عشق اجباری پارت هشتم

عشق اجباری پارت هشتم
همین طور که داشتم به سمت سالن میرفتم یک دفعه یادم اومد که...
فلش بک به گذشته:
سوزان(خواهر کوچیک آماندا):
وای نگم برات از بس خوشگله همه میخوانش موهای بوره و چشماش هم سبز تیره🤧
آماندا: کی... اهان رامون رو میگی؟
+آره دیگه.
_ خب... میدونی اینجور چیزا واسه من مهم نیست من هنوز هم از پسرا متنفرم.
+اه تو زیادی بدجنسی...
زمان حال:
درسته سوزان گفت که پسره بوره و چشماش هم سبز تیره بود ولی اینکه...
مشخصات همون پسرس!
ای داد نکنه... با سرعت نور به سمت سالن رفتم و داشتم تمام سعیم رو میکردم که پسره رو پیدا کنم تا بلکه بتونم به خودم ثابت کنم که خیالاتی شدم و اون پسره رامون نیست.
تقریبا نزدیک جایگاه بود که با دیدن پسره روی جایگاه قلبم اومد توی دهنم.
نه... این... این امکان نداره...
رامون زل زده بود به من و این باعث میشد هر لحظه بیشتر بترسم تا اینکه شروع به حرف زدن کرد.
رامون: خانم ها و آقایون خیلی از اینکه به اینجا اومدید ممنونم، من بعد از حرف زدن با چند خانم یک نفر رو پیدا کردم که به نظرم اون تنها کسی هست که لیاقت همسر من بودن رو داره و اون کسی نیست جز...
خب دیگه واسه فعلا بسه تا بعدا بای😁
یکم حرصتون بدم😂😂
دیدگاه ها (۴)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p43شب...قلعه برخلاف همیشه شلوغ‌تر بود.صدا...

پارت ۶که یهو داشتم میخوردم زمین که دیدم شوگا اومد و با جادوی...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p21چند دست لباس خ...

#قلبی_در_دو_بدنP1*ویو ات*ساعت شیش صبح با صدای زنگ گوشیم از خ...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

رمان تهیونگ

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت9ویو اتبه سم...

Crimson silence (p17)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط