صبح:
صبح:
همه بیدار شدن به جز میزوکی
سو داره با نیری صبحانه درست میکنه
ساکورا دسشوییه و داره صورتشو میشوره مومو هم سر میز نشسته و تو فکره
که میزوکی بیدار میشه میاد تو حال
چشماشو باز میکنه و میگه: هاااا شما نفله ها هنوز اینجایین
سو: انگار میزوکی کمی عصبانیه 😂
نیری: بجاش صبحانه درست کردیم
میزوکی:کی دسشوییه میخوام برم دسشویی
نیری:ساکوراعه
میزوکی: اهان
میزوکی میره رو مبل میشنه تا ساکورا بیاد
میزوکی: صبح بخیر مومو
مومو:....
میزوکی: مومووو
مومو: ها چیه عا.عام با. م.من کاری داشتی؟
میزوکی: فقط میخواستم بگم صبح بخیر
مومو:اهان
ذهن میزوکی: امروز چش شد ولش بابا به من چه
نیری حرفاشونو شنیده بود
ذهن نیری: یعنی مومو چش شده چرا امروز انقدر عجیبه
ساکورا از دسشویی میاد
میزوکی: بلاخره بعد ۳ سال اومدی
ساکورا: خودت دیر میای احمق!
میزوکی : نه بابا
بعد میزوکی نیری دسشویی و صبحانه آماده میشه و میچیننش رو میز بعد هم میان سر میز میشینن
ساکورا و میزوکی و مومو هر ۳ تاشون تو فکرن
نیری در گوش سو میگه: اینا چشون شده ؟
سو به نیری میگه : نمیدونم
ذهن ساکورا: باید یجوری میزوکی رو راضی کنم بهم اون حرکات رو یاد بده
ذهن میزوکی: دیشب اون لحظه درسته این چیز عادیه ولی چرا من خب ساکورا و میزوکی خیلی بهم میان ولی چرا بعد این همه زمان هنوز اون حسو دارم مگه نگفتن کمکم میکنن پس چرا من کمکی نمیبینم
ذهن میزوکی: باید دوباره یاد گرفتن اون تمرینات رو به شکل پرومکس رو هم یاد بگیرم
که یهو سو میگه : بچه ها چیشده؟ چرا انقدر تو فکرین ؟
ساکورا به یه نگاه سنگین به میزوکی نگاه میکنه و میگه: چون!
میزوکی حرفش رو قطع میکنه و میگه: عمرا هیچ وقت بهت یاد نمیدم
ساکورا بلند میشه و صداشو بلند تر میکنه و میگه: دد آخه چراا
میزوکی هم دستاشو میکوبونه رو میز و بلند میشه و با صدای بلند میگه: چون نمیخوامم
ساکورا: پس نظرت چیه دوئل داشته باشیم؟
همه بیدار شدن به جز میزوکی
سو داره با نیری صبحانه درست میکنه
ساکورا دسشوییه و داره صورتشو میشوره مومو هم سر میز نشسته و تو فکره
که میزوکی بیدار میشه میاد تو حال
چشماشو باز میکنه و میگه: هاااا شما نفله ها هنوز اینجایین
سو: انگار میزوکی کمی عصبانیه 😂
نیری: بجاش صبحانه درست کردیم
میزوکی:کی دسشوییه میخوام برم دسشویی
نیری:ساکوراعه
میزوکی: اهان
میزوکی میره رو مبل میشنه تا ساکورا بیاد
میزوکی: صبح بخیر مومو
مومو:....
میزوکی: مومووو
مومو: ها چیه عا.عام با. م.من کاری داشتی؟
میزوکی: فقط میخواستم بگم صبح بخیر
مومو:اهان
ذهن میزوکی: امروز چش شد ولش بابا به من چه
نیری حرفاشونو شنیده بود
ذهن نیری: یعنی مومو چش شده چرا امروز انقدر عجیبه
ساکورا از دسشویی میاد
میزوکی: بلاخره بعد ۳ سال اومدی
ساکورا: خودت دیر میای احمق!
میزوکی : نه بابا
بعد میزوکی نیری دسشویی و صبحانه آماده میشه و میچیننش رو میز بعد هم میان سر میز میشینن
ساکورا و میزوکی و مومو هر ۳ تاشون تو فکرن
نیری در گوش سو میگه: اینا چشون شده ؟
سو به نیری میگه : نمیدونم
ذهن ساکورا: باید یجوری میزوکی رو راضی کنم بهم اون حرکات رو یاد بده
ذهن میزوکی: دیشب اون لحظه درسته این چیز عادیه ولی چرا من خب ساکورا و میزوکی خیلی بهم میان ولی چرا بعد این همه زمان هنوز اون حسو دارم مگه نگفتن کمکم میکنن پس چرا من کمکی نمیبینم
ذهن میزوکی: باید دوباره یاد گرفتن اون تمرینات رو به شکل پرومکس رو هم یاد بگیرم
که یهو سو میگه : بچه ها چیشده؟ چرا انقدر تو فکرین ؟
ساکورا به یه نگاه سنگین به میزوکی نگاه میکنه و میگه: چون!
میزوکی حرفش رو قطع میکنه و میگه: عمرا هیچ وقت بهت یاد نمیدم
ساکورا بلند میشه و صداشو بلند تر میکنه و میگه: دد آخه چراا
میزوکی هم دستاشو میکوبونه رو میز و بلند میشه و با صدای بلند میگه: چون نمیخوامم
ساکورا: پس نظرت چیه دوئل داشته باشیم؟
- ۱۶۶
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط