عفریته تاریکی به قلم مرتضی متقیان

انقدر در پریسا و کار و فکر درآمد غرق بودم که پدرم را فراموش کرده بودم  فردای ان روز پریسا پرسبد با پدر تماس داشته ای ؟ گفتم نه باید با پدرتون تماس میگرفتم ؟
پریسا خندید و گفت سیاوش پدرت را میگم بعد از عمل تماس گرفتی ؟  گفتم تو تمام هوش و هواسم را گرفتی من در فکر اینم چگونه یک ریاال رابه دو ریال تبدیل کنم الان هم  ترسیدم که پدرت با من کار داشته و تماس نگرفته ام  پریسا گفت باورم‌نمیشه اینقدر عاشقم باشی
 گفتم
جایی که سلطان خیمه زد  غوغا نماند عام را ...

تمام ذهن و قلبم را به نام خودت ثبت سند کرده ای
خودم را نمیشناسم پدر و خواهر که جای خود ...
پریسا گفت یعنی باور کنم فرهاد حقیقت داشته ؟ گفتم  شخصیت فرهاد و عشقش به شیرین و فدا شدنش حقیقت محض است من از منبع موثق شنیده ام ... بعد از صحبت با پریسا  با معاونت اموزشی صحبت کردم نامه ریاست بیمارستان را قبول کردند و دو روز هم احازه دادند در کلاس ها حضور پیدا نکنم .
از پریسا خداحافظی کردم و راهی شهرمان شدم .
پدر در بخش بود همه چیز عادی و رو به راه ...دو روز را کنار  پدر بودم  جز بحث مزخرف ازدواح حرف دیگری نبود
گفتم چشم  بعد از بهبودی کامل شما ...پدرم گفت شنیدم میخواهی از دانشگاه دختر انتخاب کنی ؟ گفتم  برای خاله و حرف مفت هایشان جواب بهتری نداشتم  پدرم خندید و گفت ادم سگ بگیره و از باجناق دختر نگیره ... خوب گفتی
بگو میخوام با ی دختر لیسانسه ازدواج کنم که در شآن خودم باشه ... اگر ی دختر باکلاس امروزی لیسانسه پیدا کنی تا چشم باجناقم کور بشه من کمکت میکنم  ولی ی دختر اصیل و نجیب خانواده دار نه ازون پتیاره هایی که حرمت پدر و مادر را نمیشناسند و ول میگردن و سرخود هستن
برای پدرم گفتم یک دختر با اصل و نسب  خانواده دار که از بهترین دانشجویان دانشگاه هست را پیدا کرده ام ولی انقدر بالاست که ذستم به ان نمی رسد با پسر شاه پالوده نمیخورد من که جای خود ...
پدرم گفت  خودتو ببر بالا قد بکش لیاقت نشون بده
گفتم تنهام ... شما هم  که مدام دختر عمو را به رخ من میکشی ... کمکم نمیکنی
پذرم خندید و گفت برای تحقیر خاله و شوهرش  تو باید
با یکی ازدواح کنی که خیلی سر تر از خودت و همه دختران طایفه باشد دوست دارم وقتی با خانومت در مراسمات حاضر میشوی چشمشان کور شود که سیاوش خان با خانم مهندس یا خانم دکتر تشریف اوردن  دختر خاله تا پنج و شش بیشتر نخونده و دختر عمو سیکل داره ...
دیدگاه ها (۲)

واکنش کودکان به اشهد ان علی ولی الله

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

عقریته تاریکی به قلم مرتضی متقیان

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

امدم خانه سر راه  پسرخاله را دیدم و دعوا و کتک کاری حاضر نبو...

همه با تعجب نگاهم میکردند و من فقط به پریسا فکر میکردم . حس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط