از لحظه ی جدایی دیگر سخن نمی گفت

از لحظه ی جدایی دیگر سخن نمی گفت

فهمیده بودم اما چیزی به من نمی گفت

 

گفتم که می توانیم با هم دوباره باشیم؟

لبخند بی جوابش از ما شدن نمی گفت

 

آتش به جان آتش افتاده بود اینجا

اما سیاوش عشق از سوختن نمی گفت

 

آرام گریه می کرد یعقوب پیر کنعان

می مرد قطره قطره از پیرهن نمی گفت

 

بازار برده داران مصری پر از زلیخاست

اما نگاه یوسف از خواستن نمی گفت

 

سردار سر به داران ، هنگام سنگ باران

حتی به روی شبلی پیمان شکن نمی گفت

 

دل بود روی دوشم تابوت آرزوها

در خاک می شد اما هیچ از کفن نمی گفت

 

بر صفحه ی نگاهش تصویر مرده ی عشق

تکرار رفتنی که از آمدن نمی گفت
دیدگاه ها (۱)

مثل یک ساعت از رونق و کار افتادههر که در عشق رکب خورده کنار ...

قسم به عشق ، که گمگشته ی دلم بودیاگر کنار تو بودم ، مکملم بو...

کلماتی بفرستکه خلاصم کند از دلتنگی  که منــوّر بزند در روحم ...

من اگر جای ِ تو بودم عاشق ِ "من" میشدم دلبر ِ ابرو طلای ِ چش...

تو را می‌بخشم، نه به این خاطر که زخم‌هایت درد نداشتند، و نه ...

بازی خطرناکپارت : ۲۴ باران شدتش بیشتر شده بود و قطره‌های درش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط