𝑻𝒉𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒋𝒆𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒓 𝒌𝒊𝒎
𝑻𝒉𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒋𝒆𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒓 𝒌𝒊𝒎
𝒑𝒂𝒓𝒕 : ⁷
یونگی : چی ؟! از قصر رفته بیرون ؟!
جونگکوک : مگه چه اشکالی داره ؟!
و با گیجی به یونگی نگاه کرد
یونگی : اون بیرون خیلی خطرناکه ، اون بچه نمیتونه از خودش مراقبت کنه
جونگکوک : اولا ، جیمین بچه نیست دوما ، چند نفر از خدمتکارا باهاشن
یونگی : یکی باید مراقب همون خدمتکارای احمق باشه
تهیونگ : اوووووو...آقای مین غیرتی شده
یونگی : خفه شو
به تهیونگ گفت و به سمت جونگکوک برگشت
یونگی : کجا رفتن ؟
جونگکوک : بازار
یونگی بدون هیچ حرف دیگه ای سریع بلند شد و رفت
جونگکوک : مشکلش چیه ؟!
تهیونگ: خب...اون از جیمین خوشش میاد ولی نمیخواد قبول کنه
جونگکوک : واقعنی ؟! میخواد با جیمین ازدواج کنه ؟!
تهیونگ: مطمئن نیستم ، یونگی کسیو کردن نمیگیره اما شاید یه روزی واقعا اینکار رو بکنه
جونگکوک : بیا بهم نزدیکشون کنیم
و با چشمای براقش به تهیونک نگاه کرد
تهیونگ: چجوری ؟!
جونگکوک : نمیدونم
تهیونگ : باید صبر کنیم تا برگردن
با شنیدن صدایی از پشت سرشون برگشتم و خدمتکاری را دیدن که بهشون نزدیک میشد
خدمتکار تعظیم کوتاهی کرد و به جونگکوک نگاه کرد
خدمتکار : پادشاه برای امشب مهمانی ترتیب دادن ، باید آماده بشید
جونگکوک : مهمونی ؟! برای چی ؟!
خدمتکار : قراره چند شاهزاده خانم از کشور های دیگه برای ملاقات کردم با شما بیان
جونگکوک : من ؟!
خدمتکار : بله ، برای اتحاد بین دو کشور شما باید با یکی از آنها ازدواج کنین
با این حرف چشمان تهیونگ با شوک گشاد شد
تهیونگ: چ...چی ؟!
....ادامه دارد
𝑳𝒊𝒌𝒆 : ⁷⁰
𝒄𝒐𝒎𝒎𝒆𝒏𝒕 : ⁵⁵
ببخشید کم شد برای پارت بعدی جبران میکنم
𝒑𝒂𝒓𝒕 : ⁷
یونگی : چی ؟! از قصر رفته بیرون ؟!
جونگکوک : مگه چه اشکالی داره ؟!
و با گیجی به یونگی نگاه کرد
یونگی : اون بیرون خیلی خطرناکه ، اون بچه نمیتونه از خودش مراقبت کنه
جونگکوک : اولا ، جیمین بچه نیست دوما ، چند نفر از خدمتکارا باهاشن
یونگی : یکی باید مراقب همون خدمتکارای احمق باشه
تهیونگ : اوووووو...آقای مین غیرتی شده
یونگی : خفه شو
به تهیونگ گفت و به سمت جونگکوک برگشت
یونگی : کجا رفتن ؟
جونگکوک : بازار
یونگی بدون هیچ حرف دیگه ای سریع بلند شد و رفت
جونگکوک : مشکلش چیه ؟!
تهیونگ: خب...اون از جیمین خوشش میاد ولی نمیخواد قبول کنه
جونگکوک : واقعنی ؟! میخواد با جیمین ازدواج کنه ؟!
تهیونگ: مطمئن نیستم ، یونگی کسیو کردن نمیگیره اما شاید یه روزی واقعا اینکار رو بکنه
جونگکوک : بیا بهم نزدیکشون کنیم
و با چشمای براقش به تهیونک نگاه کرد
تهیونگ: چجوری ؟!
جونگکوک : نمیدونم
تهیونگ : باید صبر کنیم تا برگردن
با شنیدن صدایی از پشت سرشون برگشتم و خدمتکاری را دیدن که بهشون نزدیک میشد
خدمتکار تعظیم کوتاهی کرد و به جونگکوک نگاه کرد
خدمتکار : پادشاه برای امشب مهمانی ترتیب دادن ، باید آماده بشید
جونگکوک : مهمونی ؟! برای چی ؟!
خدمتکار : قراره چند شاهزاده خانم از کشور های دیگه برای ملاقات کردم با شما بیان
جونگکوک : من ؟!
خدمتکار : بله ، برای اتحاد بین دو کشور شما باید با یکی از آنها ازدواج کنین
با این حرف چشمان تهیونگ با شوک گشاد شد
تهیونگ: چ...چی ؟!
....ادامه دارد
𝑳𝒊𝒌𝒆 : ⁷⁰
𝒄𝒐𝒎𝒎𝒆𝒏𝒕 : ⁵⁵
ببخشید کم شد برای پارت بعدی جبران میکنم
- ۶.۰k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط