نفرین به زندگی! به همین روزهای سرد

نفرین به زندگی! به همین روزهای سرد
این روزهای سردِ تهی از نبرد و مرد

حسِ پرنده بودنم از دست رفته است
من ماندم و همین قفس و میله های سرد

کو خاطراتِ آبی ام؟ آن لحظه های سبز
هر یک بدل شدند به یک اضطرابِ زرد

بی اتفاق می گذرند از کنارِ من
این روزهایِ بیهوده ی سرد و هرزه گرد

سهیل محمودی
دیدگاه ها (۳)

The Joke That Broke Us

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌و‌هشتم: بیدار شو---شانه‌اش را بستم.با د...

نفرین به زندگی! به همین روزهای سرد این روزهای سردِ تهی از نب...

در برگ ریز سرد پاییز دلماحساس غمگینی و غربت میکنم اطراف را  ...

ای فلات باستانیبوی هجران می‌دهیروی دست نارفیقانعاقبت جان می‌...

ویدا فیروززاده

جانم به این شعر؛؛ ای فلات باستانیبوی هجران می‌دهیروی دست نار...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁷...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~درِ اتاق بدون حتی یک ضربه، آرام باز...

غزلی که محمد بحرانی در رادیو شب خواندسه شنبه 3 بهمن 96.زنِ س...

سناریو گوجو و گتو ( درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط