مثل همیشه نبود ..
ـ هیونگ میرم قرص هات رو بیارم
از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه دوید ، اونقدر هول بود که موقع پیدا کردن قرص ها
چند تا چیز دیگه هم زمین انداخت .. هنوز پیداشون نکرده بود که یهو همونجا خشکش زد و
تمام وجودش توی سرما فرو رفت ، دیگه صدای یونجون نمیومد ..
اونقدر توی همون حالت موند تا یونجون کم کم آروم گرفت و خوابش برد کمی عقب تر
اومد و درحالی که به صورت رنگ پریده و بی روحش خیره بود آروم شروع کرد به
نوازش کردن موهاش ..
حاال که یونجون خواب بود شاید میتونست یکم خودش رو خالی کنه و به اشک هاش اجازه
بده روی صورتش جاری شن ، اینکه روز به روز ضعیف تر شدنش رو میدید و کاری از
دستش برنمیومد شده بود عذاب هر روزش
روزها تمام فکرش شده بود از دست دادن هیونگش و شب ها کابوسش رو میدید ، دقیقا
تاوان چی رو داشتن پس میدادن ؟ چرا باید با وجود سن کمشون این همه زجر میکشیدن ؟
اینکه یونجون با وجود حال بدش چیزی نمیگفت و تحمل میکرد براش دردناک تر بود ..
***
ـ هیونگ ؟
صدای سرفه هاش میومد و احتماال داشت خون باال میاورد ، بالخره وارد اتاق شد و با دیدن
ملحفه ی پر از خون و یونجونی که دیگه حتی جون نداشت باال بیاره مواجه شد ، فورا به
سمتش دوید و سعی کرد با نوازش کردن کمرش کمکش کنه آروم شه ولی فایده نداشت
چندباری خواست باال بیاره و جوری سرفه میکرد که سوبین حس میکرد گلوش داره زخم
میشه ، به سرش چنگ انداخت و سعی کرد چیزی بگه ولی تنها چیزی که از گلوش خارج
شد ناله ی عاجزانه ای بود که از س ر درد بود
سوبین هول شده بود ، نمیدونست چطور باید آرومش کنه و یونجون هرلحظه داشت رنگ
پریده تر و ضعیف تر میشد سعی کرد حدس بزنه چی میخواد بگه
ـ درد داری هیونگ ؟
با تکون دادن سرش متوجه شد درد داره خواست بره قرص هاش رو بیاره ولی یونجون
دوباره شروع کرد به باال آوردن ، سردرگم دستی توی موهاش کشید .. تمام بدنش یخ کرده
بود و حتی خودش هم داشت میلرزید ، یونجون مثل همیشه نبود ..
ـ هیونگ میرم قرص هات رو بیارم
از جاش بلند شد و به سمت آشپزخونه دوید ، اونقدر هول بود که موقع پیدا کردن قرص ها
چند تا چیز دیگه هم زمین انداخت .. هنوز پیداشون نکرده بود که یهو همونجا خشکش زد و
تمام وجودش توی سرما فرو رفت ، دیگه صدای یونجون نمیومد ..
- ۲.۹k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط