part;60

زخم های رقم خورده))

بعد از اینکه همه نهار خوردن از میز بلند شدن....

پدر رزا برای اینکه کمی این جو سنگین آروم تر شه پیشنهاد داد و گفت:

__بچه ها نظرتون درباره گُلف چیه.

مادر رزا زودتر از همه جواب داد:

(الان الکساندر خستست بهتره بره استراحت کنه)

رزا و تهیونگ هم حرف مادر رزا رو تایید کردن..

__ای نامردا شما همتون پشت مادرتون رفتید.

تهیونگ با شیطنت گفت:

__عمو جان آدم همیشه باید پیشه برگ برندش بایسته.

رزا هم خندید پدر رزا دستش را بالا برد و گفت:

__خیله خب تسلیم عدالت شما سه نفر میشم

الکساندر که داشت این صحنه ی شیرین و طنز رو بین این چهارنفر تماشا میکرد سرش رو با تاَسف تکون داد....

__ولی من با نظر عمو جان موافقم.

پدر رزا به شونه ی الکساندر ضربه ی آرومی زد..

__آفرین پسرم تو مثل اینا نامرد نباش..

صدای اعتراض رزا تازه بلند شد..

(پدرجان من کجا نامردم فقط نظر مامان منطقی تر بود الکساندر تازه برگشته باید استراحت ....

الکساندر حرف رزا رو قطع کرد و بجای اون ادامه داد..

__به اندازه کافی استراحت کردم الان فقط میخوام که دور هم باشیم .

همین حرف الکساندر اونقدری تاثیر گذار بود که هر چهارنفر ساکت شدند و فقط سرشون رو به نشونه ی تایید تکون دادن...


..................................................................

کل خانواده وارد باغ شد زمین گلف اماده بازی بود چون هواآفتابی بود هرکی برای خودش کلاه آفتابی آورده بود...

رزا و مادرش که از گلف هیچ سر در نمیوردن فقط گوشه ای که سایه هست نشستند ...

و بازی این سه نفر رو تماشا میکردند .کی قراره بیشترین امتیاز و پایین ترین امتیاز رو داشته باشه؟


..................................................................

در آخر پدر رزا برنده شد ..

__هوو دیدید گفتم که برنده منم بهرحال گلف نیاز به یه فرد تجربه دار داره..

__ولی عموجان شما خوب میدونید که من تازه بازی گلف رو یاد گرفتم و امکانش کم بود .

که بتونم حریف شما باشم ولی.ولی الکساندر چی اون که تو این بازی استعداد داره پس اونی که باید شرم کنه الکساندره نه من .

الکساندر از دیدن غر زدنای تهیونگ که لذت میبرد سعی کرد پیاز داغ این باخت رو بیشتر کنه..

__درسته که من زیاد بازی کردم و اینم گردن میگیرم که باخت دادم ولی تو چی تهیونگ جلوی زنت شرم سار شدی .

__الکساندر (عصبانی)

__چرا عصبانی شدی ؟(خنده)آهان فهمیدم حتما بخاطره اینه که همچین باخت بزرگی دادی بجای اینکه به اون هیکل درشتت بنازی کمی باختاتو گردن بگیر..


تهیونگ‌ چوب گُلفی که تو دستش بود رو محکم گرفت و یکی زد به با.سن الکساندر..


__آخ چته وحشی.

__حقته تا تو باشی با من اینجوری حرف نزنی.

__هعی پسراکافیه اصلا شما دوتا بردید من باختم (خنده)


....‌.............................................................

رزا که از شدت خندیدن به این سه نفر نفسش بالا نمیومد بالاخره یه سوال ذهنش رو درگیر کرد....


ادامه دارد..
دیدگاه ها (۵)

part:59

part:58

part:5۷

part:56

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط