رمان : مادام کوچولوی کیم

رمان : مادام کوچولوی کیم
part :2

نورِ ملایمِ خورشید از لایِ پرده‌هایِ حریر، مستقیم رویِ صورتِ مادام کوچولو افتاد. برخلافِ روزهایِ معمولی، امروز حسِ خیلی خوبی داشت. دخترکِ چهارده‌ساله‌ای که با یه لبخندِ ریز و چشم‌هایِ نیمه‌باز، به سقفِ اتاقش خیره شده بود، اولین کاری که کرد این بود که پتو رو تا رویِ chin (چونه) بالا کشید و یه خمیازه بلند کشید.

اون می‌دونست که توی این خونه، هر لحظه می‌تونه یه اتفاقِ شیرین بیفته. اینجا فقط یه خونه نبود؛ اینجا قلمرویِ تهیونگ بود، مردی که شاید برایِ کلِ دنیا، یه نامِ ترسناک و یه چهره‌یِ جدیِ مافیایی داشت، اما برایِ اون، فقط «بابا» بود. همون مردی که وقتی پاش به اتاقِ اون می‌رسه، تمامِ اون ابهتِ مافیایی، مثلِ برفِ زیرِ آفتاب آب می‌شه و فقط یه پدرِ مهربون باقی می‌مونه.

صدایِ قدم‌هایِ آرومی از راهرو شنیده شد. درِ اتاق با یه ضربه‌یِ خیلی نرم باز شد. تهیونگ با همون لبخندِ همیشگی که فقط مخصوصِ دخترِ خودش بود، وارد شد. یه پیراهنِ سفیدِ ساده و باز به تن داشت که نشون می‌داد امروز قرار نیست با اون کت‌وشلوارهایِ رسمی و جدیِ جلساتِ مافیا باشه.

«بیدار شدی پرنسسِ من؟» تهیونگ با صدایِ بم اما بسیارِ گرمش پرسید و رفت لبه‌یِ تخت نشست. دستش رو آروم رویِ موهایِ دخترش کشید. «امروز هوا خیلی عالیه. فکر کنم عمو جیمین و عمو جینگ‌کوک از صبحِ زود نشستن تویِ باغچه و منتظرن که تو بیای پایین تا صبحانه‌یِ مخصوصت رو با هم بخوریم.»

مادام کوچولو با چشم‌هایِ برق‌زده و پر از انرژی، سریع نشست رویِ تخت. «واقعاً؟ عمو جینگ‌کوک باز هم داره با اون همه آشپزیِ عجیب‌غریبش امتحان می‌کنه؟»

تهیونگ خندید، یه خنده‌یِ از تهِ دل که فقط تویِ این خونه شنیده می‌شد. «بله، شنیدم می‌خواست یه نوع پنکیکِ با طعمِ توت‌فرنگی درست کنه که مخصوصِ توئه. پس عجله کن، قبل از اینکه عمو جیمین کلِ میز رو با اون حرف‌هایِ بامزه‌اش خالی کنه!»

دخترک با هیجان از تخت پایین پرید. اون عاشقِ این بود که چطوری تمامِ این آدم‌هایِ قدرتمند، وقتی پایِ اون وسط میاد، مثلِ دو تا بچه شاد و سرحال می‌شن. برایِ اون، اونا فقط «عموهایِ مهربونش» بودن که همیشه وقتی می‌خواست یه چیزِ جدید یاد بگیره یا یه سوالِ کنجکاوانه‌یِ عجیب بپرسه، با کمالِ میل براش توضیح می‌دادن.

وقتی از پله‌هایِ عریضِ چوبی پایین می‌رفت، بویِ قهوه‌یِ تازه و بویِ پنکیک‌هایِ گرمِ جینگ‌کوک کلِ فضایِ سالن رو پر کرده بود. در پایینِ پله‌ها، جیمین رو می‌دید که داشت با یه شور و حالِ خاص، میز رو مرتب می‌کرد و با هر بارِ شنیدنِ صدایِ پله‌ها، با اون چشم‌هایِ مهربونش به سمتِ بالا نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد.

«اومدی بالاخره! خوش اومدی مادام کوچولو!» جیمین با لحنی پر از محبت گفت و منتظر موند تا دخترک بدوئه سمتش.

امروز، یه روزِ معمولی در خانواده‌یِ کیم نبود؛ امروز یه روزِ پر از خنده‌یِ دخترک و عشقِ مافیاهایِ مهربون بود.

***
دیدگاه ها (۱)

رمان: مادام کوچولوی کیم part:3صبحانه در سالنِ اصلیِ عمارت، م...

رمان : مادام کوچولوی کیم part :4بعد از آن صبحانه‌یِ پر از خن...

رمان : مادام کوچولوی کیم part :1خورشید هنوز با تردید از پشتِ...

رمان جدید آوردم براتوننام رمان :مادام کوچولوی کیم ژانر : اکش...

[ادامه...]صبح روز بعد...صدای جاروبرقی کل خونه رو برداشته بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط