″Desirée″
″Desirée″
Part:۴
تهیونگ:بابا خودش مطمعن باش بلده مخ بزنه
چشمک زد و بلند شد و به سمت حیاط پشتیشون رفت که ببینه مامانش و خدمتکارا دارن چیکار میکنن.
اروم وارد حیاط شد قبل از اینکه بتونه فضا رو تحلیل کنه. محکم توی سینه مرد قد بلندی خورد دستشو رو سرش گذاشت و کنار رفت. فکر کرد یکی از خدمتکارایی که پدرش استخدام کرده برای امروز ..
کوک: هی تو
تهیونگ نگاهی به اون فرد کرد و خندید
تهیونگ:آمدی چترمو بهم پس بدی.؟
با لبخند عجیبی گفت اما کوک تعجب کرده بود که پسر بزرگی مثل اون باید بخاطر به چتر آنقدر خوشحال بشه.. مرد مسن تری نزدیکشون شد که قیافش و کامل به خاطر داشت اون دوست صمیمی پدرش بود (ما پدر کوک و پ.ک مینویسم)
پ.ک:کوک شناختیش؟
خنده ای کرد و نگاهی به تهیونگ کرد
تهیونگ با تعجب به کوک نگاه کرد
تهیونگ:این کوکیه؟
کوک اخمی کرد .
پ.ک: اره. چقدر بزرگ شدی تهیونگ
و موهای تهیونگ و بهم ریخت .پدر تهیونگ هم به جمعشون پیوست و اونا رو دعوت کرد به داخل ..
کوک تمام مدت ساکت نشسته بود درحالی که تهیونگ پر انرژی تعریف میکرد براش بچگیاشونو و هراز گاهی هم میپرسید که یادته؟ و کوک فقط سرشو تکون میداد .
تهیونگ: وایییی یادته آمده بودی خونمون داشتیم باهم شیرینی خامه ای میخورـ...
کوک برگشت سمت تهیونگ و نگاه ترسناکی بهش انداخت
کوک:دستشویی کجاست.؟
تهیونگ از رفتار کوک ناراحت شد . البته خودش هم زیاده رویی کرده بود اون دوستی نداشت و با دیدن دوست قدیمیش یکم زیادی تحت تاثیر قرار گرفته بود.. همینجوری که با خودش کلنجار میرفتم به دور شدن کوک نگاه کرد..
پ.ته: ازدواج نکردی دیگه؟
پ.ک: نه بخاطر کوک بیخیال شدم.
پ.ته:وایی اگه یه دختر داشتی میتونستیم فامیل هم بشیم؟
تهیونگ توی سکوت گوش میداد.
پ.ک:واااا الآنم فامیلیم تازه این دوتا میتونن باهم ازدواج کنن؟
خنده کرد و به تهیونگ نگاه کرد.
پ.ته: منظورت چیه؟
پ.ک:.....
Part:۴
تهیونگ:بابا خودش مطمعن باش بلده مخ بزنه
چشمک زد و بلند شد و به سمت حیاط پشتیشون رفت که ببینه مامانش و خدمتکارا دارن چیکار میکنن.
اروم وارد حیاط شد قبل از اینکه بتونه فضا رو تحلیل کنه. محکم توی سینه مرد قد بلندی خورد دستشو رو سرش گذاشت و کنار رفت. فکر کرد یکی از خدمتکارایی که پدرش استخدام کرده برای امروز ..
کوک: هی تو
تهیونگ نگاهی به اون فرد کرد و خندید
تهیونگ:آمدی چترمو بهم پس بدی.؟
با لبخند عجیبی گفت اما کوک تعجب کرده بود که پسر بزرگی مثل اون باید بخاطر به چتر آنقدر خوشحال بشه.. مرد مسن تری نزدیکشون شد که قیافش و کامل به خاطر داشت اون دوست صمیمی پدرش بود (ما پدر کوک و پ.ک مینویسم)
پ.ک:کوک شناختیش؟
خنده ای کرد و نگاهی به تهیونگ کرد
تهیونگ با تعجب به کوک نگاه کرد
تهیونگ:این کوکیه؟
کوک اخمی کرد .
پ.ک: اره. چقدر بزرگ شدی تهیونگ
و موهای تهیونگ و بهم ریخت .پدر تهیونگ هم به جمعشون پیوست و اونا رو دعوت کرد به داخل ..
کوک تمام مدت ساکت نشسته بود درحالی که تهیونگ پر انرژی تعریف میکرد براش بچگیاشونو و هراز گاهی هم میپرسید که یادته؟ و کوک فقط سرشو تکون میداد .
تهیونگ: وایییی یادته آمده بودی خونمون داشتیم باهم شیرینی خامه ای میخورـ...
کوک برگشت سمت تهیونگ و نگاه ترسناکی بهش انداخت
کوک:دستشویی کجاست.؟
تهیونگ از رفتار کوک ناراحت شد . البته خودش هم زیاده رویی کرده بود اون دوستی نداشت و با دیدن دوست قدیمیش یکم زیادی تحت تاثیر قرار گرفته بود.. همینجوری که با خودش کلنجار میرفتم به دور شدن کوک نگاه کرد..
پ.ته: ازدواج نکردی دیگه؟
پ.ک: نه بخاطر کوک بیخیال شدم.
پ.ته:وایی اگه یه دختر داشتی میتونستیم فامیل هم بشیم؟
تهیونگ توی سکوت گوش میداد.
پ.ک:واااا الآنم فامیلیم تازه این دوتا میتونن باهم ازدواج کنن؟
خنده کرد و به تهیونگ نگاه کرد.
پ.ته: منظورت چیه؟
پ.ک:.....
- ۳.۴k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط