من به اينكه آدميزاد در غايت امر، دلش به چي خوش مي شود و چ

من به اينكه آدميزاد در غايت امر، دلش به چي خوش مي شود و چي مي خواهد. و اينكه دم مرگ ياد چي مي افتد و اين قبيل چيزها، خيلي فكر مي كنم.
و حالا كه به خيال خودم خيلي حاليم است و چم و خم زندگيم دستم آمده و گمان مي كنم كه جز آن دسته از آدم هايي هستم كه خيلي كم غمگين و متاسف و محسور مي شوند، فهميده ام كه آن چيز غريب و ناياب و اثيري، چيزي بايد باشد شبيه همين آفتاب سست و بي حال زمستان هاي انزلي، يا شبيه بوي شور و شرجي دريا؛ شبيه روزنيست از دل من تا دل دوستم، كه آن سر كشور زندگي مي كند، يك چيز طبيعي، مثل نقطه ي جوش آب يا كلوروفيل هاي برگ درخت كاج.
برايم مثل همين روزِ توي عكس روشن است كه آن چيزي كه حاصل حيات پربها و والاي آدميست، از جنس هيچ كدام از ارزشهاي سرمايه دارانه اي نيست كه از وقتي يادم است توي گوشم خوانده اند، از جنس تقاعد و تكاثر و تفاخرهاي پوچي نيست كه همه قردادهايي هستند كه خودمان نوشته ايم سرش با دنيا دعوا داريم.
حالا كه بيست و شش ساله ام، برايم اهميتي ندارد كه هنوز نفهميده ام حاصلم از حيات چيست، درعوض خوشحالم كه اقل كم، درين دنياي وانفسا، مي دانم كه چي از بها تهيست و چي به قيمت آدميتم تمام مي شود.
ء
نكو گفت لقمان كه "نازيستن
به از ســالها بر خــطا زيستن"
دیدگاه ها (۰)

بر حديث من و حسن تو نيافزود كسيحـد همينست سخن داني و زيبايي ...

چاي را كه در قهوه خانه ي كنار مرداب خورديم، به عادت هميشه سك...

به ياد روزهايي كه بهاري بود و حال همه خيلي خوب بود؛ و تنها غ...

وقتي ماجرا تمام شد و خواستي برگردي پيش من، برايم صداي مرغ ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط